<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087</id><updated>2011-04-22T04:06:29.273+04:30</updated><title type='text'>Relax</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://xrelax.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>38</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-112939985383946468</id><published>2005-10-15T21:35:00.000+03:30</published><updated>2005-10-15T21:40:53.853+03:30</updated><title type='text'>من برگشتم...</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1397/838/1600/ns-mad.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1397/838/320/ns-mad.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;
سلام ...
حالا میگید بابا تو دیگی کی هستی...عجب...
بعد از مدتها برگشتم...قول نمیدم همیشه آپ دیت باشم...منتاه سعی میکنم برسم به وبلاگ...راستی آدرس جدید هم که فیلتره...من البرز اکانت دارم...نمیدونم واسه شما هم فیلتره یا نه؟
اینم مطلب الان!!!
دخترک عاشق بود. ديوانه وار غرق شده بود. دستهايش بوی آهوی وحشی می دادند.تيـغ را به دست گرفته بود و مادرش اشک ميريخت.دخترک پروايی از سوخـتن نداشت.Fuck it up ها هم بی معنی بود. لذّت نقطه ی عطف ديوانگی است.ديوارها .. ساعتها .. آدمکها .. دروازه ها .. گوشها.. دنيای مادّی و ديوانه ! چشمهای او تلاطم آخـرين ضربه هـای وحـشيانه ی شهوت را منعکس ميکرد. دخترک عاشق بود. و ميدانست که اين عشـق نافرجـام است. ضميـر ناخـود آگاه انسان انـدکی جلوتر است.و همخوابگی را تجربه نمود. با نخستين عشق ..و اکنون .. کنار يک طرح کوبيسم سيگارش را دود می کند.به انتقام می انديشد.از خانه دور است.شبها کابوس می بيند.و ضربه های شهوت آشنايند.واهمه ای در کار نيست.چرا که آرواره های نجابت غرق سکوتند.و فسيلی باقی مانده از آنکه که روزی عاشق بود. (:&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-112939985383946468?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/112939985383946468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/112939985383946468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='من برگشتم...'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-112100773239970627</id><published>2005-07-10T19:30:00.000+04:30</published><updated>2005-07-10T23:34:36.593+04:30</updated><title type='text'>قرص</title><content type='html'>تو فکر اين بودم که يه قرص بسازم که فقط مخصوص آدمهای احمق و اضافی باشه.
هر کسی که تشخيص ميدادم به شدّت احمقه و بايد بميره به هر روشی که شده
بهش قرص رو بدم و کارش رو تموم کنم و واسه هميشه خفه بشه. 
چه حالی ميده !‌ نه؟
نه ..؟!
با توام ! 
نه ..؟!
چرا نميشنوی صدامو ؟!!
ميگم موافقی ؟ 
کر شدی ؟!!!
منو نگاه کن بابا .. دارم باهات حرف ميزنم !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-112100773239970627?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/112100773239970627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/112100773239970627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/07/blog-post_10.html' title='قرص'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-112021741002575485</id><published>2005-07-01T15:58:00.000+04:30</published><updated>2005-07-01T16:07:38.603+04:30</updated><title type='text'>عشق</title><content type='html'>هر يک از ما در زندگانـی در حال مبارزه و تلاش 
          به منظور درک و شناخت رابطه مان با کل
          هستـی بوده و همــگی آرزومنديم تا احساس کنيم بخشی 
          از اين کائنات هستيم که در
          آن زنـدگی می کنيم و نه چيزی جدای از آن.
          اين اشتياق روحی ماست که به گونه ای به
          منبعی متعالی از قدرت و معنويت متصل شويم.
          ما کودکانی هستيم با اندامی بزرگسال
          با اين حسرت و آروز که دوستمان بدارند
          .. پذيرفته شويم و کامل باشيم.
          اين اشــتياق نوع بشر است که با آنان که کنار او هستند مرتبط شود.
          يک ازدواج حقيقتا 
          سالم حس قدردانی دو طرف درگير در رابطه را نسـبت به 
          شگفتيهــا و رازهای خلقت بالا
          می برد و درهای رشد و تعالی روحی آنها را می گشايد.
          همچـنين به هــرکدام از اين دو
          شخص کمک می کند که زخمهای دوران کودکی خود را التيام 
          بخشند و خودباوری آنها را
          از طريق احساس دوست داشته شدن و پذيرفته شدن از طرف 
          شخـص مقــابل بالا بـبرد.
          اما وقتی زندگی را با مقادير قابل توجهی خلاء احساسی و روحی شروع 
          کنيد برای خود 
          و همسر خود درد و رنج به همراه خواهيد آورد.
          شـما به منظـور پر کردن خلاء های روحی 
          
          خود و نه به خاطر اينکه فرد مناسبی را يافته ايد به 
          رابـطه وارد می شويد. تنها چيزی که
          می تواند شما را از احساس سرور و شادمانی و تعلق خـاطری 
          که شبيه آنرا در هيچ جا
          نمی توانيد بيابيد پر کند &lt;strike&gt;
          &lt;font color="#ff0000"&gt;عشغ&lt;/strike&gt;&lt;/font&gt; است و 
          عطش شما را سـيراب می کند و به موجـوديت و 
          
          هدف متعالی شما از هر آنچه که انجام می دهـيد معـنی 
          می بخشد. اگر چه در کودکی
          دوست داشتن کافی نداشتيد و از اين بابت خشم سرکوب 
          شده داريد اما انتخاب دومی
          هم داريد. به 
          اين معنی که به کسی علاقمند شويد که به شما محبت چندانی نمیـورزد
          و شما نيز به طـــرزی ناخـود آگاه شرايطی فراهم کنيد 
          تا که او را برنجانيد. اگر خـانه برای
          
          شما به معنای احساس هـرج و مرج بود آنگاه ممکنست اشخاص 
          بی ثباتی را جـستجو
          کنيد تا شما را در خلق يک رابطه ی دراماتيک و پر هرج 
          و مرج کمک کنند و ياری برسـاند
          اگر خانه به معنای تنهايی بود ممکن است کسی را پيدا 
          کنيد که به شما محبت و توجه 
          کافی ندهـد تا اينکه بتوانيـد مجددا در خـــود احساس 
          تنهــايی توليد کنيـد. اگر خــانه به
          
          معنــای ترس بود مـمکن است جذب کسی شويد که تمامـا 
          از شما انتقاد کند و شما را 
          تهديد کند که ترکتان خواهد کرد و يا کاری کند تا اينکه 
          هميشه در ترس بسر ببـريد. پـس
          در بيشتر مـوارد عقده هــای دوران کودکی هنگام بلوغ 
          فکری و ازدواج سر باز می کنند و
          خود را به هــر شکل ممکن آشکارا می سازند.
          انـسان چيزی فــرای نيازهای جسـمانی
          است و تا مادامی که نيازهای روحی او برآورده نشوند 
          همچنان تشنه می ماند 
          .&lt;br&gt;

          &lt;img alt hspace="1" src="http://img23.imageshack.us/img23/8138/dicsign0ow.jpg" vspace="1" border="0" width="146" height="94"&gt;
          &lt;br&gt;
          &lt;b&gt;&lt;font color="#ff0000"&gt;عشق&lt;/font&gt; :&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;
          &lt;/b&gt;عشق -
          عشق - عشق
          - عشق 
          - عشق - عشق
          - عشق 
          - عشغ&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-112021741002575485?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/112021741002575485'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/112021741002575485'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title='عشق'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111665154925213972</id><published>2005-05-21T09:28:00.000+04:30</published><updated>2005-05-21T09:29:48.436+04:30</updated><title type='text'>قديما</title><content type='html'>قديما می گفتن دختر بايد بشينه تو خونه تا شوهر براش پيدا بشه.&lt;br&gt;
معمولا اولين خاستگار دختر ميشد مرد آينده ی زندگيش. يارو مثلا راننده کاميون بود با 
يـه عــالمه ريش و پشم و يه شيکم گنده و تا دلت بخواد کثـافت و شیـپيش لابـلای سيبيلهاش. 
بعد بيچاره دختره مثل دسته گل بايد قبول می کرد و هرچی خان داداش يا آقا جون بگن و 
مجبور ميشد بره زير هيکل اين نرّه خر پشمــالو! يا مثلا يکی از هزار شانسش می گرفت 
و يه دومـاد شيـک و پيـک پيدا ميـشد و يارو از فرنگ اومده بود يا تحصيل کـرده بود و 
خلاصـه يه حــالی ميداد به عـروس و همـچين بگـی نگی بد نبود . رسم و رسومات خاص خونواده 
های خشک مذهبی و بدبختی و فلاکـت واسه زنـها ! زن دقيقا نقـش يه حمـّال رو بـازی ميکـرد 
تو زندگی و شب کـه ميشد بايد شازده بياد و تلمبه بزنه و حـال کنه باهـاش و فـردا صـبح 
همه چيز از اوّل. خلاصه عزيزم اين تصوير يه دختر بود تو جامعه و خيلی از راهـهای لـذت 
بردن و رسيدن به هدفهای شخـصی و ارضـاء نيازهـای زنونـه براش بـسته شده بود. حالا هم 
زياد فرقی نکرده. هنوزم خيلی زياد پيدا ميشن خونواده هايی که يه همچين تفکری دارن و 
آقاجون بايد مثل ديکتـاتور واسه همه تصميم بگيره! يا مثـلا شيـک تر و مُـدرن ترش اينه 
که پدر و مادر بايد تعيين کنن دوماد آينده شون صلاحيّت داره يا نه! يه چيزی اين وسط 
برام خيلی جالبه عزيزم و ميخوام برات در موردش بگم. اونم اين کلمه ی خيلـی خيلی عجيب 
غريبه : &lt;b&gt;نجابت &lt;/b&gt;به نظر من خيلی از پسرها و آقايون هنــوز تو يه اشتبــاه بزرگ 
به سر می برن و هيچ وقت تاحـالا بهش عمرا دقت اونجوری که بايد نکردن. تعداد خوکهای 
حشری همونطـور که قبلا هـم گفتم بهت ( زر زيادی نزن حال نـدارم!‌ ) داره روز بـه روز 
ميره بـالاتر تو ايـن جنـگل ! اکثرا همه دنبال پستون و ممه و جنده و کُس ميگردن! دقت 
کرده باشی همه تقريبا يه دختر خانوم رو با عنوان ؛کُس؛ صدا می کنن. خودم يه جوجه ی 
هفده ساله ديدم که کنار خيابون منو به دوستش نشون ميداد. يه اتـوبـوس اومـد جلـوی مـا 
و من يواشکی دويدم پشتشون قايم شدن و ديدم داره به رفيقش ميگه: عجب کُسی بود! می دونستم 
تو اين وضعيت گُـه اين مملـکت اصـلا يه همچـين چـيزی بعيـد نيـسـت و تازه خيلی وقته 
که ملت اينجوری حشری شدن و با اين اسم خانومها رو صـدا ميکنن امّـا اين قضــيه بـرام 
جالـبه که سّـن ايـن خوکهای حشری داره هی ميره پاييـن !! الان ديگه يه پـسر بچه سيزده 
ساله هم راحت میتونه يه سی دی آموزشـی سـکس بـده بيرون ! آره! ميدونم اصلا بد نيست 
که از سنين پايين آمـوزش سکس داده بشه و اين جوجه ها يه چيز ياد بگيرن اما کار از اين 
حرفها گذشته! ديگه يه دختر بچه مدرسه ای کُـس خطـاب ميشه و يه خانـوم سی ساله هم همينطور! 
اما به نظـر من ايـنا هـمش يه جور انتظار بيجا داشتنه. ميدونم الان ديگه وضع جامعه 
خيلی بدتر از اين حرفهاييـه که من دارم ميزنم اما يه چيزی هست توی دخـترهای ايرونـی 
که از بچـگی باهـاشون بزرگ شده و خيلی خيلی هم توی روابطشون موثّره ! اونم اسمش نجـابته 
! در اينکه حقوق زنان داره اينجا ضايع ميشه که اصلا شکّی نيست و توام لطفا خـفه شو 
با من بحث نکن در اين مورد اما انصافا تو جوامع غربــی تا اونجايی که من ديــدم و شناختم 
دخترها به دليل وجـود آزادی بـه راحـتی ميتونن نــيازهای جنسی خودشون رو ارضا ء کنن 
و اصلا چــيزی به نام نجابت به اين شکل که ما شناختـيم وجود نـداره. به همـين دليل 
مردهای ايرونـی همه حشــری بار ميــان! چون فـکر ميکـنن دختر ايرونــی خيلی راحت به 
نياز جنسيشون پاسخ ميده در صورتيکه خيلی از دخترها چنـين نگرشی رو نسبت به مردها ندارن 
و از بس گُه تيریپ و بد قيافه تشريف دارن آقايون که آدم دلـش نمياد با يارو دست بده 
چه برسه بـه اينکه بخواد سـکس کنه ! ميدونم جنـده خانومها شديـدا دارن زياد ميشن و 
قـيمتها هم با بالا رفـتن بنزين دو برار ميشه اما در مجموع کمتـر ديدم دختـر ايرونـی 
که واقعـا برای لـذّت يه نفر رو ببوســه يا بغل کنه و اتفاقا اين مزخرفات آشغال و خشک 
مذهبی ريده تو تمام حقوق زنها و دخترها و خيلـــیها بدون اينکه آگاهی داشته باشن کم 
کم از سکس و لذت اون و باقی قضايای اون بی خبرن! بعضیـها هم که به کل اصلا نفع ميکنن 
و ميگن که هـيچ احساسـی در مقابل سـکس ندارم!! و چقدر جالبــه که گوز ترين نوع فرهنگ 
به عمق وجود ما نفوذ کرده و خودمون هم ازش بی خبريم. همه ی اين عـقده ها جمع ميشه و 
جمع ميشه و ... بالاخره يه روز به اشکال مختلف بروز ميکنه. پسرها که خيالشون تخته و 
هر گـُهی بخوان راحـت ميخورن و هميشه همه چــيز به نفعشون تموم ميشــه! ما دخـترهای 
بدبخت هم تـا بخوايم يکم دنبال لذت باشيم مُهر جنده بودن و لاشی بودن و سبک بودن ميخوره 
به ما و بيا و درستش کن ...! نجابت دختر ايرونی قابل احترامه اما نه در اون حد که به 
گا بده مارو !! دقـّت کردی بـيشتر بوسه ها تو جامعه ی ما از طرف مرد شروع ميشـه ؟!! 
يا اصلا اسـکُل تشريف دارن هر دو و فرق فرنچ کيس و قابلمه نميدونن چيه يا هميشه مرد 
بايد شروع کننده ی اين نوع رابطه های عاشقانه باشه!! شديدا ملت دنبال خونه خالی و به 
قول خودشون کُس توپ(!) ميگردن و هی ** ميخورن چون گيرشون نمياد نجيب بـودن به نـظر 
من اصــلا به معنای درپـوش گذاشتــن روی لـذّت عشق و سکس نيست. چرا بايد همه جای دنيا 
اين مسئله برای مـردم حـل شده باشـه و همه بتونـن لذت روابط جنسی رو لمس کنن اما مردم 
ما اينجوری توی خفقان عقده ای بار بيان و به شکلهای مختلف و در مقاطع مختلف اين عقده 
ها فوران کنه و جنده بازی و کثافت و فحشا اينجوری زير پوست اين شهر خراب شده موج بزنه 
؟! خـيلی شيـک و سانتی مانتال معمولا برخورد می کنن دخترهای بيچاره اما مگه ميشـه کسی 
از هم آغوشی يا بوسه لذت نبره !؟ چرا بايد ايــنهمه محدوديت برای دخترهــا باشه و بدبختهای 
بينوا مثل گوسفند تربيت بشن ؟ عمق فاجعه رو آدمهايی مثـل من ميتونـن درک کنن که از 
بن و ريشه پايبند اصولهای اخلاقی خودشون هستن. &lt;br&gt;&lt;font color="#999999"&gt;* وقتی ميبينم 
ميان نامه های منو ميخونن و بهم ميگن جنده يه حسّی بهم دست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ميده 
تو مايه های زمانی که خاک ارّه&amp;nbsp; ميريزم تو قهوه و ميدم بالا !&lt;/font&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111665154925213972?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111665154925213972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111665154925213972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_111665154925213972.html' title='قديما'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111641633263297689</id><published>2005-05-18T16:07:00.000+04:30</published><updated>2005-05-18T16:08:52.640+04:30</updated><title type='text'>ايراني</title><content type='html'>ايرانی همه جور ايرادی از همه کس و همه چيز بلده بگيره.
ايرانی تفريحش تو اينترنت و چـت بازی خـلاصه ميشه. ايرانی از زور بيکاری عاشـق
ميشـه. دل می بنده و بـعد فراموش ميکنه. ايرانـی خوب بلده حرفهــای سياسـی و
کس شعر ببافه اما تو مرحله ی عمــل جا می زنه. ايرانی به ايـن نتيـجه رسيـده که 
فقط بايد بچاپه و بخوره و بـريـزه و بپاشـه و ... فقــط بايـد به فـکر خـودش باشه. 
گـور
بابای همه ! ما که داريم می چاپيم و عشـق دنيا رو می کنيم. آخــه بدبختــی اينـه
که عشق و حالم نمی کنه بيچـــاره ! خودشو گول می زنه. به هر بهونه ای ميخواد 
ثابت کنه که کشورش جهان سومی نيست. &lt;br&gt;
&lt;br&gt;
آی ! شماها که بوی تعفّن ميدين! چرا نمی فهميد اينجا جهان سومه !
چرا نمی خوايم باور کــنيم عقب مونده ايم ؟ ايرانی متال گوش ميده. در مورد علم
روز دنيا تا دلت بخـواد زر ميزنه. سر و هيکلش مثل آدمهای تو خيابون لس آنجلسه
و کلّی هم حال میـکنه با خودش و تيریپش ! ايرانی هم نماز می خونه هم سکس
می کنه! هم دروغ ميـــگه و هم تهمت ميزنه و هم خوب بلده چطـوری از بد شـدن
آدمها و جامــعه حرف بزنه. ايرانی کمربند ماشينش رو نمـی بنده. ايرانی دودستی
چسبيده به خودش و خونـوادش که مبادا يکی بياد بــچاپتش ! ايرانی حس ميکنـه 
تو يه کشور پيشرفته و متـمدّن داره زندگی ميکـنه در حاليکه به جز تهران و چند تا
شهر ديگه ملّـت اصلا نمی دونن تمّدن يعنی چی!!! ايرانی تا دلت بخواد کس شعر
ميگه از اينکه جامعه کثيف شده و مـردم بد شدن و ... ولـی خودش مـثل گُه حـتی
معنی کلماتشو هم نمی فهــمه ! ايرانی نميخواد شرايــــط فعليــش رو قبول کنه و 
هر لحظه خودش رو با آمريــکا مقايسه ميکنه. ايرانی ميــشينه پشت ميز و هی از
آزادی و رفاه حرف ميزنه اما تخم نداره پاشه بياد رو در رو حرف بزنه ! ده ! اگه مردی
و راست ميــگی پاشو بيا اينجا بذار تيکه تيکه ات کنن عوضش دو نفر صداشـون در
مياد و راهت رو ادامه ميدن. منـم بلدم بشينم با کــراوات از صبح تا شب زر بزنــم !
مطمئن باش هيچکدوم از کشورهای پيشرفته دلشون به حال من و تو نميسـوزه !
اونام يه گهی هستن مثل همينــــــا .. شايد هم بدتر ! اينهمه اين کشور استـعمار
شده بود. تُنی بلـر و جُرج بوش و کـلينتون و هــــر مادر جنده ی ديگه دلش به حـال
من و تو سوخت ؟! ايرانـــی تو خيالات خودش زندگی می کنه. ايرانی به فکر جيـب
خودشه ! ايرانی گُه گـيجه گرفته بين مذهــب و لائيک ! ايرانــی خـُب وقـتی ميبينـه
يه هفته سگ دو ميزنه و حتی يه روز هم آب خـوش از گلوش پايين نميـره وحشی
ميشه! چنگ ميزنه به مال و منال همــسايه. خُب بابا حق بده بهش! نـداره. فقيره
خودت رو نگاه نکن عيــن بزغالـه داری مصــرف ميکنـی و الکی خوشـی. ايـن ملـّت
بدبخت نون شب نـــدارن بخورن. تو حالا هی از دموکراسی براشون بگـو. اون فقـط
به اين فکر ميکنه که شيکــم زن و بچـّه اش سير بشه. حالا هی واسه من شجـره
نامه ی متال بيار و ريـــش بُزی بذار و مو بلــند کن و هـد بزن و اکـس بخــور و کُــس
بکن و مشــروب بزن تــو رگ و سيگاری بکش و جوينـت بـــزن و .....! هی فرض کن
تو ايالت آمريکايی ! هی با توهّم زنـــدگی کن .. بد بخـت ! اينجا ايرانــه ! ايـن ملّت
شهيد دادن واسه اين انقلاب کوفتيشون. تو خونِشون رفته مذهب. گاو گاون !!
از بن و ريشه تعطيلن ! اينو می فهمی ؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111641633263297689?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111641633263297689'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111641633263297689'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_18.html' title='ايراني'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111604451846928361</id><published>2005-05-14T08:51:00.000+04:30</published><updated>2005-05-14T08:51:58.470+04:30</updated><title type='text'>مهمون عوضي</title><content type='html'>بدتـرين حالتش اينه که مهمون يه جونوری باشه با قيافه ی مضحک و کيـری&lt;br&gt;
          از اين مـدل پـسرهای گـوز که حس ميکنه ته بچـه خوشگله و جلـو من هـی&lt;br&gt;
          دست و پا ميزنه و چشمهاش مدام رو تن و بدن من کار ميکنه ! ان آقا واسه&lt;br&gt;
          من زنـگ موبايلـشو در مياره و را به را جُـک يخ تعـريف ميکنه و عشـوه مياد.&lt;br&gt;
          بگيرم بُکنمش به نظر شما ؟!&lt;br&gt;
          &lt;br&gt;
          اوه .. من اين روزها رومانتيک هستم. &lt;br&gt;
          اين صحنه های فجيع پاتيناژ ميره رو اعصابم.&lt;br&gt;
          &lt;br&gt;
          پصره ی انطر الاق ! &lt;br&gt;
          .. &lt;font color="#666699"&gt;Shithead&lt;/font&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111604451846928361?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111604451846928361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111604451846928361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_111604451846928361.html' title='مهمون عوضي'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111604442487953556</id><published>2005-05-14T08:46:00.000+04:30</published><updated>2005-05-14T08:50:47.566+04:30</updated><title type='text'>حال ميكنم اين طوري باشه...!!!</title><content type='html'>دلا اين عـــالم فانـــــی به يک ارزن نمی 
          ارزد&lt;br&gt;
          به دنيـــا آمــــــدن بر زحمت رفـــتن نمی ارزد&lt;br&gt;
          اگر صد ســال در دنيا تو شهد زندگی نوشی&lt;br&gt;
          به آن يک ساعت تلخی جان کندن نمی ارزد&lt;br&gt;
          &lt;br&gt;
          &lt;font color="#999999"&gt;*&lt;/font&gt; واسه خودم زندگی می کنم! &lt;br&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp; زندگی خودمه! ميخوام خودم بکنمش!&lt;br&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه سيستم نظرخواهی منو ارضا می کنه .. نه حرفهای تخمی ديگرون!&lt;br&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه يه سکس وحشيانه ! نه يه ميز پر از عاطفه و احساس و اين کرسی شعر ها 
          ..&lt;br&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp; مال خودمه ! به فلانم که کسی وبلاگم رو ميخونه يا نه !&lt;br&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp; حال می کنم فحش بدم ! حال می کنم هر جور حال می کنم بنويسم .. ها ها ها 
          !!&lt;br&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp; توام واسه خودت زندگی کن !&lt;br&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp; به روش خودت ..&lt;br&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp; و ...&lt;br&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;font color="indigo"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ! 
          Fuck The rules&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111604442487953556?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111604442487953556'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111604442487953556'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_111604442487953556.html' title='حال ميكنم اين طوري باشه...!!!'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111604383401058596</id><published>2005-05-14T08:35:00.000+04:30</published><updated>2005-05-14T08:46:05.510+04:30</updated><title type='text'>پيتزا فروشي</title><content type='html'>يه چند وقتيه که برايه سرگرمي ميرم پيش 
پسر داييم تو مغازه پيتزا فروشي. داييم برايه مهران يه مغازه جمع و جور خريده تا 
بتونه برايه خودش کار کنه و خوش بگذرونه.&lt;BR&gt;تو مغازه چند تا کارگر کار ميکنن من و 
مهران هم ميشينيم پشت ميز و به تلفن ها جواب ميديم و.... يه روز که مثل هميشه رفته 
بودم پيش مهران چند دقيقه نگذشته بود که يه کس توپ اومد تو مغازه ! اومد پشت ميز و 
گفت آقا ببخشيد اگه امکان داره يه مخصوص.منم که با جفت چشمام تو نخش بودم گفتم چشم 
شما بفرمائيد الان حاضر ميشه.&lt;BR&gt;مهران هم که هروقت ولش کني ميره توالت! ( بيچاره 
ناراحتي کليه داره ) وقتي اومد بيرون من حواسم نبود(تو نخ دختره بودم) يه دونه زد 
پس کلم و گفت: يابو اگه جنبه نداري برو گم شو اون ور بشين اگه نگاهش تو چشت بيوفته 
ببينه داري اينطوري نگاهش ميکني که خيلي ضايع ميشه.من ميشناسمش دو سه ماهي ميشه که 
اومدن تو اين محل. آمارش رو از بچه ها گرفتم مثل اينکه اسمش نگار ه و باباش کارش 
بيزينسه و دائم در سفره.مامانش هم که فقط به فکر خوش گذرونيه صبح ميره شب مياد. اين 
دختره هم که معمولا شب و روز تو خونه تنهاست واسه همين هم فکر کنم يا کون گشاده يا 
بلد نيست که ناهار درست کنه واسه همين مياد بيرون غدا مي خوره. &lt;BR&gt;بهش گفتم خوب 
کوني چرا زود تر نگفتي؟ &lt;BR&gt;گفت حالا که فهميدي ميخواي چه گهي بخوري؟&lt;BR&gt;راست ميگفت 
مثلا ميخواستم چيکار کنم؟&lt;BR&gt;يعني چيکار بايد ميکردم که بتونم يه فيضي ازش 
ببرم!!&lt;BR&gt;از اون ماجرا چند روزي ميگذشت منم تو اين چند روز نرفته بودم مغازه آخه 
سرم حسابي شلوغ بود.&lt;BR&gt;وقتي که بعد از چند روز رفتم تو مغازه دوباره نگار اومد تو 
مغازه.لامسب هروقت که ميديدمش کيرم آنتن ميداد!!&gt;
دوباره اومد و گفت آقا ببخشيد 
همون سفارش قبلي.گفتم پيتزا مخصوص ديگه...&lt;BR&gt;گفت بله.&lt;BR&gt;گفتم شما بفرمائيد الا 
حاضر ميشه.همش تو فکر اين بودم که چه جوري سر حرف رو باهاش وا کنم.تو همين فکر بودم 
که برايه حساب کردن اومد پشت ميز.&lt;BR&gt;گفت چقدر ميشه گفتم قابل نداره...&lt;BR&gt;بلاخره 
بعد از کلي تعارف پولش رو داد و رفت تا رسيد دم در يهو گفتم ببخشيد نگار 
خانوم...&lt;BR&gt;((عجب سوتيه تخمي داده بودم!!خوايه هام چسبيده بود زير گلوم گفتم الان 
بابام رو در مياره)&lt;BR&gt;يه دفعه برگشت با يه لبخند گفت: بله.&lt;BR&gt;يه کم آروم شدم و 
بهش گفتم : شما مگه نميدونين که ما سرويس هم داريم؟ &lt;BR&gt;گفت: ولي من که دم در هيچ 
سرويسي نميينم.&lt;BR&gt;گفتم: خوب سرويسمون رفته در خونه مشتري.&lt;BR&gt;گفت: آها... من الان 
چند وقتي ميشه که ميام تو اين مغازه يعني هر وقت که من ميام شما سرويس 
ندارين؟&lt;BR&gt;((اي کير تو اين شانس بازم ضايع شده بودم.آخه ما که اصلا سرويس 
نداشتيم))&lt;BR&gt;گفتم خوب شما هروقت که احتياج داشتين ميتونين زنگ بزنين خودم براتون 
ميارم.چشمم کور دندم نرم&lt;BR&gt;يه خنده اي کرد و گفت باشه پس شما لطف کنين کارت 
مغازتون رو به من بدين..&lt;BR&gt;اسمم رو پشت کارت نوشتم و موقع دادن کارت از عمد دستمو 
زدم به دستش.&lt;BR&gt;از اون ماجرا يکي دو روزي ميگذشت ديگه نگار نيومد مغازه دلم داشت 
شور ميزد. پيش خودم گفتم اين دختره کدوم گوري رفته.&lt;BR&gt;به مهران گفتم سابقه داشت که 
اين نگار يکي دو روز نياد اينجا؟&lt;BR&gt;مهران کس کش هم که هي مارو مسخره ميکرد گفت: 
پريود شده.&lt;BR&gt;گفتم جون ننت بگو ببينم آره يا نه؟&lt;BR&gt;گفت نه سابقه نداشته....&lt;BR&gt;که 
يهو تلفن زنگ زد&lt;BR&gt;با عصاب تخمي گوشي رو برداشتم&lt;BR&gt;_ بله..؟&lt;BR&gt;_ الو سلام. پيتزا 
مهران&lt;BR&gt;_ بله بفرمائيد.&lt;BR&gt;_ شما آقا بابک هستين؟&lt;BR&gt;_ بله شما؟&lt;BR&gt;_ من همون 
مشتريه هميشگي هستم.&lt;BR&gt;_ ن ن نگار خانوم.&lt;BR&gt;_ بله&lt;BR&gt;((تو کونم عروسي شده 
بود)).چسبيدم به سقف!!&lt;BR&gt;_بله بله خوب هستين؟&lt;BR&gt;_ممنون خوبم.&lt;BR&gt;_ چند وقتيه که 
ديگه مارو قابل نميدونين؟&lt;BR&gt;_ ديگه اين دفعه گفتم که اگه ميشه با سرويس سفارش 
بدم.اگه ميشه همون سفارش هميشگي ولي دو تا.&lt;BR&gt;_ چشم چشم حتما. آدرس رو لطف 
کنين&lt;BR&gt;_ ياداشت بفرمايين..&lt;BR&gt;گوشي رو قطع کردم.سريع به علي(يکي از اون کارگرا) 
گفتم که سريع 2تا مخصوص آماده کن.&lt;BR&gt;مهران هم که طبق معمول.... رفتم با لگد محکم 
کوبيدم به در توالت و گفتم مهران جون کونت بسوزه نگار همين الان زنگ زد 2تا مخصوص 
سفارش داد دارم ميرم خونشون.&lt;BR&gt;گفت کوني نميتونستي مثل آدم ضرتو بزني؟&lt;BR&gt;بعد از 
مدتي پيتزاها حاضر شده بود که گرفتم و سوئيچ رو از تو کاپشن مهران برداشتم و بهش 
گفتم: مهران من ماشين رو مي برم زود ميارم. تا اومد حرف بزنه اومدم 
بيرون.&lt;BR&gt;بالاخره رسيدم دم خونشون.زنگ زدم درو باز کرد رفتم تو.عجب خونه اي يه 
خونه ويلايي توپ در بهترين جايه زعفرانيه.&lt;BR&gt;از پله ها رفتم بالا درشون نيمه باز 
بود ولي با اين حال بازم زنگ زدم.گفت بفرمايين در بازه.&lt;BR&gt;رفتم داخل.تونخ خونه 
بودم که يهو ديدم جلوم وايساده. وااااااي پسر عجب هيکلي. يه تي شرت سفيد خوشگل با 
يه شلوار دمپا گشاده آبي. مو هاش رو هم انداخته بود رو دوشش سينه هاشم که انگار 
داشتن به من سلام ميکردن.بعد از چند ثانيه به هم نگاه کردن بالاخره به حرف 
اومد&lt;BR&gt;_ سلام&lt;BR&gt;_ سلام&lt;BR&gt;_ خوبي؟&lt;BR&gt;_ مرسي خيلي ممنون.سفارشتون رو....&lt;BR&gt;_ 
ممنون.بذارينش رو ميز.شما ازکامپيوتر هم سر در ميارين؟&lt;BR&gt;_ بله.مشکلي پيش 
اومده&lt;img border="0" src="http://69.93.137.3/sxg/mehrara-12.jpg" align="left" width="159" height="246"&gt;&lt;BR&gt;_ ميشه يه لطفي در حق من بکنين؟&lt;BR&gt;_ بفرمايين.&lt;BR&gt;_ چند روزي ميشه که اين 
(سي دي رام) کامپوترم خراب شده.چند وقت پيش پدرم برام بازش کرده بود گفت که خراب 
شده.منم فرداش رفتم يکي ديگه خريدم ولي ديگه پدرم نبود که برام جا بندازه.ميشه شما 
يه لطفي کنين و....&lt;BR&gt;_ چشم چشم حتما.حالا بايد کجا برم؟&lt;BR&gt;_ از اين طرف 
بفرمايين.ببخشيد که من جلوتر ميرم ها؟&lt;BR&gt;_واي خدايه من عجب کوني داشت.پيش خودم 
گفتم خوش به حال اوني که تا ته ميکنه تو کونش.سوتينش هم که کاملا از زير پيراهنش 
معلوم بود.&lt;BR&gt;در اتاقش رو باز کرد.رفتيم تو.عجب اتاقي بود.در و ديوارش پر شده بود 
از عکس هايه (دي جي علي گيتور).&lt;BR&gt;گفت آقا بابک اونجاست.ديگه هر گلي زدين به سر 
خودتون زدين.&lt;BR&gt;بعد از حدود 10 دقيقه کارش رو براش انجام دادم.گفتم که بفرمايين 
تموم شد&lt;BR&gt;گفت: امتحانش نميکنين؟&lt;BR&gt;گفتم: حتما شما لطف کنين يه سي دي به من بدين 
تا...&lt;BR&gt;نذاشت حرفم تموم بشه.رفت تو کيف سي دي هاش يه سي دي بهم داد گفت 
بفرمايين&lt;BR&gt;سي دي رو گرفتم و گذاشتم...&lt;BR&gt;يه دفعه خشکم زد.يه سي دي سکس بود.برايه 
اولين بار بود که تو زندگيم داشتم خجالت ميکشيدم.بعد از چند دقيقه با يه لحن مسخره 
آميزي گفت: ببخشيد.شرمنده.اصلا حواسم نبود.معذرت ميخوام.&lt;BR&gt;منم که ديگه حسابي حشري 
شده بودم گفتم: شما ببخشيد که ما سعادت نداشتيم زود تر از اينا خدمتتون برسيم&lt;BR&gt;يه 
لبخندي زد و منم دستش رو گرفتم و چسبوندمش به خودم&lt;BR&gt;لبام رو تو لباش قفل کرده 
بودم.بردمش انداختمش رو تختش.هنوز لبام تو لباش بود.بلاخره لباش و بيخيال شدم و 
رفتم سراغ سينه هاش.سوتينش رو با کمک خودش باز کردم و افتادم به جون سينه هايه مثل 
برفش.از تخت سينه ش گرفته تا پايين نافش رو شروع کردم به ليس زدن.بد از اون به شوخي 
بهش گفتم که ميتونم برم يه سر به نگار کوچيکه بزنم؟گفت: نگار کوچولو منتظره بابک کوچيه شماست.بيشتر از اين منتظرش نذار.&lt;BR&gt;زيپ 
شلوارش رو باز کردم.شرتش رو با کمک دندونم و دستم کشيدم پايين.اون داشت همه اين 
کارا رو نگاه ميکرد.واسه همين تندتر نفس ميکشيد.&lt;BR&gt;عجب کسي بود.تميز و تپل مپل.يه 
تار پشم هم به چشمم نخورد.عجب بويي داشت انگار که يه شيشه عطر خالي کرده بود 
روش.اصلا بوش با بويه کس هايه ديگه که شکار کرده بودم!! فرق ميکرد.&lt;BR&gt;شروع کردم به 
خوردن.حالا نخور کي بخور.موقع خوردن کسش هر 2تا دستام دو دستاش بود و همش دستايه 
منو فشار ميداد.ميدونستم که حسابي داره کيف ميکنه.يه دفعه ديدم که دستام رو ول 
کرد.آره درسته به ارگاسم رسيده بود.باورم نمي شد که تا اينقدر بهش حال داده 
باشم.&lt;BR&gt;ولي کير بيچاره من چي؟اونم بايد يه حالي ميکرد.واسه همين بلندش کردم و 
نشوندمش رو به کيرم.شلوار و شرت من رو از تنم خارج کرد و شروع کرد به خوردن 
کيرم.&lt;BR&gt;با دقت هرچه تموم تر داشت اين کار رو انجام ميداد.کم کم داشت آبم ميومد که 
بلندش کردم و گفتم بسه ميخوام بگامت.&lt;BR&gt;گفت: لطف ميکنين.&lt;BR&gt;خوابوندمش روبرويه 
خودم و کيرم رو ميمالوندم به کناره هايه کسش.گفت: بيمعرفت دارم مي ميرم بکن تو.بهش 
گفتم مگه پرده نداري.&lt;BR&gt;گفت نه قبلا يکي کسم رو افتتاح کرده. بعد از اين حرفش کيرم 
رو که حسابي با آب دهنش ليز شده بو رو فرستادم تو کسش.کسش خيلي داغ بود حسابي داشت 
به کيرم خوش ميگذشت.بعد از مدتي مکث شروع کردم به عقب جلو کردن.تا به امروز هيچ 
منظره اي ديدني تر از اين نيست که سينه هايه دختر و هنگام کردن نگاه کني که چطور مي 
لرزه ((پيشنهاد ميکنم يک بار امتحان کنين)) تو حين تلمبه زدن ياد اون لحظه اي 
افتادم که چشمم به کونش افتاده بود و اون حرفم که گفتم خوش به حال اوني که تا ته 
ميکنه تو کون اين دختره.بلا فاصله کيرم رو از تو کسش خارج کردم و بهش گفتم برگرد 
ميخوام کونت رو امتحان کنم.&lt;BR&gt;يه خواهشي تو نگاهش بود که انگار ميگفت نه.&lt;img border="0" src="http://69.93.137.3/sxg/mehara9.jpg" align="left" width="163" height="252"&gt;&lt;BR&gt;آره 
درست بود گفت:بابک نه از عقب نه باسنم بد شکل ميشه در ضمن درد هم داره منم تجربه 
سکس از عقب رو ندارم.&lt;BR&gt;گفتم: نه عزيزم با يه بار بد شکل نميشه... بالاخره راضي 
شد.&lt;BR&gt;به صورت چهار دست و پا قرار گرفته بود.منم رفتم پشتش.بهش گفتم که حاضري که 
با حرکت دادن سرش آمادگي خودش رو اعلام کرد.بعد کيرم رو کم کم وارد سوراخ تنگ کونش 
کردم.بعد يکدفعه با فشار تا ته کردم تو کونش.يه دفعه يه جيغي زد که هنوز هم گوشم 
داره سوت ميکشه... راست ميگفت انگار که هيچ کس کون اين دختر رو کشف نکرده 
بود.&lt;BR&gt;کيرم هنوز تو کونش بود که کم کم شروع کردم به عقب جلو کردن.کم کم داشت خوشش 
ميومد.بعد از چند بار جلو عقب کردن هم که ديگه داشت ميگفت:دارم جر مي خورم....عجب 
کيري....دارم گائيده ميشم تند تر... تند تر...&lt;BR&gt;با هربار تو رفتن کيرم شکمم به 
کونش برخورد ميکرد و يه سري موج هايه قشنگ رو کونش نقش مي بست که با ديدن اين منظره 
قشنگ بيشتر تحريک مي شدم....آب داشت ميومد.چاره اي جز بيرون کشيدن کيرم نداشتم گفتم 
نگار آبم داره مياد.....&lt;BR&gt;برگشت و تموم آبم رو خالي کردم رو سر و صورت و سينه 
هاش.... بعد هر دو باهم بيحال و خسته افتاديم رو تخت بغل هم. نگار گفت: بابک دقت 
کردي وقتي آب تو اومد آب اين پسره هم تو اين فيلم سکس اومده... راست ميگفت برگشتم 
يه نگاه به مانيتور انداختم پسره هم مثل من ريخته بود رو سر و صورت دختره &lt;BR&gt;بعد 
از کلي لاس زدن دوباره باهاش گفتم من ديگه ميرم.امروز خيلي کار و کاسبي خوب 
بود.گفت: ميدوني چرا دوتا پيتزا سفارش دادم؟&lt;BR&gt;گفتم نه گفت واسه اينکه ميدونستم 
بعد از کلي حال کردن هر دوتامون گشنمون ميشه.پيش خودم گفتم که راست ميگه منم گشنم 
شده.&lt;BR&gt;با هم ديگه نشستيم غدا خورديم....&lt;BR&gt;بعد از اون ماجرا چتد روزي بود که 
ديگه نگار نيومد مغازه.يه روز که اومد گفت: بابک واسه هميشه قصد داريم که بريم دبي 
زندگي کنيم.منم جلويه مهران و چند تا مشتري اون رو بغل کردم و بوسيدمش.&lt;BR&gt;الان هم 
که دارم براتون اين داستان رو تعريف ميکنم با چت کردن و ايميل باهم در تماس 
هستيم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111604383401058596?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111604383401058596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111604383401058596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_14.html' title='پيتزا فروشي'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111596137541113222</id><published>2005-05-13T09:45:00.000+04:30</published><updated>2005-05-13T09:46:15.413+04:30</updated><title type='text'>كمي در مورد همين مطلب</title><content type='html'>شخـصا آدم عقل گرايی هستم. معتقد به نظريّه ی خاص يا شخص خاص يا دين و
مذهـب خاصی نيسـتم و نميخـوام باشم. اعتقـادات خودم رو دارم. اراجيف هر آدم
ديگـه بـرای خـودش قابل قبـوله و بس. من نه مسلمونم نه بـودايی نه مسيـحی و
نه هيچ چيز ديگه. شايد فکر کنی عزيزم من آدم پوچ و هرزه ای هستم که نميدونه
کيه و داره چيکار ميکنه و اين داستانهـای تکراری. برام مهم نيست. من به هيچ جا
تکيه نميدم تو زمينه ی باور و اعتقاد و اين مزخـرفات قبيـله ای! به قـول کانت اصولا
مباحثی مثل خدا و دنيای بعد از مرگ و مافوق طبيعه و اين زهر مارهارو نه نميشه
نفی کرد و نه اصولا اثبات ميشن. از نظـر من کل نظـريه های دينـی مـردود هستن
به اين دليل که کسی قابليّت و توان زر زدن در خصوص اين مسائل رو نداره و هرگز
هم نخواهد داشت. مگـر ايـنکه تکيـه بدی به يه مُشت خـرافه و باور کهنه و سنتّی
که ترجيـح ميدم اصـلا در مـوردشون يه کلـمه هم چيـزی نگم. ببين عزيزم! من آدم
کافــری هستم. اگـه اونی که تو اسمش رو گذاشـتی خدا همـونه کـه اسـلام رو به
ما داده تا راه سعادت رو در پيـش بگيريم .. مـن ريدم تو اون اسلام شما و خـدات !
صبــر کن عجله نکن! جوش هم نيار .. ! ميدونم الان ميخوای شروع کنی به زريدن
که آی اون اسلام با اين اسلام فــرق داره و برداشت دينی متفاوته و اسلام ناب رو
اگه بدونی چيه اين حرف رو نمیزنی و اين برنـامه هـا ..... واسـه من اين اراجيف رو
نبايد ببافی که اســـاســـی ميرينم بهت! اوکی ؟! .. خُب ! داشتم چی ميگفتم ؟!
آهـا .. اونايی که معتقد به اصالت انسان هـستند (
&lt;a class="links" href="http://www.jcn.com/humanism.html'"&gt;
اومانيسم ها&lt;/a&gt; ) يه شعار خيلی
جالب دارن و اونم اينکه خدا رو بايد از عرصه ی قدرت کشيد پايين و نبـايد خدا برای
انسان محدوديّت ايجاد کنه. دقيقا اين همون چيزيـه که تو اروپا (به خصوص شمال)
به سـرعت رواج پيـدا کـرد و موجـب ترقّـی و پيشـرفت و تحقق دموکراسی در اونجا 
شد. امّا اين نفی ديدگاه خداگرايی کاملا بخشی از عقل گرايی بنده توی زندگيه !
من نه علمـی مَسلک هستـم که بخـوام بـگم دانـشمند ها و عالمين هرچی بگن 
همونه و نه
&lt;a class="links" href="http://www.iketab.com/falsafe/falsafe26.htm'" target="_blank"&gt;
ماترياليـست &lt;/a&gt;هستـم و
&lt;a class="links" href="http://www.didgah.org.uk/others/hamzehloo/hamzeloo-04.htm'" target="_blank"&gt;
کُمـونيست&lt;/a&gt; که بگـم فـقط مادّه و بقيه خفه ! نه !&lt;br&gt;
اون چيزی که خود انسان باور داره من قبـول دارم. اسلام جواب نميده. همه ی اين
ئيـسـم هـا ی مختلف هم جـواب نميدن چون قدرت بيـانی در خصـوص اين مسائل
اساسی و بنيادی نـدارن. ميخوام بگم رواج اسلام کلّا رو به انحطاطه و هر کی هم
داره تو دلـش به من ميخنده مـيگه روزی رو می بينی که پرچم اسلام رو برافراشته
ميکنيم توی دنيا بايد بهش بگم اولّا بيلاخ ! .. دوّما بيا بشين روش گيتار بزن ...!!!!
اون امام زمان شما هم اگه ظهور کنه خودم اوّل همـه ميرم ميـخوابونم در گوشش
و بهش ميگم تا حـــــالا کجــــا بودی مـرتيـکه ؟!! ....
&lt;a class="links" href="http://plato.stanford.edu/entries/russell/'" tppabs="http://plato.stanford.edu/entries/russell/" target="_blank"&gt;
برتـراند راسل&lt;/a&gt; يه حرف جالب و
خيلی قشنگ داره که جدّا قابل فکر کردن و تامّل عميقه !.. ميان بهش توی جشن
تولّد نـود سالگيش ميگن اگـه خدايی بعد از مرگ شما وجود داشت و يخه ی شما 
رو گرفت چی بهش ميگيد ؟ و راسل جواب ميده که من يخه اش رو ميگيرم اتفاقا !
بهش ميگم چرا برای من دلایل کافی واسه اثباتت نذاشته بودی ؟! .. پس اون خدا
حق نداره منو به خاطر اينکه نتونستم باورش کنم مجازات کنه(!) عزيزم تو اون مخ 
پوسيـده اگه ايـنه که به من بگی خدا خودش گفتـه آيات زيادی برای اثباتش وجـود 
داره و برهـان نظـم و بـرهان عليّت و اين آشغـالهای خرافه ای .. بايد بگم که حرفت
&lt;br&gt;
فقط تا اينـجا درسـته که ميشه احساسش کرد. همين! اين اثبات نيست. ريدم تو 
اون اثباتی که تـو کتابها واسه اين مخهای گوزيده مينويسن. داشتم به اين نظريهء 
دنيا بر پايه ی علم است و آخرت بر پايه ی خداوند فکر ميکردم. به طور وحشتناکی
احمقانـه است اگـه بخوايم تو دنيا حرف از غير دنيا بزنیم. اروپای شمالی و جنوبی 
نمـونه ای بسيار بارز برای تاييد حرفمه! .. شمال اروپا که وضع اقتصادی مناسب تر
داره و خيـــلی زود هم رشد کرده پروتستانها هستن اکثرا که يه جورايی کُس خوار 
آخرتن و زدن تـو کار دنيا ... و برعکسش جنـوب اروپاست که کاتـوليکها و مذهـبيون 
هسـتن که يه مُشت بدبخـت بيچـاره ان و آدم رو ياد هـمين کشـور عـزيـز خـودمون 
ميندازه که ملـّت توش سينـه ميـزنن واسـه کسـی که حـتّی تاريـخ تولّـدش رو هم 
نميدونن (: يـا عراق و افغانستان و همين کسخلهای آسيای ميانه که قراره با امام 
زمان بـرن و آمريکـا رو انشـالله فتـح کنـن و کون جـورج بوش رو پاره کنن و اون پرچم

آزادی و عدالـت رو بکّارن در کاخ سفيد ! ...&amp;nbsp; { ادامه داره }&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111596137541113222?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111596137541113222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111596137541113222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_111596137541113222.html' title='كمي در مورد همين مطلب'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111596112981654535</id><published>2005-05-13T09:41:00.000+04:30</published><updated>2005-05-13T09:42:09.816+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ه شلوار تنگ مشکی پوشيدم با يه تاپ شرابی&amp;nbsp;.. بدنم به شدّت گرمه !&lt;BR&gt;عينـک دودی زدم تو تـاريکی ! ته مونده ی سيگار&amp;nbsp;تو دستمـه !&amp;nbsp;دودشو ميدم بيـرون.&lt;BR&gt;فشارش ميدم رو شـلوارم. ميخندم. ماتيک رو محکـم میـکشم رو لبم. بلند ميشم.&lt;BR&gt;شروع ميکنم با موزيک رقصيدن ! باريکه ی نور از پنجره اومده افتاده زير پاهام. بدنم&lt;BR&gt;رو نوازش ميکنم ... ضبط رو خاموش ميکنم.&amp;nbsp;زير لب ميگم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ... I accept somethings will never change&lt;BR&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111596112981654535?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111596112981654535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111596112981654535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_111596112981654535.html' title=''/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111596106394204154</id><published>2005-05-13T09:40:00.000+04:30</published><updated>2005-05-13T09:41:03.943+04:30</updated><title type='text'>احمق</title><content type='html'>احمق به اونی ميگن که حس ميکنه بقيه احمقن و خودش حاليشه.&lt;BR&gt;يه شکل ديگه هم اينه که :&lt;BR&gt;اونی که حاليشه يا احمقه يا فکر ميکنه که احمقه و بقيه فکر ميکنن احمق نيست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111596106394204154?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111596106394204154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111596106394204154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_13.html' title='احمق'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111596076642461124</id><published>2005-05-13T09:35:00.000+04:30</published><updated>2005-05-21T07:44:14.640+04:30</updated><title type='text'>Shithead</title><content type='html'>بدتـرين حالتش اينه که مهمون يه جونوری باشه با قيافه ی مضحک و کيـری&lt;BR&gt;از 
      اين مـدل پـسرهای گـوز که حس ميکنه ته بچـه خوشگله و جلـو من هـی&lt;BR&gt;دست و پا 
      ميزنه و چشمهاش مدام رو تن و بدن من کار ميکنه !&amp;nbsp;ان آقا&amp;nbsp;واسه&lt;BR&gt;من زنـگ 
      موبايلـشو در مياره و را به را جُـک يخ تعـريف ميکنه و عشـوه مياد.&lt;BR&gt;بگيرم 
      بُکنمش به نظر شما ؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اوه .. من اين روزها رومانتيک هستم. &lt;BR&gt;اين 
      صحنه های فجيع پاتيناژ ميره رو اعصابم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پصره ی انطر الاق !&amp;nbsp;&lt;BR&gt;.. &lt;FONT color=#666699&gt;Shithead&lt;BR&gt;&lt;/font&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111596076642461124?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111596076642461124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111596076642461124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/shithead.html' title='Shithead'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111578746695189740</id><published>2005-05-11T09:19:00.000+04:30</published><updated>2005-05-11T09:27:46.956+04:30</updated><title type='text'>چنتا لينك با حال</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.cafepress.com/kevintracy/465353"&gt;اينجا رو حتما ببنيد...خيلي توپه سفارش دادم اون وسطي ...كمر باريكه رو براي من بفرستن&lt;/a&gt;
&lt;a href="http://www.ghalibaf.ir/flash_page/main/main.htm"&gt;اين اسكل رو ببينيد&lt;/a&gt;...طرف نميدونم چقدر مي خواد دروغ به اين ملت احمق زود باور تحويل بده...هنوز چه بر سر اين وبلاگ نويسان بيچاره كه نمياد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111578746695189740?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111578746695189740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111578746695189740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_11.html' title='چنتا لينك با حال'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111578046467794614</id><published>2005-05-11T07:24:00.000+04:30</published><updated>2005-05-11T07:31:29.120+04:30</updated><title type='text'>Sleep Cycles for Mom and New Baby</title><content type='html'>&lt;img border="0" src="http://img218.echo.cx/img218/3451/pic633op.jpg" align="left" width="101" height="150"&gt;چهارشنبه - يازده و سی و سه دقيقه - - -
يه روز بارونی و دلپذير و ساکت .. تو خونه تنهـام. موزيک ملايم گذاشتم و لباسهای 
تميز تنم کردم. کونـم گشاده و به هيچ وجه حال ندارم اتاقـم رو مرتب کنم. ميام دراز 
ميکشم رو تختخوابم. زل ميـزنم به پنجره و رگ دستمـو با تيـغ می بُرم. يه نـفس عميــــق 
ميکشم و ميگم هورااااا ! دستم از لبه ی تخت آويزونه ٬ يواش يواش خون ميريزه کف اتاق 
روی فرش ٬ حسابی هم جاش ميسوزه بلند ميشم و ضبـط رو خاموش ميـکنم و دوباره دراز ميکشم. 
دستمو نگاه ميکنم که آروم داره ازش خون مياد بيرون و به طور وحشتناکی اطرافش کبود شده. 
چشمامو می بندم. بازم يه نـفس عميـق ميکشم و سعی ميکـنم به هيـچی فکر نکنم. تيغ رو 
بر می دارم و يکمی بالاتر هم يه بُرش عميـــق ديگه ايجاد ميکنم! اين دفعه از شدت سوزش 
اشکم در مياد و نفسم تند تند ميشه. قلبم تالاپ تالاپ داره ميـزنه ! و به اين فکر ميکنم 
که تا چند دقيـقه ديگه بيهـوش ميشم و حتمـا هيـچ دردی احساس نميکنم. اين بُرش دوم بدجوری 
ازش خون مياد! کمی بالاتر يه برش ديگه ايجاد ميکنم و يکی ديگه و يکی ديگه و و و ..... 
حس ميکنـم ديگه دستـم به شدّت درد ميکنـه ! تيغ رو ميذارم رو کشوی بغل تختم. بلند ميشم 
و آروم لباسهام رو نگاه ميکنم به شدت مراقبم که يه وقت خون روشون چکّه نکنه اما انگار 
کمی گوشه ی لباسم لک شده! مهم نيست زل ميزنم به سقف و لبخند ميزنم همه ی دستم ميسوزه. 
خيـــــلی درد داره! حس ميکنم نصف بدنم مور مور ميشه اما از ديدن اينهمه خون خيلی خوشحالم. 
يهو تلفنم زنگ ميزنه!! همونطوری که دراز کشيدم٬ بر ميگردم و تلفن رو برميدارم. ميگه: 
چرا صدات اينجوريه شراره ؟ ميگم: هيچی ! چيزيم نيست نگران نشو ٬ مريـض شدم! بعدا باهم 
حرف ميزنيم. گوشی رو قطع ميکنم و سيم تلفن رو ميکشم بيـرون. هيـچ صدايی از خيابون نمياد. 
دلم ميخواد پنجره باز باشه ! آره ! بلند ميشـم و لنگ لنگون پنجـره رو باز ميکنم. بارون 
مياد. هوا ابری و دلـگيره .. يه نفـر با يه چتـر بالای سرش داره رد ميــشه از خيابون 
٬ يه ماشين مياد و آب میپاشه و خيسش ميکنه و اونم بـدون توجه مسيرش رو ادامـه ميده. 
برميگردم و ميفتم رو تختخواب. ايندفعه ديگه حس ميکنم انـرژی چنـدانی ندارم! زنـگ در 
به صـدا در مياد ! يـه لحظــه بدجوری جا ميخورم ! بلند ميشم و يه کيسه ميکنم تو دستم 
که خون روی زمين نريزه و ميرم سمت در و بازش ميکنم همسايه مونه! ميگه: شراره جان ؟ 
خانم بزرگ نيست ؟ خدا مرگم بده چــرا انقدر رنگـت پريده دختر ؟! ميـگم: هيچی ! سرما 
خوردم حالم زياد خوب نيست .. ! ميگه: شراره جان چيزی شده مادر ؟ يه جوری حرف ميزنی 
٬ نگرانم نکن عزيزم ! ميگم : نه چيزی نيست ٬ استراحت ميکنم و خوب ميشم. در رو می بندم 
و بر ميگردم و همينکه ميام دراز بکشـم ٬ ناخـود آگاه مـيفتم روی تخت و دستم کشيـده 
ميشه به کشو و تـمام بدنم تير ميکشه و ميسوزه ! از شدّت درد ميپيچم به خودم. صورتم 
خيس عرق شده ..! &lt;br&gt;بدنـم سست شده ٬ خيـلی سخت ميتونم نفس بکشم. همــه 
جـای بدنم درد ميـکنه ! روی تختخوابم دراز کشيدم و زل زدم به قاب عکس روی ديوار.چشمهامـو 
آروم می بندم. دستـم کرخـت شـده و نميتـونم تکونش بدم. سعـی ميکنم بلندش کنـم و اشکهـای 
روی گونه هام رو پاک کنم. نميشه ! نميتونم !! .. بدنم اصلا جون نداره. صورتم کاملا 
خيسه ! حتـّی پلکهای چشمهـام هـم به زور تکون ميـدم.. انگار ديگه آخرشه .. آره ٬ حس 
ميکنم ديـگه چيـزی نمونده همـه چی تمـوم بشه. نگاهم رو برمی گردونم سمت پنـجره ٬ بيرون 
داره بارون مياد. بوی نم بارون که ميـره تو سينه هـام حس خوبی بهـم دسـت ميـده و يه 
لحظـه يه لبخند مياد گوشه ی لبم و بعدش سعی ميکنم بلنــد بلنــد بخندم و لذّت ببرم. 
خوابـم مياد. ديگه جون ندارم هيچ تکونی بخـورم. دستم به شـدّت ميسوزه. عجيبه! من حس 
ميکنـم اين سوزش خيـلی دلپذيره. حس ميکـنم يه عـالمـه رشته های تعّـلق داره دونه دونه 
از بدنم پاره ميشه. حس ميکنم هر لحظـه سبک تر ميـشم. بارون تند تر شده اينو خيلی خوب 
از روی قطره هايی که گه گاه از تـوری پنجره رد ميـشه و مياد ميخوره به صورتـم حس ميکنم. 
ضبط اتاقم خاموشه. ميخــوام فقـط سکوت و نم نم بارون به گوشم برسه انگار نفسهام بدجوری 
داره تند ميشه ٬ اضطراب همه ی وجودم رو گرفته. نميدونم چرا ديگه هيـــچ دردی رو حس 
نميکـردم. فقط به قطره های خونـی که ديگه خيلی کند از دستم بـيرون ميومد نگاه ميکردم 
و نهايت تلاشم رو ميکردم تا به هيچی فکر نکنم و آروم باشم. چشمهام سياهی می رفت. سرم 
به شدت درد ميـکرد و خيلی خوب ميفهميدم که ضربان قلبم انقدر تند شده که صداشو خودم 
ميشنـوم. چشمام داشت بسته ميشد فقـط آرزو ميکردم اين زمان لعـنتی زود بگذره .. ديگه 
نميتونستم کنترل چشمهامو داشته باشم. دستم از لبـه ی تخـت آويزون بود و تنها چيزی که 
ميديدم فرش اتاقـم بود که کاملا همه جاش خـيس شده بود! .. نـفس عميق ميکشيدم ! .. به 
زور سعی ميکردم هوا بره تو ريه هام. هيچ جای بدنم تکون نميخورد! هيچی احساس نميکردم. 
نه درد! نه سوزش و نه احساس پشيمونی.. فقط احساس ميکردم دارم لبخند ميزنم. سقف اتاق 
هر لحظه انگار بهـم نزديک تر ميشد. صدای بوق ماشينها رو تشخيص ميدادم. انگار خيابون 
شلوغ شده بود. رگ گردنم نبــض ميزد ... ٬ چشمهامو بستم و دهنمـو تا آخر باز کردم که 
بتونم راحت نفس بکشم ....... لونـه ی کفترهام جلوم بود. مـادرم پشت ميز کارش نشسته 
بود و سيگار ميکشيد. انگار هيچ توجّهی به من نداشـت! پدرم از ته حياط صدام ميزد. رفتم 
به طرفـش ٬ بلنـدم کرد و گذاشت روی ديوار کوتاه حياطمون. گفت :‌ بپّر دخترم ! بيا تو 
بغل بابايی ! .. و من پريدم ! اما پدرم جا خالی داد! .. با صورت خوردم زمين. گريه ام 
گرفته بود. اما پدرم بالا سرم بود و تهديد ميکرد که اگه گريه کنم کتکم ميزنه ! بغضم 
رو تو گلـوم نگه داشته بودم ٬ با زبونم زخم دستمو ميک ميزدم که نسوزه. مادرم دويد که 
بغلم کنه. پدرم محکم زد تو صورتش! افتاد رو زمين و بهم نگاه ميکرد و ميگفت :‌ شراره! 
دخترم!.. بيا پيشم عزيزم ! ميدونستم نبايد از جام بلند بشم و اگرنه استخونهام رو خورد 
ميکرد پدرم. جيغ زدم !! هوار کشيدم! مادرم می خنديـد! ... تو بغل يه مرد گنده بود و 
من دستهام ميلرزيد و ميخواستم برم اون آدمو خفه کنم !! مادرم ميگفت : شراره ؟‌ تا کی 
مثل بچه ها ميخوای چهار زانو راه بری ؟ ديدم روی زمين نشستم و دارم بدنمو ميکشم. با 
نفرت نگاهش کردم و اون می خنديد ! به سيگارش پک ميزد و ميگفت : هيــچ وقت نفهميدی چرا 
از پدرت جدا شدم. تو هنوز يه بچّه ای! اين چيزها رو بچّه ها درک نميکنن .. داد زدم! 
نعره کشيدم. از ته دلم فرياد زدم ! اما انگار تنهــــا بودم .. هيــچ کس نبود .. کبوترهــای 
سفيدم اطرافم بال ميزدن. يه عالمه درخت دور و برم بود. همــه جا رو مه گرفته بود. من 
با سرعت از بين درختها رد ميشدم و گريه ميکـردم .. يهو ديـدم گوشه ی اتاق چسبيدم به 
شوفاژ و پدرم روبروم وايستاده با يه کمربند به دستش و داره بهم فحش ميده! کتکم ميزد 
! گريه ميکردم و مدام ازش التماس ميکردم که نزنه ! ٬ امّا ميــزد .. انقدر محکـم ميزد 
کـه وقتی کمـربند اشتباهی ميـخورد به شوفاژ همه ی اتاق پُر ميشد از صـدای ضربـه ی قلّاده 
ی کمربنـد و آهن ! ميترسيدم و هر دفعه سعی ميکردم جای ضربه رو ليس بزنم که کمتر بسوزه... 
چشمهامو بستم. زل زدم تو چشمهای پدرم .. سکوت شده بود همـه جا ! انگار بالای شهـر دارم 
پرواز ميکنم. حس ميکردم سبک شدم. حس ميکردم هر جا دلم بخواد ميتونم برم ! نفس نميکشیدم 
اما تو ريه هام پُر از اکسيژن ناب بود ٬ انگار زمان ايـستاده بود. سکـوت بود و من ديگه 
از هيچی نمی ترسيدم. پر از قدرت شده بودم! پُر از احساس پرواز رهايی از همه چيز و همه 
کس! بالای يه درّه ی عميق بودم .. خيـلی عميق! خورشيد داشت طلوع ميکرد و من ايستاده 
بودم و به پاييـن درّه نگاه ميکردم. حس ميکـردم سرم گيـج ميره .. حس ميکردم دارم پرت 
ميشم پاييـن !! آره !! داشتم سقوط ميکردم .. شتاب زمين قفسه ی سينه ام رو محـکم چسبيده 
بود و ترس تو همه ی وجودم پيچيده بود .. تنها چيزی که می ديدم شعاع تابش خورشيد بود 
روی صخره های پايين درّه! انگار درست خورشيد بالای سرم بود و می تابيد و تنها صدايی 
که به گوشم می رسيد گريه ی يک نوزاد بود و زمزمه ی يک مادر ............&lt;br&gt; يه نفر دستمو 
گرفته بود و فشار می داد. برگشتم طرفش. تو بودی عزيزم! تو اتاقت بوديم و مـوزيک بلند 
گذاشـته بوديم و می رقصـيديم. مشروب ميخورديم. بيخـودی داد مـيزديم و تو لباسهـای منو 
در ميآوردی و من لباسهای تو رو .. لخت شده بوديم. روی تختخواب مثل ديوونه ها بالا پايين 
می پريديم و تو موزيک رو بلند تر ميکردی .. بلند تر و بلند تر و بلند تر! سيگارتو آوردی 
گوشه ی لبم و گفتی : بکش ! ميخوام هر دو ديوونه ی روانی بشیم !!!!!! من مـی خنديدم. 
داد ميزدم و می بوسيدمت .. آروم آروم پک ميزدم به سيگار و هر لحظه بيشتر حال ميکردم. 
تو بغلم کردی و خوابونديم زمين .. همه ی بدنم رو بوسيدی و محکم زدی تو گوشم و گفتی: 
بگو دوستم داری کثافت ! .. گفتم: دوستت دارم ! .. گفتی: نــه ! داد بزن !!‌ ميخـوام 
داد بزنی و باز محکـم زدی تو گـوشم .. بلند می خنديدم و داد ميزدم : دوسـتت دارم ! 
دوستت دارم ! دوستـت دارم !!! ... خيس عرق شده بوديم. تو منو ميزدی و من قاه قاه ميخنديدم. 
گفتم: من تاحالا اينکارو نکردم.. آروم! و تو ميزدی و ميگفتی خفه شو! دوستت دارم آشغال 
! می فهمی‌ ؟ ..تو اوج لذّت بودم. هيچــی ديگه نمی فهمیدم ! فقط بدنت رو لمس ميکردم 
و بو ميکشيدمت ! وقتی از روی من بلند شدی داشتم ديوونه ميشدم از لذّت ! سجده کردم و 
گفتم خدايا شکرت ..! داد زدم !! صدای موزيک انقدر بلند بود که صدای خودمو نمی شنيدم. 
چنگ ميزدم به موهام.. بلند شدم و آيينه ی اتاقت رو گرفتـم تو دستهام. تو گفتی : بشکونش 
شراره ! ميخوام پودرش کنی .. و کوبيدمش کف اتاق ! هر دو زديم زير خنده و رفتيم روی 
شيشه خورده ها ايستاديم و بالا پايين میپريديم داد ميزديم و همديگه رو می بوسيديم ..! 
دلم ميخواست با چاقو تيکه تيکه ات کنم عزيزم دلم ميخواسـت همـه ی گوشتهـای بدنت رو 
در بـيارم و به دندون بکـشم!! دلم ميخواست بهـت بگـم که ازت متنفّـرم! ازت بيـزارم!‌ 
دلـم ميـخواست بفهمـی هميشه برام آرزو بود که دست نخورده برم خونه ی شوهرم و تو اينو 
از من گرفتی.. همه چيزمو ازم گرفتی ! همه! کـف پاهام پُر از خون شده بود و جر خورده 
بود. با پای برهنه روی شيشه ها راه ميرفتم و صدای خنده های تو مثل پُتک ميکوبيد تو 
سرم! .. آروم شدم .. نفس کشيدم و نرم شدم صورت مادرم درست روبروی چشـمهام بود. بغلـم 
کـرده بود و می بوسيد. دلم ميـخواست بهش بگـم مامان ‌؟ پدر من کجاست ؟.. مادرم اشک 
ميريخت و منو محکم چسبـونده بود به خودش. ميخواستم بگـم : مامان چــرا پدر هيچی بهش 
نميگه ؟‌ چرا نيست که غيرتی بشه ؟ چرا منو زنجير نکرديد ؟‌ چرا اجـازه داديد برم پيشش 
؟ .. چرا هيـچی نگفتيد ؟! چرا صدای منو نشنيديد ؟!‌ چرا منو نديديد ؟! .. امّا مادرم 
لبخند ميزد ... به دستم سرم وصل شده بود. ماسک اکسيژن روی دهنـم بود. برش داشتم و صورتم 
رو برگـردوندم. با خودم گفتم : من کجام ؟ اينجا کجاست .. ؟ همسايه مون کنار در بود. 
يهو به سرعت اومد طرفم و گفت اينو از روی صورتت بر ندار عزيز دلم! آروم باش. همه چی 
به خير و خوشی تموم شده. حالت بهتر ميشه! تو دلم به خودم لعنت فرستادم! کاش هيچ وقت 
درو براش باز نميکردم .. کمی رفت عقب و گفت : خدا لعنتشون کنه که جوونا رو به اين روز 
انداختن! آخه دخترم اين چه کـاری بود ؟ تو به اين خوشگلی و دست گلی! چرا ؟ نگاهش ميکردم 
و خستگی همه ی بدنـم رو گرفته بود. دستمو آوردم طرف صورتم اما باز اومد طرفم و گفت 
تکون نخور تـو رو خدا شـراره ! عزيزم يه عالمه خون ازت رفته! الهی که مـن قربونت برم. 
تکون نخور مادر! .. سوگل اومد تو اتاق. اشک ميريخت. اومد بالای سرم و موهامو نوازش 
کرد و گفت شراره الهی بميرم ! آخه نگفتی اگه بری من تنها ميشـم ؟! شراره‌ ؟! اين کار 
درست بود آخه ؟ نصف عمـر شـديم از صبح تاحالا ! برگشتم و به پنجره نـگاه کردم و تـازه 
فهـميدم که هـوا تاريک شده ... خيلی زود زن داييم و توله هاش هم از راه رسيـدن! همينـو 
کم داشتم ديگـه .. اون تُخس پدر سوختـه عين قـورباغه از تخت بالا میرفت و ميگفت مامان 
شراره چی شده ؟ مادرش هم ميگفت هيچی عزيزم حالش بهم خورده و زود هم خـوب ميـشه. اومد 
بالای سرم و گفت عزيزم ما همه دوستت داريم. چرا اينکارو کردی آخه٬ داشت عقّم ميگرفت! 
ماسک رو زدم کنار و گفتم : لطف کـرديد اومديد. گفت وظيفمه عزيز دلم خيلی ناراحت شدم 
به خدا.. توله بزرگه داد زد که مامان ؟ شراره خودکشی کـرده ؟ آره ؟ دستشو بريده و الان 
واسه همين همه جاشو پانسمان کردن ؟! زن داييـم هم گفت نه عزيزم ! اين چه حرفيه! تصادف 
کرده! .. منم گفتم تصادف نبود. رگ دستمو ... که يه دفعه زن داييم گفت شراره جان اين 
چه حرفيه ؟! .. بعد چـشم غرّه رفت که يعنی جلوی بچه ها هيچــی نگو .. ٬٬ اما اون خرس 
گنده باز گفـت : پشيمون نشدی شراره ؟! درد داشت خيلی !؟ نگاهش کردم و گفتم نه ! .. 
زن داييم يهـو هول شده بود ! گفت نه بابا اين چه حرفيه شراره جان .. خودتم پشيمون شدی 
ديگه ؟!‌ مگه نه ؟!!! ٬٬٬٬ منم لبخند زدم و گفتم نـه ! اتفاقا حس خيلی خوبی بود. اينکه 
می ديـدم داره همه چی آروم آروم تموم ميشه .... اونم معطل نکرد و دست بچه هاش رو گرفت 
و رفـت بيرون و دم آخر بازم يه چشم غّره رفت بهم که يعنی مثلا حالا دارم واست بعدا 
!! منـم لبـخند ميزدم و سوگل هم يه دفعه بلند بلند زد زير خنده و گفت تو ديگه چه موجودی 
هـستی شراره ! همسايه مون هم بيچاره هاج و واج مونده بود چی بگه.. منو نگاه کرد و گفـت 
: چی بگم والّا ! خيلی شجاعی دختر ! .... دست سوگل رو محکـم گرفتم. گونه ی منـو بوسيد 
و باز نوازشم کرد. اومد در گوشم گفت : خيلی خری به خدا ...! خيلی خری !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111578046467794614?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111578046467794614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111578046467794614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/sleep-cycles-for-mom-and-new-baby.html' title='Sleep Cycles for Mom and New Baby'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111520175130619784</id><published>2005-05-04T14:45:00.000+04:30</published><updated>2005-05-08T08:24:27.653+04:30</updated><title type='text'>Free Hot Sexy Pictures +18</title><content type='html'>div style="MARGIN: 0px 5px; TEXT-ALIGN: justify"&gt;فقط اين پست را دادم كه بگم...يه سايت تريپ راه انداختم كه فقط عكسه!!!عكس و عكس و عكس
هر چيزي بخواي توش پيدا ميشه البته چون تازه را افتاده زياد پر هم نيستا ولي خب خوبيش اينكه ميتونيد توش عضو بشيد و شما هم عكس آپلود كنيد
ديگه بهتر از اين نميشه . سرورش رو ميكنم پر عكس ...100 Mg
فضا و 3 گيگ بند ويت ... رديفه...بريد ببنيد چي جورياست خوشتون مياد؟؟؟&lt;br /&gt;
     &lt;a  href="javascript:NewWindow('http://relaxblog.6te.net/4images/index.php','acepopup','950','700','custom','front');"&gt;
        &lt;b&gt;Free Hot Sexy Pictures +18&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
        نظراتتون رو بگيد ببينيم در چه حدي هستش اين كاري كه من و يكي از دوستان انجامش داديم البته من به اسم خودم تمومش كردم!!!!!
&lt;br&gt;پا نوشت چند روز بعد&lt;br&gt;
بچه ها با عرض شرمندگي...زدم خرابش كردم...دستكاري كردم يه جاهاييش رو و ريخت به هم....اين دوست جونم هم نيست كه برام درستش كنه...
چي كاركنم شرمنده شما و شرمنده همه اوناي كه ثبت نام كرده بودن...ببينم كي مياد درستش كنه برام...
فعلا...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111520175130619784?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111520175130619784'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111520175130619784'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/free-hot-sexy-pictures-18.html' title='Free Hot Sexy Pictures +18'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111520121643975350</id><published>2005-05-04T14:34:00.000+04:30</published><updated>2005-05-04T14:49:36.653+04:30</updated><title type='text'>ماريجوآنا !</title><content type='html'>دفعه ی اول يادمه تا يه پُک زدم بيهــوش شدم!! خونه
ی هومـن بودم. دوست تو !
گفتم ميخوام .. گفت نه! اگه بکشی بدبخت ميشی ! گفتم بده ! ميــــــــــــخوام
!
مايعش هم داشت ..
می گفت مايع مال مـاه دومّـه !
اولين ماه همـــــين حسابی
ميسازدت!
راست می گفت ..
انقدر حالم بد شده بود که داشتم خفــه ميشدم
!
يه پک بيشتر نکشيده بودم.
تازه اونم تا نصفه!
افتادم و بــيـــــهوش شـــدم.
يادمه
چشــمهام رو که بــاز کردم تو اتاق خـــواهر
هومن بودم و بالا ســرم بود و نوازشم
ميکرد.
مامانش بعدا بهم گفت که چهار تا قالب کَره درستــه کرده
بــودن تو حلــقم
تا بتونم نفس بکشم.
خواهرش داشت نگاهم ميکرد و گفت حالت بهتره ؟!
گفـتـم
آره!
هومن کجاست ؟ گفت اون کثافت توام بدبختت ميخواد بکنه!
عزيزم تو جوونی
گناه داری !
تو رو به فاطمه ی زهرا نکش!!
دستــم رو گذاشتم رو دهنش و هيچی
ديگه نگفت
...

دودش بايد بگيره تا بشه روش حساب کرد.
اصولا وقتی نگيره خيلی کيری ميشه!
بعضی وقتهــا شش تا ورقش ميسوزه و هدر ميره.
بعضی وقتها هـم همون اوليش
ميگيره و ...
يــه پُک اول ديگــه روم زياد تاثير نداره!
يکمی بدنم گــرم ميشه و حس
سبک بودن بهم دست ميده اما اونجوری حال
نميده! تکراری شده واسه گلبولهای
قرمز خونم !
دومی و سومی ...
ديگه ميرم تو يه حالت خلسه
....!!!
دارم به درو و ديــوار نگاه می کنم.
پوست دستم جيليز ويلــيز می کنه.
بدنـم يهــو
بدجوری ميخاره
! يه خارش خوب و دوست داشتنی
.. از اين مدل وسواسهای گه!
از اين حالتهای خارش عصــــبی که دلم ميــخواد باچــاقو
پوست دستم رو بکّنم ..!
حال نمی کنم بريزم تو توتون سيگار آخه مزش ميره!
حرفــه ای شدم ديگه بابا
! (:
بدنم ميلرزه!
هنوز خارش دستهام ادامه داره!
يه وسواس ديوونــه کننده
!! اکثر اون
کسخلهايی که به فاک ميرن و اُور دوز می کنن
اين حالت بسيــار شديد تر توشون
پيدا ميشه!
طرف از دورن بدنـش ميخاره!
نفسش بند مياد و ...
من مشروب ندارم
بيشتر مواقع و خالی ميکشم.
آخــه پـول ندارم هی مشـروب بگيرم.
آزيتا هم ديگه
برام نمياره!
اونم دستش تنگه.
هومن ميگفــت بايد رو X
باشــی تا اساسی بـهت
حال بده اما من از قرص
X بدم ميـاد.
خاطـــره ی خوبی نــدارم ازش.
آيدين رو يادت
مياد عزيزم ؟ داداش يکــی از بچه هـــا
.. فقط ۱۸ سالش بود.
توی X-
پارتی چاقـو
کشيد و خودش رو ۵۰ ضربه ی چاقو زد!!
ميگفتن لاشه لاشه شده بود وسط اتاق!
بعدا پليس فهميده بود منبع پخــش قرص
X تو دبيرستانشون بوده
!! به به به
! چه
مملکت باحالی
! دوست دالـم مـن اين باغ وحش رو که نمــونه نداره
! ای کــسخل

نپر وسط حرفم بذار بگم برات
.............
سرم رو ميذارم بين دو تا پام و آروم موزيک ميگوشم.
کـم کم حسش ميگيره منو!
اولش مغز آدم کاملا Stop
ميــشه!
به هــيچ چی فکر نمی کنی!
سکـوت عجيبـی
مياد سراغت و بغل دستت نارنجک هم بترکه
نمی فهمی! دستهات شروع ميکنه
به لرزيدن!
سرت گيج ميره
همينطور که استنشاق ميکنی و وارد خونت ميشه تو
هم نم نم آروم ميشی..
يه آرامش بسيار بسيار لذت بخش!
احساس قدرت بهت
دست ميده!
گاهی وقتها حس ميکنم دلم ميخواد ديوار اتاقم رو
از جا بکنم !! آره
!
انقدر مغزم فعال ميشه که اگه يه کتاب رو جلوی چشمهام
فقط ورق بزنی همه ی
واژه هاش رو تک تک برات از حفظ ميگم.
واسه همينـه که شــب امتحان ميزنم تو
رگ و تا صبح ده پونزده تا کتاب و جزوه
رو له می کنم ديگه ! بعد
از حــدود ۱ دقيقـه
می رسم به اوج لذت
! واااااای
!! ديوونه ميشم وقتی يادش می افتم
! اين لحظه-
ها بيشتر از چهار پنج بار ارگاسم
( اوج لذت جنسی
) لذّت داره
!!!!!!!!! اصلا عمرا
نميشه توصيفش کرد!!
فــــرض کن پنج بار در عرض چند ثانيه ارگـاسم بهت
دست
بده!
بی نظيره !!
نمونه نـداره !!
از شدّت هيجان و لذّت نمی تونـم اون مواقع حرف
بزنم..
زبونم بند مياد ....!
همه ی دور و برم رو شناور يا در حال حـرکت می بينـم
!
حس می کنم دارم پرواز ميکنم!
بالای محلّه مون هستم و دارم از بـالا خونه ها رو
می بينم!
ووووووی!
خـيلی دوست دالم!!
آدم از همه چی رها ميشـه!
از همه چيز
و همه کس!
انگار فقط خودم تو اين دنيا هستم و بس!
بدنم تب می کــنـه!
يه تـب
بسيار شيرين و دلــچسب..
شُر و شُر عرق ميريـزم و حال می کنــم.
از تو يه تونـل
تنگ و باريک با ســرعت نور حرکت ميکنم و از
بالای يه آبشار بلند می افتم پايين!
هر کار عشقم بکــشه انجـام ميـــدم.
بدنم رو تکه تکه ميـــکنم.
جــلوی کاميون تو
خيابون رو ميگيــرم!
می پرم رو هوا و ميـرسم به اون کــلاغ کــرّه خر
که داره قار قار
ميکنه عين توله ســگ!
وسط انفجار يه بمـب اتـم قرار ميگـرم
! ميرم تو يه گـرد باد
و منو با خودش می بــره تا اون ور دنيا
!! همــه ی غم و غصه ها فراموش
ميشه !
اندازه ی يه اژدهای وحشــی زور دارم.
ميتونم خونمون رو با يه دست بلند کنم
!!!
نعشگی بهترين لذت دنياســت!
از سکس هم بهتره!!
امــــــــا .....
به محض اتمام خماری و نعشـــه بازی درد کمر و اونجا
و چشمها شروع ميشه .. !
اينــجاســـت که شاعر مـيگه خــــودت کردی که
.. حــــــالا هم اون می
کُنـدت!! ((:
با تـلخ شدن مزه ی دهن و بو گند گرفتن هيکل شروع
مـــيشه! ريده ميشـه به هر
هرچی تا اون لحظه خورده بودی و همشو
بالا مياری! اونـــم چه بالا
آوردنـی!! چون
راه تنفسی گز ميشه هی بايد زور بزنی و زجر
بکـشی تا يــه چيکه بالا بيـاری ! ):
حالم از اين تخم سگ بازيهاش بهم ميخوره!!
درسـت مثـــل اينه که وسط سکــس
مو بايل آدم زنگ بزنه!
((: ای ريده ميشه تو حالـــت!!
بعدش تب و لرز مياد ســــراغ
آدم!
نه ديگه !
اين دفعه اين لرز اصلا لذت بخش نيست.
بلــــکه اتفاقا تخمی تــريـن
نـوع احساس موجود بعد از يه عالمه عــشق
و حاله .. دو مــاه که کشيدی
کـم کم
عوارضش بروز ميکنه.
موقـع شاشيدن ســـوزش وحشتناک داری!
وقت غذا خـوردن
بی دليل بـــالا مياری!
آب دهـــنت هـميشه خشک ميشه و تند تند بايد آب ببـندی
به اون شیکمت!
يکی جــلوت سیگــــار بکشه عُقت ميگيره!
چشمهات صبح کـه از
خواب بيدار ميشی انـــدازه ی توپ بــــسکتبـال
ميشه! کم کم از چشمهات اشـک
مياد پشت سر هم!
وقتـــی يه جا برای مدت طولانـــــی بشينــی همه
جای بدنـت
احســاس خستـگی می کنه!
کوفتگی هم چاشنيش ميشه!
ســينه هات همــش
مور مور ميشه!
پــاهات هی زود به زود خـــواب ميره
! (‌ چقدر انم ميگيره از ايـن
! )
يه جا خوندم که تا هــــفــــتــــاد درصد ابتلا
بــه نازايی رو افــزايش ميـــده و يه عــمر
بايد تو کف بچـه باشی
( بهتر!
بچه چيه بابا! )‌
و بعضـــی وقتها بدون دليـــل عصـبـی
برخورد ميکنی!
ريزش مو هم شنيـــدم مياره
... اينـــجوريــه که مثل من کم
کـم بـه
فاک ميری و روزی شونصد مرتبه به خودت لعنت
می فرستی ..


تو مخت که بگی ميخوام!
ديگه نميتونی نخوای!!
بايد بکشی تا ارضا بشی
......
   درست مثل وسوسه ی جنسی که انقدر با
مغزت بازی ميکنه تا تسليم بشی و
   بعدش رسيدن به ارگاسم شعـــله
ش رو خـاموش ميکنــه و لذتش تموم ميشه !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111520121643975350?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111520121643975350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111520121643975350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_111520121643975350.html' title='ماريجوآنا !'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111520096110201612</id><published>2005-05-04T14:30:00.000+04:30</published><updated>2005-05-04T14:32:41.133+04:30</updated><title type='text'>فاحشه خانه هاي ايراني!!</title><content type='html'>&lt;p&gt;بعدازظهر بود. داشتم از خونه كاوه برمي گشتم. تو فكر صحبتهاي اون بودم و حرفهاي خودم. تو فكر كاري كه بهم پيشنهاد كرده بود و چيزايي كه گفته بود. هيچ وقت بهم زنگ نمي زد هروقت زنگ ميزد يعني كارم داره. خيابون وليعصر رو ميوم پايين. هميشه همين ساعت شلوغه. جمعيت وول ميزنه ماشينا يه متر يه متر جلو ميرند. ترافيك خسته كننده اي داره. مخصوصا وقتي كه جلوي پارك ملت ميرسي. جمعيتي عظيم وايسادند و ميخواند برند خونشون. يه مشت آدم علاف و بيكار كه يا به فكر قر و فرشون هستند يا به فكر دلقك بازي. حرفاشونو بارها گوش دادم. تو جيب هيچكدومشون يه صد تومني پيدا نمي كني اما همشون 10 - 20 تا عينك ريبون و هفت هشت تا كفش اسپرت و 30 40 تا شلوار جين دارند. موهاشونم كه دائم تو ژل و روغن نارگيل ميخيسونند. دلم ميخواست براي يه بار هم كه شده يه جنگ ديگه بشه و اين بچه خوشگلا رو هم ببرند جنگ. لاي انگشت هر كدومشون رو هم كه نيگا مي كني يه سيگار روشنه. وقت هم با هم صحبت مي كنند كه فحش خوار و مادر مثل سلام و صلوات از دهنشون بيرون مياد. تو همين فكرا بودم و تيپ و قيافه ها رو نيگا ميكردم كه يه صدايي حواسمو به خودش جلب كرد. &lt;br /&gt;
- ببخشيد اقا ميدون ونك ميريد؟ &lt;br /&gt;
يه زن 45 يا 46 ساله بود سرشو آورده پايين تا لب پنجره كه بتونه منو نيگا كنه. &lt;br /&gt;
- من مسافر كش نيستم خانم. ببخشيد. &lt;br /&gt;
رومو كردم اون ور. دلم مي خواست ترافيك باز بشه و زودتر از اين جهنم فرار كنم. &lt;br /&gt;
- مي دونم نيستيد. منتها من عجله داشتم و دستم هم سنگينه. گفتم از شما خواهش كنم اگه مسيرتون مي خوره منم سوار كنيد. خيلي شلوغه. بايد يه ساعت وايسم تا ماشين گيرم بياد. &lt;br /&gt;
دستاشو اورده بالا تا من بتونم كيسه نايلونهايي رو كه توش پر جنس بود و ببينم. يه جوري التماس كرد كه جيگرم براش كباب شد. نه نتونستم بگم. درو براش باز كردم و هلش دادم تا باز بشه و اون بتونه بياد تو. &lt;br /&gt;
- مرسي محبت كرديد. &lt;br /&gt;
عطرش بويي داشت كه ادمو ديوونه ميكرد خيلي تند بود. شيشه رو كشيدم پايين تا خفه نشم.. مردمي كه وايساده بودند نيگامون كردند همه فكر كردند كه من مسافر كشم زود اومدند طرف من. &lt;br /&gt;
- فاطمي؟ &lt;br /&gt;
- ونك؟ &lt;br /&gt;
با سر و دست اشاره كردم كه نه. &lt;br /&gt;
- اي بابا فقط خانم سوار ميكني؟ &lt;br /&gt;
- دربست گرفتند ايشون. &lt;br /&gt;
ديگه چيزي نگفتند و دوباره رفتند عقب وايسادند. &lt;br /&gt;
- واي كه چقدر شلوغه. معلوم نيست كه اين همه جمعيت ميخوان كجا برند؟ روز به روز هم بدتر ميشه. &lt;br /&gt;
برگشتم و صورتشو و نيگا كردم. نايلونهاي خريدشو گرفته بود تو بغلش و داشت جلو رو نيگا مي كرد. صورتشو از كرم و روغن برق ميزد. زير گلوش يه خرده چين و چروك افتاده بود. وقتي سرشو به طرفم برگردوند قب قبش هم مثل قب قب بوقلمون تكون مي خورد. &lt;br /&gt;
- نمي دونم والا. &lt;br /&gt;
يه متر يه متر جلو ميرفتيم تا اينكه به چراغ قرمز رسيديم. هي ميخواست حرف بزنه. اصلا حال و حوصله صحبت نداشتم. اگه دختر 14 ساله بود باز يه چيزي. &lt;br /&gt;
- از سر كار مياييد؟ &lt;br /&gt;
- نه &lt;br /&gt;
- به نظر مياد خيلي خسته ايد. &lt;br /&gt;
بهش نيگا كردم و زل زدم بهش. يعني به توچه. &lt;br /&gt;
- گروني داره بيداد ميكنه. دو تا دونه مرغ و دو كيلو گوشت خريدم 15 هزار تومن شد. &lt;br /&gt;
واسه اينكه يه وقت فكر نكنه از اينكه سوارش كردم ناراحتم سعي كردم جوابشو بدم. &lt;br /&gt;
- همينه خانم حالا بدتر از اين هم ميشه. كجاشو ديدييد؟ &lt;br /&gt;
- ايشالا درست ميشه. ما چيزايي ديديم كه شماها هنوز نديد. به وقتش همه چي درست ميشه. &lt;br /&gt;
درست جلوي رستوان حاتم دو تا دختر وايساده بودند. همچين ارايش كرده بودند كه نگو و نپرس. از دور داد ميزدند بيا منو بكن. ماشينا پشت سر هم قطار وايساده بودند. از پيكان 48 بگير تا پژو و پرايد. اونام اصلا توجهي نمي كردند. شده بود فيلم سينماييي. مردم همه نيگا مي كردند كه بالاخره ببينند اينا سوار كدوم ماشين ميشند. پيش خودم فكر ميكردم اگه من بودم سوار اون پژوهه ميشدم هم يارو سنش بالاست و مطمئنا پولداره. اينطور نيست كه ببره تو كوچه پس كوچه بخواد دستمالي كنه يا هي زنگ بزنه خونه حسن، ممد،‌ جعفر، تقي ،‌جواد و.. كه مكان داري؟ مطمئنا طرف مكان داره. &lt;br /&gt;
- اينارو نيگا كنيد. بيچاره ها چيكار كنند؟ از كجا خرجشونو در بيارند. &lt;br /&gt;
- اي خانم حرفي ميزنيد ها. اين همه دختر و زن تو اين شهر كار ميكنند و پول در ميارند. اگه قرار بود هر كي مي خواست كار كنه بياد كنار خيابون كه ديگه هيچي. &lt;br /&gt;
- همش تقصير شما مردهاست ديگه. اگه اينطوري دست و بالتون نلرزه اونام اينطوري قيمت پيدا نمي كنند. &lt;br /&gt;
- طبيعت ادميزاد اينه. از قديم بوده تا آينده هم خواهد بود. &lt;br /&gt;
- اينا معلوم نيست چيند. ممكنه مريضي داشته باشند. &lt;br /&gt;
ديگه چيزي نگفتم. راستش جلوي يه همچين زني خجالت كشيدم دليل و مدرك بيارم. &lt;br /&gt;
- ازدواج كردي؟ &lt;br /&gt;
- نه &lt;br /&gt;
- چرا؟ &lt;br /&gt;
- شخص موردنظرمو هنوز پيدا نكردم. &lt;br /&gt;
- ايشالا پيدا مي كني. &lt;br /&gt;
- شغلت چيه؟ &lt;br /&gt;
- ...... &lt;br /&gt;
- موفق باشي. &lt;br /&gt;
ديگه به سر ميرداماد رسيده بوديم. چراغ سبز بود و ماشينها ميرفتند. &lt;br /&gt;
- من تا فاطمي ميرم. اگه مسيرتون ميخوره مي تونم برسونمتون. &lt;br /&gt;
- دستتون درد نكنه. من تا جلوي قصر يخ باهاتون ميام. &lt;br /&gt;
بعد از پمپ بنزين درست جلوي فروشگاه بيسكوييت رضوي يه زن وايساده بود. سنش بالا بود تقريبا 40 سال داشت. مانتوش كوتاه بود و يه عينك آفتابي هم زده بود. شلوار جين پاش بود و چسبون. سرشو مثل شتر سفت و محكم بالا گرفته بود. روسريش شل بود و ميشد زير گلوشو ديد. ماتيك قهوةاي ماليده بود. يه خرده سبزه بود. ماشين ها پشت سر هم وايساده بود. اين كس شاسي بالا نصيب كي ميشد خدا مي دونه. من بدبخت وسط اين همه ماشين و ترافيك گير كرده بودم. خدا خدا ميكردم كه زودتر سوار يكي از اين ماشينا بشه و خيابون باز شه. كون كش از جاش جم نمي خورد. اصلا به هيشكي محل نمي ذاشت. دو سه تا موتور سوار هم با تيپهاي جواد اومدند جلوش وايسادند و شروع به حرف زدن كردند. كس كش ها مي خواستند يه همچين زني رو با موتور بلند كنند ببرند. بالاخره حاج خانم تكون خورد مي خواست از دست موتور سوارها خلاص بشه. نمي دونم شايد بدبخت جنده هم نبود فقط تيپ زده بود. راه افتاد و رفت تو پياده رو. شروع كرد قدم زدن به سمت پايين به طرف ميدون ونك. جمعيت كف كردگان هم به همراهش يواش يواش راه افتادند. بالاخره يه سوراخي پيدا شد و تونستم از اين مهلكه در برم. مسافر من زل زده بود و به زنه نيگا ميكرد. اصلا حرفي نميزد. &lt;br /&gt;
- اينو ميبيني؟ هر روز مياد اينجا واي ميسه. بعضي وقتها هم ميره جلو پارك ساعي. &lt;br /&gt;
- مي شناسيدش؟ &lt;br /&gt;
- آره اگه من نشناسم كه ديگه هيچي &lt;br /&gt;
يعني چي؟ انگار كلانتر محله. از ميدون ونك رد شدم و به سمت پايين به راهم ادامه دادم. درست نزديكاي قصر يخ يه جا ماشينو نيگر داشتم. &lt;br /&gt;
- ميشه يه جا پارك كني؟ ميخوام باهات حرف بزنم. &lt;br /&gt;
- چه حرفي؟ &lt;br /&gt;
- تو پارك كن. دو دقيقه بيشتر طول نميكشه. &lt;br /&gt;
راه افتادم و نزديكاي پل يه جاي پارك پيدا كردم. &lt;br /&gt;
- بفرماييد &lt;br /&gt;
داشتم از تعجب و فضولي مي تركيدم. دلم ميخواست زودتر حرفشو بزنه و خلاص. &lt;br /&gt;
- اهل حال هستي؟ &lt;br /&gt;
- منظورت چيه؟ &lt;br /&gt;
- خودت مي دوني چي ميگم &lt;br /&gt;
يه نيگاهي بهش انداختم و ديدم زل زده بهم. درست تو چشمام . نمي ذاشت نگاه ازش بردارم. انگار مجبورم كرده بود كه بهش نگاه كنم &lt;br /&gt;
- تا چي باشه. &lt;br /&gt;
- من بايد زود برم. اين شماره تلفن موبايل منه. ما يه خونه مجردي داريم. بيرون هم نمياييم. دوست داشتي زنگ بزن. &lt;br /&gt;
يه كاغذ داد دستم. داشتم از تعجب ديوونه مي شدم. صدام داشت ميلرزيد. واسه اينكه اون نفهمه كمتر حرف ميزدم. &lt;br /&gt;
- قيمت چنده؟ &lt;br /&gt;
- پونزده تومن. جا داريم خيلي تميز و شيك. مشروب و ترياك هم هست. &lt;br /&gt;
- چند نفريد؟ &lt;br /&gt;
- وقتي اومدي مي فهمي &lt;br /&gt;
بدون اينكه بذاره من سئوالي بكنم از ماشين پياده شد. چه مي دونم لابد واسه اينكه كرايه نده هميشه همين كارو ميكنه يا شايد هم راست مي گفت. ماشينو روشن كردم و زدم تو دنده. از تعجب داشتم شوكه ميشدم. مي ديدم مثه گرگ گرسنه به اون دخترا نيگا ميكرد. پس بگو سركار خانم جنده تشيف داشتند. مارو بگو به خيال خودمون يه زن خونه دار و خونواده دوست رو سوار كرده بوديم. كسي كه دلش مثه سير و سركه مي جوشيد و مي خواست زودتر برسه خونه پيش بچه هاش يا شوهرش تا مورد مواخذه قرار نگيره. &lt;br /&gt;
اون شب اصلا خوابم نبرد ترسيده بودم. با خودم گفتم نكنه يارو خالي بسته. نكنه شماره يكي ديگه رو داده. نكنه زنگ بزنم و... &lt;br /&gt;
هزار تا فكر كردم. فردا بعد از ظهر ساعت 4 بود. تصميم گرفتم امتحان كنم. تو ماشين بودم. كاغذو از جيبم در اوردم و شماره رو گرفتم. يه زني از پشت تلفن با يه صداي فوق حشري جواب داد. &lt;br /&gt;
- بفرماييد؟ &lt;br /&gt;
- سلام ببخشيد با نرگس خانم كار دارم. &lt;br /&gt;
- شما؟ &lt;br /&gt;
- بفرماييد مي خواستم براي بردن سفارشهاي مانتوي مدرسه خدمتشون برسم. &lt;br /&gt;
دقيقا همون چيزي رو كه رو كاغذ نوشته شده بود، خوندم. &lt;br /&gt;
- بله خواهش مي كنم. گوشي خدمتتنو باشه. &lt;br /&gt;
آب دهنم خشك شده بود. خيس عرق شده بودم. هم كف كرده بودم و هم مي ترسيدم. مطمئنا اگه اين كير صاب مرده نبود ترسم بر من غلبه مي كرد. &lt;br /&gt;
- بفرماييد؟ &lt;br /&gt;
خودش بود &lt;br /&gt;
- سلام حالتون خوبه؟ &lt;br /&gt;
- شما؟ &lt;br /&gt;
- من ديروز شمارو با ماشينم رسوندم. &lt;br /&gt;
- حالت خوبه؟ &lt;br /&gt;
- مرسي. مي خواستم ببينم مي تونم الان بيام خدمتتون ؟ &lt;br /&gt;
- الان ميخواي بيايي؟ ما هميشه يه روز قبل قرار ميذاريم. &lt;br /&gt;
- حالا شما يه كاريش بكن. پارتي بازي كن برام &lt;br /&gt;
يه خنده مصنوعي كرد. &lt;br /&gt;
- يه ساعت ديگه به اين آدرس بيا. يادداشت كن. &lt;br /&gt;
زود خودكارمو از تو جيبم در اوردم در داشبورد رو باز كردم و دنبال كاغذ ميگشتم. حواسم نبود كه كيفمو از صندلي عقب بردارم و از توش كاغذ در بيارم. يه قبض جريمه پيدا كردم. همون خوب بود. &lt;br /&gt;
- بفرماييد &lt;br /&gt;
آدرسو يادداشت كردم. چون ماشين داشتم زود رفتم از جلوي كوچشون رد شدم و موقعيتشو ديدي زدم. همش مي ترسيدم. به هيشكي هيچي نگفتم. ماشينو بردم دو تا كوچه پايينتر پارك كردم و قفلش كردم. موبايلمو برداشتم و به يكي از بچه ها زنگ ردم. همه چي رو براش گفتم. &lt;br /&gt;
- كس خل مثه مجاهد خضيراوي ميشي ها؟ ميگ&amp;#1740;رند هم مي كننت هم كيرتو مي برند. &lt;br /&gt;
- گوش كن كس كش. ماشينو كه مي شناسي. من اگه تا 2 ساعت ديگه بهت زنگ نزدم برو در خونه بگو من ازت خواستم كه كليد يدك ماشينو بيايي بگيري. چون كليد تو ماشين مونده و در قفل شده و همه چي تو ماشينه حتي موبايلم. بعد كليد و بگير و بيار به اين آدرس. سوار شو و ماشينو ببر بده در خونه. &lt;br /&gt;
- خره اگه بگيرنت كونت پارس &lt;br /&gt;
- همين كه گفتم. يادت نره ها؟ &lt;br /&gt;
- كس كش حداقل ميكفتي با هم ميرفتيم &lt;br /&gt;
- برو ديگه خداحافظ &lt;br /&gt;
كيف پول موبايل مدارك ماشين همه رو از جيبام در اوردم و گذاشتم تو كيف دستيم. بعد كيف و گذاشتم كف ماشين. از ماشين پياده شدم. &lt;br /&gt;
درست سر ساعت در خونه بودم. يه خونه سه طبقه بود تو پاركينگش يه توليدي بود. پنجرش باز بود. با خودم گفتم نكنه اين كس كش منو سر كار گذاشته. نكنه راستي راستي بايد برم مانتوهاي سفارشي رو تحويل بگيرم. صداي چرخ خياطي از تو پاركينگش ميمود. زنگ طبق اول و زدم. &lt;br /&gt;
- كيه؟ &lt;br /&gt;
- منم اومدم مانتوهاي سفارشي رو تحويل بگيرم. &lt;br /&gt;
- بفرماييد. &lt;br /&gt;
در باز شد. قبلم داشت واي ميستاد. با خودم گفتم نكنه اين خونه زير نظره؟ نكنه الان كه من مي رم تو بريزند و منو بگيرند. بعد گفتم آخه مگه من چه پخي هستم. با ترس و لرز از پله ها رفتم بالا. يه حركتي رو جلوي چشمي در متوجه شدم. در باز شد. &lt;br /&gt;
- بيا تو زود باش &lt;br /&gt;
رفتم تو. بوي عطر زنونه داشت خفم ميكرد. يه زن ديگه به غير مسافر من اومد جلوم همونطوري وايساد و خيلي خونسرد براندازم كرد. &lt;br /&gt;
- سلام &lt;br /&gt;
دستشون دراز كرد طرفم. يه شلوارك پاش بود و با يه ركابي. بند كرستشو زير بند زيرپوش ركابيش قائم كرده بود. &lt;br /&gt;
- بيا تو &lt;br /&gt;
وارد هال كه شدم از تعجب داشتم مي مردم. چهار تا دختر ماه داشتند ورق بازي ميكردند. يه نگاهي به من كردند و به كارشون ادامه دادند. انگار يه چيز عادي ديدند. هيچ كدومشون كرست نداشتند. همشون فقط شورت پاشون بود. يكي هم توي يه اتاق ديگه بود و داشت موهاشو سشوار مي كشيد. فكر كنم تازه از حموم اومده. &lt;br /&gt;
- اينجا رو خوب پيدا كردي؟ &lt;br /&gt;
صداي آشناي همون مسافر خودم بود. چيزي نگفتم و برگشتم نيگاش كردم. در قفل كرده بود و اومد طرفم. &lt;br /&gt;
- كسي نديد كه تورو؟ &lt;br /&gt;
چي بايد مي گفتم؟ تو اين موقعيت و اين خونه اين سئوال مسخره ترين سئوالي بود كه ميشد پرسيد. عجب جايي بود. مثه كندوي زنبورها بود با اين تفاوت كه اينجا كس توش وول مي خورد. &lt;br /&gt;
- من بايد زود برم. عجله دارم. &lt;br /&gt;
- زود ميري نترس. &lt;br /&gt;
راهنماييم كرد كه برم و رو مبل بشينم. رفتمو نشستم. يه لحظه چشم از دخترا بر نمي داشتم. گلوم خشك شده بود. آب دهنم رو كه قورت ميدادم گلوم ميسوخت. &lt;br /&gt;
- ميشه يه ليوان آب بياري؟ &lt;br /&gt;
- معصومه يه ليوان آب بيار. &lt;br /&gt;
دخترا هنوز داشتند ورق بازي ميكردند. سر هم هي جيغ ميزدند. يكي از يكي پاچه پاره تر. خوب نيگاشون ميكردم سناشونو واسه خودم تخمين ميزدم. خيلي سن و سال داشتند 20 يا 21 سال. &lt;br /&gt;
- از اينا خوشت مياد؟ &lt;br /&gt;
از توي كمد يه شيشه در اورد. توش يه مايع ارغواني رنگ بود. ميشد حدس زد كه مشروبه. يه خرده هم غليظ بود. طوري كه وقتي تكونش ميداد به ارومي تكون ميخورد. معصومه همون زني بود كه با شلوارك و زيرپوش ركابي بود. يه ليوان آب تو يه بشقاب برام اورد. ليوانو بدون نفس رفتم بالا. عجب چسبيد. مسافرم اومد پيشم نشست و يه پاشو انداخت روپاش. ليوان مشروبشم دستش بود. &lt;br /&gt;
- من عجله دارم &lt;br /&gt;
- مشروب ميخوري؟ &lt;br /&gt;
ليوانشو اورد بالا نزديك دهنم. &lt;br /&gt;
- نه مرسي آب خوردم. &lt;br /&gt;
خودش يه مزه مزه اي كرد. بعد اونم زل زد به دخترايي كه داشتند بازي ميكردند. &lt;br /&gt;
- كدومشونو ميخواي؟ &lt;br /&gt;
دخترا انگار متوجه شده باشند. به بازيشون ادامه مي دادند ولي ساكت و بي سروصدا. گوششون با ما بود. حتي اوني كه پشتش به ما بود هم برگشت و چند ثانيةاي نگاه كرد. &lt;br /&gt;
بين اون دخترا يه دختري بود با موهاي كوتاه پسرونه. تنها دختري بود كه اصلا داد و بيداد نميكرد. صداي اونو اصلا نشنيده بودم. اصلا هم بهم نيگا نمي كرد. سرش تو ورقاش بود. قيافه معصوم و بي گناهي داشت. بهش همه چي ميومد جز جندگي. اگه مي گفت دكترم يا مهندسم من باورم ميشد. حداقل مطمئن بودم كه مثل اون يكي دخترا بي ادب و بي چاك و دهن نيست. &lt;br /&gt;
- اون مو كوتاهه اسمش چيه؟ &lt;br /&gt;
فهميد كه اونو ميخوام. اسمشو بلند گفت &lt;br /&gt;
- شراره &lt;br /&gt;
سنش هم از بقيه بالاتر بود 24 سال رو داشت. اونم متوجه شد كه اونو ميخوام. سرشو آورد بالا و بهم زل زد. بهش لبخند زدم اصلا انگار نه انگار به پشم كسش هم حسابم نكرد. منم چيزي نگفتم. گفتم حتما بايد همينو بكنم. حالا خوشش بياد يا نه. &lt;br /&gt;
- الان بهت پول بدم ؟ &lt;br /&gt;
- قابل نداره؟ &lt;br /&gt;
خندم داشت ميگرفت ديگه نديده بوديم صاحب جنده خونه تعارف بزنه. پولامو از جيبم در اوردم و بهش دادم. مي دونستم كه 15 تومنه قبلا صد بار شمرده بودمشون. ازم گرفت و شروع كرد به شمردن. پولارو از وسط دو دسته كرد و چندتاشو دوباره شمرد و اونارو تا كرد و گذاشت تو جيب پيرنم. &lt;br /&gt;
- اين چيه؟ &lt;br /&gt;
- هيچي &lt;br /&gt;
دست كردم و پولارو در اوردم شمردمشون 3 تومن بود. 12 تومن باهام حساب كرده بود. نه بابا تو جنده هم هنوز با معرفت پيدا ميشه. &lt;br /&gt;
- پاشو باهاش برو تو اتاق &lt;br /&gt;
به شراره بود. اونم چيزي نگفت و ورقارو گذاشت رو زمين و پاشد. رفت توي يه اتاق. &lt;br /&gt;
- تو هم برو ديگه. &lt;br /&gt;
رفتم تو اتاق ديدم داره روي تخت رو دست ميكشه تا صاف بشه. تا من اومدم بلند شد و جلوم وايساد.بغلش كردم. سرشو گرفت عقب و دستشو گذاشت رو پيشونيم و سرمو هول داد عقب. &lt;br /&gt;
- اخماتو وا كن جيگر &lt;br /&gt;
لبخند مرموزانه اي گوشه لبش پيدا شد. دستامو از دورش باز كردم. خيلي آروم و متين يواش يواش شروع كرد به باز كردن دگمه هاي پيرهنم. &lt;br /&gt;
- من لب نمي دم و از عقب هم كه اصلا اجازه نمي دم. ولي برات ساك ميزنم. &lt;br /&gt;
تااون موقع صداشو نشنيده بودم. خيلي آروم تر از اوني بود كه فكرشو ميكردم. اصلا دلم نيومد اسم جنده روش بذارم. اصلا تو چشمام نگاه نميكرد. نمي دونم شايد از كارش خجالت مي كشيد. كمربند شلوارمو باز كرد و شلوارمو از پام در آورد. خيلي وارد بود. يه بوس به پاهام كرد. داشت خوابم ميبرد. دلم مي خواست دراز بكشم و بخوابم. اصلا يه حال و هواي ديگه اي داشتم. بدون اينكه حرفي بزنه و اجازه اي بگيره. دست انداخت و كيرمو گرفت تو دستش بعد همونطوري كه رو زانو نشسته بود آروم سرشو گذاشت تو دهنش. اب دهنش داغ داغ بود. همچين با ولع خاصي كيرمو مي خورد كه نگو. همراه با ساك زدن با نوك ناخوناش به روي پاهام ميكشيد. داشتم پس ميوفتادم. هيچي نمي گفتم. حس كردم از كارش لذت ميبره. اينكارو دوست داشت. ياد سخنراني اول سال نو افتاده بودم كه ميگفت افراد جامعه بايد وجدان كاري داشته باشند. راست مي گفت. اگه جنده هامون با جون دل كارشونو انجام بدند ادم دلش براي پولي كه داده نمي سوزه. &lt;br /&gt;
- بذار من بخوابم. &lt;br /&gt;
اصلا ول كن نبود. تازه رسيده بود به جاهاي باريكش. دلش نمي خواست كيرمو از تو دهنش در بياره. همونطوري چرخيدم تا اونم مجبور بشه و ولم كنه. &lt;br /&gt;
- چيكار ميكني؟ ‌صبر كن يه دقيقه &lt;br /&gt;
رفتم و خوابيدم رو تخت. شورتشو در اورد و اومد روم. دوباره شروع كرد به ساك زدن. دستامو تو موهاش فرو مي كردم و صورتشو ناز ميكردم. سرشو به زور از رو كير در اوردم. اگه يه دقيقه ديگه ادامه ميداد آبم ميومد. اوردمش بالا. خوابوندمش پهلوم. اين دفعه اون دراز كشيد و من اومدم روش. سينه هاش كوچولو بودند. ولي وقتي دست زدم ديدم سفت و سفت شدند. نوكشون سيخ سيخ شده بودند. يكي از سينه هاش پر خال بود ولي خيل باحال بودند. همونطوري كه سينه هاشو مي خوردم دستمو بردم لاي پاهاش. خودش پاهاشو باز كرد. چشماش بسته بود. اصلا انگار اينجا نبود وقتي با لبهاي كسش بازي ميكردم پاشنه پاهاشو به روي تخت ميكشيد. سرشو به اين طرف و اون طرف تكون تكون ميداد اخماشو جمع ميكرد و چشماشو بهم فشار ميداد. دستم خيس شده بود. رفتم پايين و يه دستي رو پاهاش كشيدم و روناشو لمس كردم عجب پاهايي داشت. يه انگشتمو تو سوراخ كسش فرو كردم. سرشو يهو اورد بالا. &lt;br /&gt;
- يالا ديگه بكن توش. كاندوم داري؟ &lt;br /&gt;
از تخت رفتم پايين و از تو جيب شلوارم كاندوم در اوردم. رفتم طرفش. دستشو دراز كرد و كاندومو ازم گرفت. به دنده بلند شد و آرنجشو گذاشت زيربدنش. با دندون كاندومو باز كرد. رفتم جلوش وايسادم. دوباره كيرمو گرفت به دهنش و شروع كرد به ساك زدن. بعد كاندوم خيلي راحت و ماهرانه كشيد روش و دوباره خوابيد. از تخت رفتم بالا. خودش پاهاش تو شكمش جمع كرد. ميشد خيلي خوب و راحت كس خوشگل و قلمبشو ديد زد و برانداز كرد. از اينكه به كسشش نگاه ميكردم. خجالت ميكشيد. &lt;br /&gt;
- زود باش الان خاله مياد ميگه چرا اينا دير كردند. &lt;br /&gt;
كيرمو يواش گذاشتم در كسش و يواش فرو كردم توش. سرشو اورده بود بالا و داشت نيگا ميكرد چطوري ميكنم توش. وقتي تا ته كردم توش خيالش راحت شد و سرشو گذاشت رو متكا &lt;br /&gt;
- اوووف &lt;br /&gt;
همينطوري كه مي كردمش چشماشو باز و بسته ميكرد و نفسشو تو سينه حبس ميكرد و ميداد بيرون. انگار خجالت ميكشيد راحت نفس بكشه. چيزي كه مشخص بود اين بود كه اونم داره حال ميكنه. همين باعث ميشد كه منم با حرارت بيشتر بكنم. خيس خيس شده بود . پنج دقيقه همينطوري كردمش. بعد كشيدم بيرون وقتي كشيدم بيرون لباي كسش از هم باز شده بود. ميشد خيلي راحت سوراخ كسشو ديد. خيس خيس بود. دهانه كسش آب جمع شده بود . سفيد رنگ بود مثه اب كير مردا. &lt;br /&gt;
- چي شد؟ &lt;br /&gt;
- ميخوام سگي بكنم. &lt;br /&gt;
زود از جاش بلند شد و از روي ميزي كه بغل تخت بود يه دستمال برداشت و خودشو خشك كرد. بعد پشتش كرد به من و كونش داد بالا و متكاشو بغل كرد. منظره كسش از اين طرف هم خيلي باحال بود. كيرمو يواش گذاشتم در كسشو يواش يواش فرو كردم توش. سرشو خم كرده بود و رو به عقب نيگا ميكرد. انگار داره گوش ميكنه كه من دارم چيكار ميكنم. نفسشو تو سينه حبس كرده بود از جاش تكون نمي خورد. وقتي مطمئن شد كه تا ته تو كسش فرو كردم. سرشو برگردوند و رو متكا گذاشت. كونش خيلي خوش حالت بود هم نرم بود و هم سفت. وقتي بهش ميخوردم يه لمبري مي خورد و لرزه اي ميكرد كه نگو چنگ ميزدم و لپ كونشو ميگرفتم. از زير سينه هاشو ميماليمدم. بعضي وقتا هم با نوك ناخونهام رو پشتش مي كشيدم. نمي دونستم بايد چيكار كنم. هرچي ميگذشت سريعتر ميشد. اونم صداش بلندتر ميشد. حس ميكردم اونم همراه با من خودشو عقب و جلو ميكنه . حتي يه وقت همچين بهم ضربه زد كه نزديك بود تعادلم بهم بخوره و بيفتم. &lt;br /&gt;
بالاخره آبم اومد. ولي از توش بيرون نكشيدم. همونطوري سينه هاشو ميچلوندم و افتادم روش. شروع كردم به بوسيدنش. اون اصلا از جاش جم نمي خورد. مي دونستم داره بهش خوش ميگذره منم ادامه دادم. رو صورتش دست ميكشيدم و نازش ميكردم. چشماشو بسته بود و چيزي نمي گفت. يواش يواش چشماشو باز كرد. &lt;br /&gt;
- خوب بود؟ &lt;br /&gt;
- آره &lt;br /&gt;
دو تا بوس كوچولو به لباي هم كرديم. &lt;br /&gt;
- پاشو بريم ديگه. &lt;br /&gt;
برخلاف ميلم از جام بلند شدم. چهار پنج تا دستمال كاغذي برداشت و وسط پاهاشو پاك كرد. منم كاندوممو تو دو تا دسمتال كاغذي در اوردم. رفت جلوي ميز توالت و از رو ميز توالت يه مداد برداشت و دور لباشو خط كشيد. &lt;br /&gt;
شروع كردم لباس پوشيدن. بدون اينكه به من حرفي بزنه از اتاق رفت بيرون. لباسامو كه پوشيدم از اتاق زدم بيرون. خيلي خونسرد همه نشسته بودند و داشتند ورق بازي ميكردند. شراره هم رفت بود يه استكان چايي براي خودش ريخته بود و يه شيريني هم دستش بود. انگار نه انگار اتفاقي افتاده باشه. &lt;br /&gt;
- دستشويي كجاست؟ &lt;br /&gt;
شراره با دست بهم نشون داد. رفتم و يه دل سير شاشيدم بعدشم خودمو جلوي آينه صاف و سوف كردم و از دستشويي زدم بيرون. مسافر من كه همه بهش ميگفتند خاله، داشت روزنامه مي خوند. با ديدن من روزنامه رو بست. &lt;br /&gt;
- خوب بود؟ &lt;br /&gt;
- مرسي &lt;br /&gt;
شراره هم وايساده بود و نيگام ميكرد. &lt;br /&gt;
- من ديگه برم خيلي ديرم شده. &lt;br /&gt;
- چايي ميخوردي؟ &lt;br /&gt;
- نه &lt;br /&gt;
شراره اومد جلو و شيريني گاز زدشو بهم تعارف كرد. يه گاز به شيرينيش زدم. و يه نيشگون از لپش گرفتم . &lt;br /&gt;
- بذار ببينم كسي تو راهرو نباشه. &lt;br /&gt;
از تو چشمي بيرونو نيگا كرد و دروباز كرد. خداحافظي كردم و خاله هم صورتشو اورد جلو كه ببوسمش. منم بوسيدمش و زدم بيرون. از خونه كه اومدم بيرون هم مي ترسيدم و هم خيالم راحت شده بود. فكر ميكردم همه دارند بهم نيگا ميكنند. انگار رو پوشونيم نوشته شده بود كه اين يارو الان كس كرده. &lt;br /&gt;
سوار ماشين كه شدم زود يه زنگ به رفيقم زدم. &lt;br /&gt;
- الو سلام . به خير گذشت. &lt;br /&gt;
- كس كش. كوفتت شه. &lt;br /&gt;
بعد از كلي كل كل كردن و تعارف ، راه افتادم و رفتم. يه ماه بعد دوباره هوس كردم برم. انگاري ترسم ريخته بود. با خودم كلي برنامه گذاشته بودم كه اينبار اون يكي رو ميكنم كه از همه جوونتره. دلمم ميخواست براي تنوع يه بار هم خود خاله رو بكنم. وقتي به موبايلش زنگ زدم فقط يه پيغام ميشنيدم. &lt;br /&gt;
&lt;&lt; شماره مورد نظر شما مسدود مي باشد. لطفا مجددا شماره گيري نفرماييد &gt;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://iranxiran.com"&gt;بر گفته شده از وبسايت ايران سكس&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111520096110201612?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111520096110201612'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111520096110201612'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_04.html' title='فاحشه خانه هاي ايراني!!'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111492005230298758</id><published>2005-05-01T08:09:00.000+04:30</published><updated>2005-05-01T08:30:52.306+04:30</updated><title type='text'>مقوله اي به نام سكس !</title><content type='html'>در اتاق رو آروم می بندی و همه ی سوراخ سنبه ها رو چک می کنــی که مبادا يــــه روزنه ی 
لعنتی وجود داشته باشه و لو بری ! هرکی هم صدات کنه ميـگی بابـا من فردا امتحان دارم !!
شلوارت رو يواش يواش ميخارونی. يه دست ميره زير همون که اسمشو نمی برم و يه دست
ديگه از بالا شـروع می کنه به نـوازش کردنش ! همچين با اشتياق زل زدی به صفحه تلويزيون 
که انگار مثلا داری سفر انسان به کره ی ماه رو نگاه می کنـی. برای اينکه صحــنه طـبيعی تر 
جلوه کنه ياد دختر همسايه ميفتی و بعد از يه عالمه قربـون صدقـه اش رفتن تو ذهنت خيلی
شيک لباسهاش رو درآوردی و به جای هنر پيشه ی مـرد فيلم خودتی و اون خانوم جنـده هم 
ميشه اون دختر بدبخت و ناموس مردم و يوهوووو ! بريم که داشته باشيم لنگ و پاچه و سر و
سينه و بقيه ی مخلّفــات ! يهو ريده ميـشه تو اين وضــعيت رويايی .. مامانت مياد تـو و فوری 
خــودت رو جمـــع و جور می کنی و عين بزغــــاله رو صفحــه کليــک می کنـی که پنــجره اش 
بسته بشــه و مامان جـــــــــون متوجه نشن که پســر گوگوليشـون در حال تماشای چه فيلم 
کلاسيک و هنـــری و آموزنده ايه ! تا مامان ميره بيرون يه نيشخند تخم سگی ميزنی و دوباره 
دکمه ی Play و يه دونه ميگی جوووون ...
&lt;br&gt;
عزيزم دقت کردی پسرها ( حالا ديگه حتی مردها ) تو خيابون با چه اشتياقی قد و بالای دختر
( حالا ديگه حتی خانوم ) ها رو نگاه می کنن. آخی! چــــــه پسرهای خوبی! منظوره بدی که 
ندارن بابا ! ميخوان ببينن سايز شلواره دختره چنده يا ميخـوان ببينن کدوم کلاس لاغری ميره
و برن اسم بنويسن! آره بابا! آدم نبايد بد بين باشه. پسرها همشون گوگــولی و آدم حسابی
هستن و اصولا اينجور مواقع نگاهشون از روی شهوت نيست. فقط نمی دونم چـرا وقتی نگاه 
می کنن به پر و پاچه ی دختره تو خيابون همچين بگی نگی اين زبونشون هم داره ملچ ملوچ
می کنه و يه دونه هم ميزنن به شونه ی بغل دستی و ميگن جون ببين چـه تيـــــــــــکه ای !!
آها ! آره ديگه احتمـــالا منظــور اون پسر شخــيص يا آقــای خونواده دار و محترم اينه که عجب
شلوار يا مانتوی قشــنگی !!! و اصـلا قضيه ربطی به اون زير ميرا نداره ! آره عـزيـزم ميدونم که
همه ی پسرها نيّت خير دارن و اصلا انقدر مظلــوم تشـريف دارن که اين کارها بهـشون نمياد.
تلويزيون شش تا کانالش داره ميگه سکـس بده ! مامان که اصلا تو اين باغــها نيـست ! بابات
هم که خودش اينکاره است (: هر مجلــه و روزنامه ای هم که ورق بزنی توش نوشـته سکس
بکنی جيـــــز ميشی. می برنت لو لو خونه و لو لو مياد باقالی ميذاره دهنت. تو کتابها هم که 
نوشته سکـس نکنيد کـه بــــعد از مرگ يه حوری مياد کــلاس آموزش سکس ميذاره براتــون !
خُب منم جای اون پــسره باشم به گربــه ی سر کوچه هم رحم نمی کنم و مخشـو ميــزنم و
ميارم خونه و ... آره ديگه ! تو خيابـون مگه مـيشه دو قــدم راه رفت ؟! يکی سايز کرستــت رو 
بهت ميگه ! يکی درز شلوارت رو بــرات وصف می کنــه‌ ! يکی بلد نيــست چی بايد بگه ميگه
وای خانوم شما که منو شخم زدين !! يکی ديــگه همينــجوری خيــره شده بهت و تو فـــکرش
داره ترتيبت رو ميده اساسی! يکی ديــگه رد ميشه ميگه زنــمو طـلاق بدم ميای زنم بشی؟
يکی ديگه ميگه بره و بياد چند در مياد خانوم ؟! يــکی ديگه ميــگه خـــانوم زن و بچه ها رفتن
بــاغ! تشريــف بياريد در خدمــت باشم! خـلاصه انواع و اقسام پيشنهاد ها رو ميشنوی و تازه
خيلی مواقع يارو از بس ديوس و عوضيــه يهـو مياد دستشــو ميذاه رو اونـــجات و بعـد تا بيای
برگردی ببينی کيه و بزنی تو گوشش مثل خر جُفتک انداخــته و گم و گور شده! اين پسرهای
فنچولک هم که ديگه ايولا خوشم مياد همه از همون سيزده سالــگی همـــخوابگی رو تجربه
کردن و الان ديگه تو سن مثلا هفده سالگی ختــم روزگار شــدن و مونـيکا و کلينتون رو درس
ميدن و يه پا واسه خودشــون لات و لوت شدن ! کافـيه فـــقط يه جا که ميری يه خورده دکمه
مانتوت باز باشه! همه عين برده و نوکر جلوت تعــظيم می کنـن. آخ جان!‌ دوست دالــــم ! يه 
خانوم هم اگه مثل من کس کش باشـه خوب بلده چطــوری باج بگــيره و برينه به هيــکل اين
جمــاعت! آخه بدبخــتی اينجاست که دخترها جی جی شدن و بد عادت کردن اين پسرهای
گوگولی رو! و اگر نه من باشم می دونم چه خدمتی از شـازده برسم که يه تابــلوی از تاريــخ
مصرف گذشته بزنه در اونجاش !‌ ((: 
حالا هــــــــــی بگــرد دنبال سوراخ اين ور و اونور تو اتاقت ! يه بار با بالشت امتحان می کنی 
می بينی حال نميده ! اينبـار با سوراخ بين کشوی ميز تحرير !!! بازم کيف نداد ! ميری سراغ 
سوراخ کف وان حموم و ... 
خودارضايی از نظر جسمی شايد ارضــــا کنه شما رو شـازده پسر دودول طلا !  امّـا از لحــاظ 
روحی ميشی همون گرگ گرسنه که تو خيابون سايز شُرت دختــر مردم رو انــدازه ميگيری !
روانـی مــتخصّص اينـجور امــور بی تربيته ! خوب ميدونم که صد دفعه به خودت قول ميدی که 
ديگه عمرا از اينکارها نمی کنم اما بازم نميشه و دودول مبارک که غُر بزنه بايد يه جوری آروم
بشه! دخترها هم همينجوری هستن. تو مملکت ما که دختر بيچاره بايد دست نخورده باشه
که يهو شازده به رگ غيرتش برنخوره و نگيرتش! آخه حيف نيست زن يه خيـکی ميشيـن که
رو يه ميليون تا دختر قبل شما خوابيده و شما حتی يه بار هـم لذت سکــس رو نچشيــدين!
يه دختر اگه فقط يه بار سکس کنه ( از نوع Intercourse البته ) ديـگه نميـتـونه دست بکشه!
واسه همينه که سريعترين راه مخ زدن يک دختر گرفتن نجابتشه. ما دختــرهای بدبخت تا يه
پسر شلوارمون رو بکشه پايين فکر می کنيم ديگه همين مرد زندگيــــمونه و خــودمون رو ول 
ميديم براش هر کار دوست داشت انجام بده .. غافــل از اينکه شازده بامـبول بازی در مياره و 
يکم که بگذره و براش تکراری بشـين هوو تو تو ! بای بای !! شما می مونيد و يه عالمه غم و
غصه و پسره می مونه و يه عالمـــــه گرينه ی جديد !  ): البته خب شازده زياد هم ذوق نکن 
عزيز جان! همينجا تموم نميشه قصه! يه مکانی افتتاح شده جديدا تو اين مملکت باغ وحش
به اسم شوهر خَر کن يا پرده دوزی ! دختر خانوم تشريف می بره ميدوزه و تـو هم هيچ گهی 
نمی تونی بخوری و عمرا نمی تونی ثابت کنی دختر بوده يا نه !  
ها ها! خورد تو حالت ؟! البته خيلی از دخترهای اسکل هستن که تا دم سفره ی عقد اصلا
نمیــدونن سکس چيه! (: تازه بعد از ازدواج ميفهمن که بابا جوون بوديم چه کارها که ميشد
انجام بديم ! جالبه که دختره بايد نجـــيب باشه .. خانــوم باشه .. تميز باشه ! پسره هم که
هــر اَن و گُـهــی ميــخواد باشـه! مهــم نيــست چه گنــد و گــهی قبـــلا بـــالا آورده بوده آقا !
اين يعنی حقــــــوق زنــــــــــان ! يعنی احـــــــتـــــــــــرام به زن ! 
خيـــلی از جوونای اين باغ وحش از بس فيلم سوپر و کلیپ اينترنتی ديدن از اين ور و اونور !
همش دنـبال روشهای نامتعارف سکس هستن و همين مسـئله بعد از ازدواج واقــعا مشکل
اساسی بين زوجين ايجاد می کنه! شازده تو فيلم ديده زنه داره ليس ميزنه واسه يارو حالا
ازدواج که کـرده از زنش هم همين انتظارو داره! روش نميگه مستقيم بگه (چون اينجا ايرانه)
به اشکال مخــتلف نارضايتی نشون ميده ! شب دير مياد خونه ! همش بهونه ميگيره ! هی 
سر زن بيچاره غر ميزنه و ... اين جــوجه های هفده هجده ساله هم که از قوه ی تخيلشون
استفاده می کنن و انواع و اقسام حالات مختلف سکس رو تجربه می کنن !
من نميدونم اين روند تخــماتيک تا کی ميخوای ادامه پيدا کنه اما انصافا شومبول طلا ها دارن
ميرن به سمت خوک شدن ! دخترها هم که زدن تو کار درآمد ! چقد هم بازارش خوبه انصافا!
دوست خودم سال پيش رنو نمی دونست چيـه الان پشت دوو ميشینه ! هم در آمد داره هم 
به صرفه تموم ميشه و هم خود آدم هم يه حالی می کنه .. فقط بديش اينه که اگه اون ورقـه 
آزمايش اچ آی وی جلوش نوشته بود مثبت ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111492005230298758?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111492005230298758'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111492005230298758'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post_01.html' title='مقوله اي به نام سكس !'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111491832439401192</id><published>2005-05-01T07:46:00.000+04:30</published><updated>2005-05-01T08:02:04.423+04:30</updated><title type='text'>دختر حاج خانوم</title><content type='html'>يه ماه ميشد كه خونمو عوض كرده بودم. يه اتاق فسقلي تو يه خونه قديمي گرفته بودم. با صابخونش طي كرده بودم كه الان ارديبهشت ماهه هيچ جا خونه نيست و منم نمي تونم اينجا براي هميشه بمونم واسه همينم اينجا رو فقط براي پنج ماه كرايه ميكنم. اونم راضي بود چون اگه من نمي گرفتم خونه خالي مي موند. بنا به دلائلي تنها شده بودم. بايد دوباره از اول واسه خودم هم خونه پيدا مي كردم. &lt;img align="left" src="http://img181.echo.cx/img181/7011/hajkhanoomsgirl0qi.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;
صابخونه يه پيره زن تنها بود مي گفت 10 - 12 سال ميشه كه شوهرش مرده خودش هم سنش بالا بود. فكر كنم پرونده اش توي دفتر دستك خدا گم شده بود. حداقل 80 سال رو داشت. از من خيلي خوشش ميومد. مي گفت پسراش مي خواند اين خونه را از چنگش در بيارند ولي دخترش نذاشته. دلم براش ميسوخت. براش كارهاشو ميكردم. خريد مي كردم ،كارهاي سنگين و انجام ميدادم. حتي اون اواخر بهم ميگفت من حالم زياد خوب نيست شبها در و باز مي ذارم اگه يه وقت حالم بهم خورد و يا ديدي من صبح از خواب بيدار نشدم حتما بيا تو اتاقم. به من اعتماد داشت. &lt;br /&gt;
حاج خانم يه دختر داشت تقريبا 38 تا 40 ساله. دخترش پرستار بود. شوهر داشت و سه چهار تا بچه قد و نيم قد. هروقت ميومدند انگار زلزله اومده. هركي نمي دونست فكر مي كرد مغولها از تو اين خونه رد شدند. خونه كوچيك بود ولي همه چي داشت. يه حموم كوچولو هم داشت كه اون ور حياط بود. اون سال من تنها بودم. واسه همين هم حوصله م سر ميرفت و زود زود ميومد تهران. تقريبا هر دو هفته پنج شنبه جمعه ميرفتم تهران. حاج خانم با وجود اينكه ادم خوبي بود ولي فضول بود.منو دوست داشت نمي خواست زود زود برم. &lt;br /&gt;
- نامزد داري؟ &lt;br /&gt;
- نه بابا نامزد چيه؟ &lt;br /&gt;
- پس واسه چي اينقدر زود زود ميري و منو تنها ميذاري؟ &lt;br /&gt;
- همينطوري دلم سر ميره پاميشم ميرم خونمون &lt;br /&gt;
- من باورم نميشه &lt;br /&gt;
هميشه عادت داشت يا پنج شنبه يا جمعه بره خونه دخترش مهموني. هم ميرفت مهموني هم اينكه حمومشو اونجا ميرفت. اصلا از حموم توي خونه استفاده نميكرد. يه روز جمعه مثل هميشه صبح اومد و از من خداحافظي كرد و رفت. بعضي وقتها بدجوري حوصلمو سر ميبرد. همش سفارش ميكرد كه در خونه رو باز نذاري من نيستم يه وقت اينجارو پاتوق نكني. دختر نياري و .... &lt;br /&gt;
خلاصه كونده حتي به همسايه ها هم ميسپرد &lt;br /&gt;
- من رفتم خونه شهين. هواست باشه اين پسره خونه تنهاست. &lt;br /&gt;
ظهر بود خوابيده بودم. حس كردم يكي داره به در اتاق ميكوبه. از خواب پريدم تو همون حالت خواب و بيداري داد زدم &lt;br /&gt;
- كيه؟ &lt;br /&gt;
- ببخشيد منم شهين &lt;br /&gt;
در رو باز كردم. ديدم دختر حاج خانومه. باورم نميشد. با بلوز و دامن و بدون روسري. پس چادر و مقعنه كو؟ &lt;br /&gt;
- خواب بوديد؟ بيدارتون كردم؟ &lt;br /&gt;
- نه خواهش ميكنم. بفرماييد &lt;br /&gt;
- مامان ميخواست بره حموم ولي لباساشو جا گذاشته. يعني مي دونيد همه لباساشو نيورده يه جيزاي بايد براش ببرم.. &lt;br /&gt;
- خوب؟ &lt;br /&gt;
- من الان يه ربع اومدم اينم كليد در اتاق مامانه هركاري ميكنم باز نميشه. مي خواستم اگه ممكنه شما بياييد كمكم كنيد &lt;br /&gt;
- خواهش ميكنم. &lt;br /&gt;
اصلا حواسم نبود. يه شلوارك پوشيده بودم و يه زيرپوش ركابي. هيچ وقت جلوي حاج خانوم اين طوري نميومدم چه برسه به دخترش. سرمو از تنم جدا ميكرد. ازون خشكه مذهبا بود. يه بار گيرداده بود ميگفت برو پشم سينه هاتو بزن. &lt;br /&gt;
- واسه چي؟ &lt;br /&gt;
- زشته دخترها از بالاي پيرهنت ميبينند. &lt;br /&gt;
ريدم به اون دختري كه با ديدن دو تا پشم سينه شورتشو خيس كنه. &lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
از راه پله رفتم بالا. كف راه پله تميز بود و موكت شده. به پاگرد كه رسيدم ديدم كيف و چادر دختر حاج خانم اونجاست. رفتم بالا تا جلوي در اتاق رسيدم. &lt;br /&gt;
- كليد كو؟ &lt;br /&gt;
- ببخشيد ايناهاش. &lt;br /&gt;
يه جفت جوراب مشكي نازك پوشيد بود. دامنش نه بلند بود نه كوتاه. خنده از رو لبش كنار نميرفت. مونده بودم چه غلطي بكنم. بخندم يا همونطوري بمونم. اصلا بهش نميومد كه سه چهار تا بچه زاييده. &lt;br /&gt;
- بفرماييد خيلي راحت باز شد. &lt;br /&gt;
- دست شما درد نكنه. بياييد تو حالا &lt;br /&gt;
- نه مرسي اگه كاري داشتيد من پايينم &lt;br /&gt;
- حتما مزاحمتون ميشم &lt;br /&gt;
رفتم پايين. هنوز گيج بودم اصلا باورم نميشد. انگار تازه خواب از سرم پريده بود. دختر حاج خانم اينطوري بود چرا؟ هميشه چادر و مقعنه و مانتو و .... ما كه سر در نيورديم. رفتم تو اتاق و اب جوش گذاشتم سر گاز تا يه چايي درست كنم. يه ربع نشده بود كه ديدم دوباره در اتاقمو داره مي كوبه. &lt;br /&gt;
- ببخشيد مزاحمتون شدما ممكنه امشب مامان نياد. اخه اگه الان بره حموم ديگه شب نمياد اينجا &lt;br /&gt;
كونده انگار مامانش ملكه انگليسه. &lt;br /&gt;
- باشه مسئله اي نيست من هستم هر كاري باشه در خدتمم. &lt;br /&gt;
- خواهش ميكنم من با اجازتون بايد برم. خيلي ممنون &lt;br /&gt;
- خواهش ميكنم. چايي حاضره ها. يه استكان با ما مي خورديد بعد ميرفتيد. &lt;br /&gt;
- نه مزاحم نميشم ايشالا يه وقت ديگه &lt;br /&gt;
- بابا چه مزاحمتي. دو ساعت اومدي اينجا داري با در ور ميري منم صدا نكردي بيام كمكت &lt;br /&gt;
خنديد و انگار ميخواست محبت منو جبران كنه. &lt;br /&gt;
- باشه يه استكان با شما مي خورم. &lt;br /&gt;
درو تا ته باز كردم و دعوتش كردم تو. پشت سرش زود در و بستم. زود جلوتر از اون كتابها رو از رو زمين جمع كردم و دشكمو كه گوشه اتاق بودمرتب كردم و ازش خواستم اينجا بشينه. &lt;br /&gt;
- من اينجا خيلي خاطره دارم ها &lt;br /&gt;
همينطوري كه اطراف اتاق و نگاه ميكرد چادرشو از سرش بر داشت. خيلي راحت. فكر ميكرد من بچه ام و مثل يه بچه باهام رفتار ميكرد. البته اون موقع تقريبا نصف سن اونو داشتم. ولي عجب هيكلي. تازه متوجه شده بودم. تازه داشتم اونجاهايي رو كه نديده بودم مي ديدم. &lt;br /&gt;
- خاطره هاي خوب يا بد؟ &lt;br /&gt;
رفت سر وقت طاقچه اتاق. تو طاقچه چند تا كتاب گذاشته بودم. اونايي كه كتابهاي درسي بودند تميز و سفيد بودند. نو و دست نخورده . &lt;br /&gt;
يه كتابو دست كرد و برداشت. واي عجب آبروريزي شد. خونه مجردي همينه ديگه همش ايراد داره همه چيزش تابلوئه نميشه همه جاشو پاك كرد بالاخره يه جا سوتي ميدي. وسط كتابو باز كرد شروع كرد بلند بلند خوندن. &lt;br /&gt;
- افسر پليس دستشو گذاشته بود روي سينه ..... &lt;br /&gt;
عجب غلطي كردم اين كتابو از بچه ها گرفتم. &lt;br /&gt;
- اينا چيه مي خوني؟ اينم درسته؟ &lt;br /&gt;
- نه بابا همشو نخوندم نمي دونم چيه. دوستم بهم داده. &lt;br /&gt;
- چه دوستايي داري &lt;br /&gt;
- مامان ميگه تو دوست دختر داري. همش ميترسه اونو بياري خونه و آبروش بره &lt;br /&gt;
- نه بابا. مامان از كجا اين حرفو ميزنه؟ &lt;br /&gt;
- زنه ديگه بالاخره ميفهمه &lt;br /&gt;
- شما چي فكر ميكني؟ &lt;br /&gt;
برگشت رو به من و نيگام كرد. يه لحظه جا خوردم. فكر كردم زيادي خودموني شدم. &lt;br /&gt;
- نمي دونم تو راستشو بهم بگو. دوست دختر داري؟ تهران كه حتما داري. اگه نداشتي اينقدر زود زود نميرفتي &lt;br /&gt;
- نه بابا تو اين شهر كوچيك مگه ميشه ادم دوست دختر داشته باشه. تازه اينجا همه متعصب هستند. &lt;br /&gt;
- ولي دختراي خوشگلي داره. بهت ميگم حتما يه زن از اينجا بگيري &lt;br /&gt;
- من زن نمي خوام دختر ميخوام &lt;br /&gt;
زد زير خنده. حالا نخند و كي بخند. چه بيمزه. وقتي ميخنديد تا ته معدشم ميشد ديد. دندوناش بدجوري ميزدند بيرون. دستشو گرفت جلوي دهنش و ميخنديد. خندش قطع نميشد. &lt;br /&gt;
- مگه من چي گفتم؟ &lt;br /&gt;
با دست اشاره كرد كه هيچي ولي هنوز ميخنديد. &lt;br /&gt;
- چيه تو خونوادتون دختر داريد ميخواييد به من بندازيد؟ &lt;br /&gt;
- اره ميخواي؟ &lt;br /&gt;
انگار بهش اجازه حرف زدن دادم. تازه روش باز شده بود. &lt;br /&gt;
- خيلي هم دلت بخواد. من كه زنم اونا رو ميبينم چشم ازشون بر نميدارم &lt;br /&gt;
- اگه اينطوره چرا تاحالا ازدواج نكردند؟ &lt;br /&gt;
يه نگاهي بهم كرد و به زور ميخواست جلوي خندشو بگيره. لباشو بهم فشار ميداد. منم خندم گرفت. ديد كه من خنديدم اونم يهويي تركيد. &lt;br /&gt;
- پس اين چايي چي شد؟ &lt;br /&gt;
- چشــــــم شما بفرماييد بشينيد. &lt;br /&gt;
نشست رو تشكم. پاهاشوبه يه طرف رو هم گذاشت و خم كرد. لبه دامنش كوتاه بود. جورابش تا زير زانوش بود. سفيدي پاش افتاده بود بيرون. يه چايي ريختم و گذاشتم جلوش. يه بسته شكلات هم داشتم. مامان هميشه برام ميخريد و به زور ميذاشت تو ساكم. عجب دستاهايي داشت. سفيد لطيف نرم و يه خرده تپل.احساس خوبي داشتم. هردو براي لحظه اي ساكت شديم. يه دستشو زير پستوناش گذاشته بود و فشار ميداد. دست ديگه شم استكان چاي بود.وقتي نفس ميكشيد حال ميكردم صداي نفس كشيدن و هورت كشيدنش ارامش بخش بود. اصلا ادم باورش نميشد اين زن 40 سال سن داره. بهم نيگا كرد. تقريبا چند ثانيه بدون عكس العملي بهم زل زديم. &lt;br /&gt;
- چيه؟ &lt;br /&gt;
- هيچي &lt;br /&gt;
- نه بگو &lt;br /&gt;
- به حاج خانم نگي من كتاب .. دارم. &lt;br /&gt;
- نه بابا اون تو عالم خودشه. اصلا از اين چيزا سر در نمي ياره. تو هم بهتره به جاي خوندن اينا درستو بخوني &lt;br /&gt;
- ميشه يه چيزي ازتون بپرسم. البته اگه فضولي نباشه و نارحت نميشيد. &lt;br /&gt;
- حتما &lt;br /&gt;
- شما هميشه اينطوري لباس مي پوشيد؟ &lt;br /&gt;
- آره مگه چيه؟ من مامانم ناراحت ميشه واسه اون اينطوري لباس مي پوشم وگرنه شوهرم براش مسئله اي نيست. حتي جلوي دوستاش و مهمونامون از اين راحت تر هم لباس مي پوشم. &lt;br /&gt;
- مثلا چطوري؟ &lt;br /&gt;
- خيلي كنجکاوي ها. &lt;br /&gt;
ديد من هيچي نگفتم خودش فهميد لحن صداش مورد پسند من نبود &lt;br /&gt;
- اينطوري &lt;br /&gt;
پاهاشو دراز كرد و لبه دامنشو تا روي رونهاش اورد بالا. داشتم سكته ميكردم. حالا من يه چيزي گفتم اون چرا اينكارو كرد؟ داشتم ديونه ميشدم. عجب پاهاي خوش تراشي داشت. مثلا ميخواست بگه ميني ژوپ هم مي پوشم. احساس كردم كيرم داره بزرگ ميشه. تو اون حالت نشسته جام بد بود. بدجوري شورتم بهش فشار ميورد. چشم از پاهاش بر نداشتم. همونطوري از حالت چهار زانو بلند شدم و دو زانو نشستم و بعد ديدم چاره اي ندارم براي اينكه جا براي كيرم باز كنم مجبور بودم بهش دست بزنم. زود و سريع دستمو بردم روي كيرم و با يه حركت سريع همانند دفعات قبل جاشو تو شورتم گشاد كردم. شهين متوجه شد. زود دامنشو اورد پايين. رونهاشو سفت بهم فشار داده بود تا مثلا شورتش معلوم نشه. &lt;br /&gt;
- چيكار كردي داشتيم نيگا ميكرديم ها &lt;br /&gt;
- پرو نشو ديگه. خيلي بهت رو دادم &lt;br /&gt;
- بذار بازم ببينم &lt;br /&gt;
تو همون حال دستمو بردم تا لب دامنشو بگيرم. با دست سفت دامنشو نگه داشت. &lt;br /&gt;
- نكن &lt;br /&gt;
- يه بار ديگه. فقط چند ثانيه &lt;br /&gt;
زل زده بود به كيرم &lt;br /&gt;
- فقط يه بار ها &lt;br /&gt;
اصلا باورم نميشد. كنترلم دست خودم نبود. خيلي يواش و اروم دامنشو روي پاهاش كشيد بالا. تو همون حين هم به من نيگاه ميكرد. من داغ داغ شده بود. دستمو كشيدم روي پاهاش. لذت مي برد از اينكه ميديد من دارم اتيش ميگيرم. عكس العمل من براش جالب بود. چشم از من بر نمي داشت. دامنشو خيلي برد بالا درست روي شورتش نگه داشت. دستم بردم لاي پاهاش.چيكار ميكردم خودم حاليم نبود. چي فكر ميكرديم چي شد. &lt;br /&gt;
- چرا قائمش كردي؟ &lt;br /&gt;
- چيو؟ &lt;br /&gt;
- ميخوام رنگ شورتتو ببينم. &lt;br /&gt;
- ديگه قرار نشدها بچه پرو &lt;br /&gt;
- تو كه ميدوني اخرش بايد نشون بدي پس يالا ديگه &lt;br /&gt;
دستمو به زور لاي رونهاي پاش فشار ميدادم تا به شورش برسم. اونم ميخنديد با دستاش جلوي منو ميگرفت. انگار داريم يه جور بازي ميكنيم. خيلي باحال بود. نمي دونم شايد قلقلكش ميشد. &lt;br /&gt;
- بالاخره گرفتمش &lt;br /&gt;
- ول كن تروخدا &lt;br /&gt;
- اول تو دستتو بردار &lt;br /&gt;
شورشتو گرفته بودم نميدونم شايد هم پشم كسشم گرفته بودم. هنوز ميخنديد. مي خواست با خنده و التماس سر من شيره بماله. &lt;br /&gt;
- اگه ولي كني بهت نشون ميدم.بخدا راست ميگم. قول ميدم. &lt;br /&gt;
-- حتما؟ &lt;br /&gt;
- حتما &lt;br /&gt;
دستمو ول كردم و از روي پاهاش برداشتم. تا ديد من رفتم كنار زود از جا پريد كه در بره. منم زود پاهاشو بغلم كردم. زد زير خنده. &lt;br /&gt;
- من بايد برم دير شده &lt;br /&gt;
- مگه قول ندادي؟ &lt;br /&gt;
- يه وقت ديگه &lt;br /&gt;
- همين حالا. اگه اين همه طولش نميدادي الان تموم شده بود و تو رفته بودي &lt;br /&gt;
مثه كشتي گيرها پاهاشو بغل كرده بودم. دستمو بردم بالا . دامنش كشيده شده بود و كونش جمع و جور نشون داده ميشد. كونشو چنگ زدم. عجب خوش تراش بود.دولا شد رو من تا من پاهاشو ول كنم. همونطوري با يه فشار خوابوندمش رو دشك. رفتم روش يه بوس به صورتش كردم. بعد همونطوري بهم زل زد &lt;br /&gt;
- خيلي خوب فقط زود باش. همين يه بار هم هست و خيال نكني از فردا ميتوني هركاري دلت خواست بكني. &lt;br /&gt;
معطل نموندم رفتم سراغ صورتش تا بخورمش &lt;br /&gt;
- نه نكن ارايش دارم &lt;br /&gt;
اومدم پايين افتادم روي سينه هاش شروع كردم مالوندن. پيرنشو زدم بالا. همونطوري بدون اينكه كرستشو باز كنم سينه هاشو در اوردم. عجب چيزي بود. پدر سگ سفت سفت شده بود. مشخص بود كه اونم دلش بدجوري كير ميخواست. داغ داغ بود. احتياج به كاري نداشت. نوك هردو تا سينه هاش سيخ شده بود. يه كم از هر دوشون خوردم. زود اومدم پايين دامنشو دادم بالا. عجب پاهايي. تازه داشتم يه دل سير نيگاشو ميكردم. روي پاهاش دست كشيدم. بگي يه دونه مو داشت. نداشت. پاهاشو از هم باز كردم. شورتشو چنگ زدم و در اوردم. خودم هم شورت و شلواركمو در اوردم. كسش يكم مو داشت ولي لباش از هم باز شده بود. خيس خس بود از دور ميشد تشخيص داد. معلوم نبود از كي به خودش ميپيچيده و حرفي نميزده. رفتم جلو از نزديك برانداز كردم. لاشو باز كردم و انگشتمو فرو كردم توش. سرشو اورد بالا. &lt;br /&gt;
- نكن &lt;br /&gt;
انگار بدش ميومد كه من با اين سن و سال تو كسش انگشت كنم. پاهاشو بست دستم موند اون تو. دستمو كشيدم بيرون &lt;br /&gt;
- خيل خوب حالا باز كن &lt;br /&gt;
دوباره باز کرد. ميشد چوچوله شو تشخيص داد. دلم مي خواست مثل هنرپيشه هاي فيلم سوپر يه بار يه زبون بزنم ببينم چي ميشه. يا عكس العملش چيه؟ متوجه شد ميخوام ليس بزنم. &lt;br /&gt;
- من خوشم نمياد. همش فكر مي كنم ميخواي گاز بگيري احساس خوبي ندارم. &lt;br /&gt;
به درك . كيرمو اوردم جلو پاهاشو خودش برد بالا. گذاشتم لاي لباي كسش. عجب باحال بود. همونطوري يه خرده روش كشيدم. چيزي نگفت اونم خوشش ميومد. &lt;br /&gt;
- زود باش ديگه. كاپوت نميخواد. بريز توش من قرص مي خورم &lt;br /&gt;
انگار منم كاپوت دارم. تا دسته توش فرو كردم. لباشو گاز ميگرفت و سرشو مياورد بالا و نگاه ميكرد.حس كردم كيرم يه جايي توي كسش گير كرده. . دست نگه داشتم. خودش دستشو اورد و گذاشت بالاي كسش بعد پوسشو كشيد به سمت نافش. حس كردم حالا درست شد. اونم دوباره سرشو گذاشت پايين. خيلي حال ميداد. نه گشاد بود نه تنگ ولي هرچي بود كس بود. داشت ابم ميومد ديدم دستشو دور گردنم انداخت و منو سفت فشار داد. عجب زوري داشت. چشماش بسته بود و دهنش باز. گردنمو داشت مي شگست. ابم اومد. با خيال راحت ريختم تو كسش. هرچي ابم ميومد اونم گردن منو بيشتر فشار مي داد. با خودم فكر ميكردم اگه همون اول همچين زوري ميزد كه من نمي تونستم بكنمش.كم كم دستاش شل شد. هنوز چشماش بسته بود. اصلا حرفي نميزد. از جاش تكون نمي خورد. انگار مرده. صداش كردم. چيزي نگفت دوباره صداش كردم. يه آهان گفت. صداش تغيير كرده بود انگار تازه از خواب پاشده باشه. يهو چشماشو باز كرد. &lt;br /&gt;
- دستت درد نكنه. مرسي &lt;br /&gt;
انگار نه انگار اتفاقي افتاده باشه. خيلي راحت پاشد رفت دستشويي. بعد اومد و شورتشو پاش كرد. من كه ديگه نا نداشتم دلم ميخواست مثل خرس بخوابم. &lt;br /&gt;
- من برم خيلي ديرم شده. الان دلواپس ميشند. &lt;br /&gt;
- خداحافظ درم پشت سرت بي زحمت ببندد.!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111491832439401192?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111491832439401192'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111491832439401192'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/05/blog-post.html' title='دختر حاج خانوم'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111402533984956137</id><published>2005-04-20T23:56:00.000+04:30</published><updated>2005-04-21T10:11:00.576+04:30</updated><title type='text'>قسمت دوم سكس ايراني</title><content type='html'>و اما قسمت بعدي سكس ايراني كه خيلي از خوانندگان همون طور كه از قبل هم پيش بيني 
ميكردم ، مشتاق ديدن اون هستن رو آماده كردم. 
اينم لينك دانلودش فقط هواستون باشه كه ترافيك اين سايت 1 گيگ بيشتر نيست پس رعايت كنيد.
&lt;br&gt;
&lt;a href="http://relaxblog.tripod.com/Movie2.wmv"&gt;قسمت دوم سكس ايراني -WMV&lt;/a&gt;
&lt;br&gt;
اما بابت تاخير در آپ ديت معذرت. خب دبگه با نزديك شدن به پايان سال امتحانت ترم كمكم شرو ميشه و من كون گشاد هم كه مدام سر اين درسا گشاد بازي در ميارم و 
كم ميخونم...اما حالا تصمصم گرفتم كه خودم رو به درس و مشق گرم كنم و مثلا بچه مثبت بشم!
اگه دير به دير آپ ديت ميشه شرمنده!
&lt;br&gt;
اما يه خبر بد! والبته خوب براي بعضيا!
&lt;br&gt;
ممكن كه نه ! حتما اين وبلاگ هم فيلتر ميشه . شك نكنيد ! اما حتما در قسمت عضويت سايت ايميل خودتون رو وارد كنيد تا از اخرين خبرهاي مربوط به 
ريلكس مطلع بشيد. واگر آدرس وبلاگ رو تغيير دادم بفهميد يا اگر احتمالا مثلا هك شديم
آدرس وبلاگ بعدي رو بدونيد. آخرين باري كه ديدم حدود 367 ايميل عضو شده داشتم كه نميدونم حالا كمتر شده يا بيشتر ولي به هر حال گفتم كه بدونيد.
البته الان كه دارم اين مطلب رو پست ميكنم روي اين ISP 
فيلتر شدم!!!!!!!!!!!&lt;br&gt;
ما گفته بودم گشاد بازي در نياريد و مثل اينكه همگي بچه آدم بوديد و با يه بار گفتن حرفم رفته تو كلتون!...
خلاصه عزيزان از طريق كامنت و ايميل و مسنجر به درخواست ما لبيك گفتن و حرفهاي زيادي زدن. از قبيل نصيحتهاي برادرانه كه البته بعضياش با مخ زدن فرقي نداشت
 و يا نصيحت هاي خواهرانه كه البته بازم بعضياش قابل شنيدن بود.
 و درخواست ادامه فيلم ها و همين طور عكس!!!
 اما جواب يكي از دوستان رو بدم همين جا تا يادم نرفته&amp;nbsp; كه اين جواب جواب خيلي 
ها هستش!&lt;br&gt;
&lt;b&gt;dominantboy@Gmail.comْگفتن كه:&lt;/b&gt;&lt;br&gt;
 
&lt;b&gt;آخه پسر خوب توقع ز&amp;#1740;اد&amp;#1740; از کارت دار&amp;#1740; . تو حت&amp;#1740; تو وبلاگت 
سکسولوژ&amp;#1740; و بخش آموزش&amp;#1740; هم ندار&amp;#1740; که به کار ب&amp;#1740;اد . صرف گذاشتن چارتا عکس مستحجن و بد دهن&amp;#1740; تو مطالبت &gt;غ&amp;#1740;ر از دعا&amp;#1740; شوم جق زده ها&amp;#1740; وبلاگت چ&amp;#1740;ز&amp;#1740; عا&amp;#1740;دت نم&amp;#1740;شه.اگر عاقلتر بود&amp;#1740; بجا&amp;#1740; ا&amp;#1740;ن مزخرفات چارتا چ&amp;#1740;ز باحال به دردبخور م&amp;#1740;نوشت&amp;#1740; که دعا&amp;#1740; خ&amp;#1740;ر خوننده ها بدرغه زندگ&amp;#1740;ت باشه.راست&amp;#1740; اگه خواست&amp;#1740; خوشحال م&amp;#1740;شم ب&amp;#1740;شتر همد&amp;#1740;گرو بشناس&amp;#1740;م
&lt;/b&gt;
&lt;br&gt;
البته من همون موقع جواب ايشون 
رو دادم طي ايميل ولي ميخوام اينجا هم جواب بدم كه براي بقيه هم روشن بشه!
اول كه من پسر نيستم . دوم 
اينكه تو كارم هم خيلي خيلي واردم از خودمم تعريف نميكنم ولي نصبت به خودم اين حس 
رو دارم سوم اينكه&amp;nbsp; يكي از معروف ترين سكسولوژي ها مربوط به 
&lt;a href="http://www.taktaz.com"&gt;www.taktaz.com&lt;/a&gt; هستش كه فيلتر شده و غير از 
اون هزاران هزار سايت ديگه در اين رابطه هستن كه مطالبشون تصويري و بسيار كامل هستش 
با وجود همه اينها دليلي نميبينم كه بخوام اينقسمت رو توي يه وبلاگ اونم مجاني 
(سرويس وبلاگ رو ميگم)كه از همه جهت دستم بسته رو بذارم...خلاصه اينكه جاهاي ديگه 
اي هستن براي اين مطالب اگرم كه بلد نيستي از فيلتر ISP ها و مخابرات رد بشي ... كه 
آموزشش رو گذاشتم بخون برو!!! چهارم- اسم اين عكساي كه گذاشتم عكس سكسي هستش 
نه اون اسمي كه شما گذاشتي روش..ودر آخر-درمورد ادامه صحبتات هم بايد بگم...بايد ببينيم 
من و تو و يا همين خواننده اي كه الان داره اين مطالب رو ميخونه به سكس با چه ديدي 
نگاه ميكنه! من به ديد يك نياز نگاه ميكنم دقيقا عين نياز به آب خوردن و يا غذا 
خوردن ولي تو داري به ديد يك گناه و از روي حرفاي كه از بچكي توي كله پوكت&amp;nbsp; كردن 
نگاه ميكني(ببخشيد قصد توهين نداشتما!!!) و اين دوتا كلي فرق داره... در مورد بد 
دهني هم آقا دلم ميخواد رك صحبت كنم مشكلي داريد؟ شما برو اين همه سرويس&amp;nbsp; وبلاگ 
فارسي و اونم مجاني ثبت نام كن و هر چي ميخواي بنويس...بايد حتما اون بالاي وبلاگ 
بنويسم ورود آدمهاي كم ضرفيت و يا با اعتقادات اسلامي و سه نقطه ممنوع؟!!!! 
بعدم شما نگران خودت باش نميخواد به فكر كسي وباشيد و ببيني كه دعاي خير بدرغه راه 
كي ميشه و در آخر هم&amp;nbsp; به تو ميگم به بقيه هم ميگم من ميدونم شماها خيلي خوشحال 
ميشيد ولي من اصلا خوشحال نميشم با كسي آشنا بشم در موردش هم هيچ سوالي ديگه اي 
نكنيد كه جواب نميدم!!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111402533984956137?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111402533984956137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111402533984956137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/04/blog-post_111402533984956137.html' title='قسمت دوم سكس ايراني'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111402449779426440</id><published>2005-04-20T23:41:00.000+04:30</published><updated>2005-04-20T23:44:57.796+04:30</updated><title type='text'>اولین تجربه سکس</title><content type='html'>يادمه سال 3 دبيرستان بودم آخر ادعا تو خلافي و کير بودن وليکن در عمل بچه مثبت خفن !صبح زود بود واساده بودم منتظر تاکسي. اواسط دي ماه بود برف شديد داشت ميومد دريغ از يه تاکسي که واسه ما حتي بوق بزنه (حالا اگه اون مسيرو نميره کون لقش بگيم خيالمون راحت شه) آقا بعد نيم ساعتي که کس علاف واساده بوديم يه پاترول جلو پامون نيگر داشت . نيگا کردم ديدم توش يه دختر عند کس نيشسته . يه چشمک زد بهم و مام عينهو نديد پديدا (که اون موقع بوديم ) پريديم تو ماشين. عرضم به خدمتتون که اون موقعها مثل الانا نبود که هر کي سوار مي شد يا سوار مي کرد باستی کس بدی یا بکنی . بعضي وقتا با ماشين کس چرخ مي زدن و لاس مي زدن با همو بعدش اگه را داشت شماره تلفني چيزي حالا از موضوع زياد پرت نشيم ما نشستيم تو ماشين و سلام احوال پرسي و از اين کس و شعرا يارو حداکثر 23-24 سالش بود. يادش بخير عجب چيزي بود هنوز 5 دقيقه تو ماشين نبوديم که نه گذاشت و نه برداشت : اهل سکس هستي؟ مام که انمون پريده بود تو گلومون ، اومديم کم نياريم : آره خوشگله - پس بريم ؟ - بزن بريم جيـــــــــــــــــگر (همينجوري کشيده بخونينش)
خلاصه رفتيم تو يکي از کوچه هاي جردن . دم خونشون نيگر داشت (حالا خونه مال کدوم بدبختي بود نمي دونم . خودش مي گفت مال بابا ننشه . اونام رفتن فرنگستون)
منو مستقيم بردتم تو اتاق خودش مانتوشو در آورد اومد خودشو چسبوند بهم جــــــــــــــــــــــــوووووون چه تن گرمي داشت پليورشو در آورد زيرش يتاپ بنفش پوشيده بود واي عجب پستونايي داشت از روي تاپ و سوتينش مي تونستم برجستگي و محکمي نوک پستوناشو ببينم يه جورايي پستونش گرد و سر بالا بود . مثل اين جنده ها نبود آويزون باشه معلوم بود زياد نماليدنش ةيه دفعه شروع کرد ازم لب گرفتن ... خوبه اين قسمتشو چند بار با مينو دوست دخترم تمرين کرده بودم دستامو از پشت گذاشتم رو باسنش جووووووووون گرد و قلنبه بود عجب حالي مي داد . سعي کردم هر چي تو فيلما ديده بودمو اينجا نمايش بدم که سه نشم خودش يواش يواش دستشو آورد رو شلوارم خدايا کيرم داشت اون تو مي ترکيد ديگه ازسرما خبري نبود هر چي بود گرماي تنش بود و داغي لباش و کيرم که اون تو تقلا مي کرد کلي ادا اطوار اوم تا زيپمو وا کردو کيرمو از رو شرت گرفت تو دستش وااااااااااي داشتم از شدت هيجان سکته مي کردم خدايا داشتم از فطرت و شدت و حدت هيجان سکته مي کردم خداييش نمي دونستم باست چه گهي بخورم خودش ماشالله کار کشته بود گفت: هل کردي ديوونه ؟ ميخواي کمکت کنم لختم کني ؟ خدا چي بگم به اين ؟ گفتم: تا حالا دختر به اين خوشگلي نديدم خندید . ای کاش نمي خنديد . چه خنده جلفي بود با قيافش جور در نميومد ... چه مي دونم اون موقع اوقم گرفت تاپشو در آوردم بعد شلوارشو ااااااه نمي دونم اين شلواراي تنگ چيه اين زنا تن خودشون مي کنن آدم عرقش در مياد تا درشون بياره واااااااااي عجب پاهاي خوش تراشي داشت يه گرم گوشت اضافي رو بدنش نبود ساق پاي کشيده شيکم صاف صاف تو قسمت باسنش برجستگي داشت فقط با اون دو تا سينه ماماني و ناز که الآن ديگه با در آوردن تاپش آزادتر ده بود و مي خورد تو چش مي خواتم سوتينشو باز کنم دستمو بردم رو کمرش هرچي گشتم دگمهاي گيرهاي خدايا حداقل يه زيپ باشه سه نکن تو فيلما که همش اينجا بود اي کس ننت باز از اون خنده ها کرد گفت : امل جونم از جلو باز مي شه يهني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم : پس زحمتشو بکش مثلا" به خيال خودم سه نشم که حاليم ني واي خودش زحمت اون رحمتو کشيد تو هيچ فيلمي تا اون موقع همچين پستونايي نديده بودم باورم نمي شد عجب خوشگل و نلز بودن بي اختيار دستمو بردم نوکشون رو کرفتم (بابا بچه مثبت چه جراتي) يه صداهاي باحالي از خودش در مي اورد که باعث مي شد کيرم آتيش بگيره کم کم تو همون حالت خوابيديم رو تخت من هنوز داشتم ازش لب مي گرفتمو با پستوناش ور مي رفتم اونم يه دستش رو کمرم بود اون يکيش تو شورتم داشت با کيرم بازي مي کرد عجب مهارتي داشت خدائيش گفت تو نمي خوري؟ من خر فک کردم پستوناشو مي گه ناشيانه کردم تو دهنم (باز از همون خنده ها) گفت ديوس گاز نزن اونو نگفتم کسمو ميگم تا اون موقع فقط با بچه ها موقع شوخي کس مي گفتيم يه زن بهم همچين حرفي نزده بود تا حالا سرخي صورتمو از خجالت خودم حس کردم يواش شروع کردم به بوسيدن سينه هاش اومدم پائين تا نافش پائين تر تو يه فيلمي ديده بودم پسره با دندوناس شورته طرفو در آورده همين کارو کردم باز اون صدا جــــــــــــــووووووووون خوشش اومده بود از نوک پاهاش شروع کردم ماچ کردن واي اون پاهاش اومودم رسيدم به کسش جون سفيد سفيد بود انگار بند انداخته باشن چه ميدونم يا تميز با اپيل ليدي پاک کرده باشه جون ...... اول با دستم باهاش ور رفتم ............... چه حالي مي داد بعد خودش موهامو کشيد محکم سرمو گرفت چپوند لاپاش واي خيس خيس بود يه بوي نازي هم ميداد ... مثل بوي کرم مرطوب کننده با اسانس ميوه تا جا داشتم خوردم کسشو هر حرکتي مي کردم صداش بيشتر در ميومد جراتم بيشر شد : تو هم می خوري ؟ گفت : نه امل ، مگه من جنده ام ؟ (پس چي بود؟ استغفرالله) گفت: يالله من دارم ميام اي داد ، حالا چي کار کنم؟ 100000 تا فحش به خودم دادم تو دلم که چرا تا حالا انقد بچه ها خانم اوردن دعوتم کردن نرفتم شورتمو در آوردم خوابيد رو کمرش پاهاشو آورد رو شونه هام نمي دونستم کيرمو کجاش بزارم خوشش بياد با از اون خنده ها کردگفت قربونت برم کوچولو جونم کيرمو تو يه اشاره گرفت دستش گذاشت سر دز کسش بقيشو ديده بودم کيرمو هل دادم تو با يه فشار نرفت تو عجب تنگ بود جوووووووووووووووووووون تا ته کردم توش با هر بار عقب و جلو کيرم مي خورد ته کسش يه جيغ کوچولو ميزد محکم کمرمو چسبيده بود واي خدا عجب حالي داد حس کردم آبم داره مياد تا اون موقع عم خيلي زور زده بودم تا نياد انگاري خودشم فهميد گفت اون تو نريزي کوچولو گفتم پس بيام تو دهنت؟ (من اوسکول اينارو فقط تو فيلما ديده بودم) گفت نه ااااااااااه کيرمو کشيد بيرون گرفت دستش يه تکون به نوکش داد آبم همش ريخت رو شيکمش و اون پستوناي خوشگلش تا اون موقع آبم انقد نيومده بود خدا تا 2 ساعت از شدت کمر درد تو بغلش دراز کشيم بعدش رفتيم با هم دوش گرفتيم يهو گفت : خب بچه جون آخر داستان بزن به چاک ديگه من خر : باشه ، چقد مي شه ؟ - يه لب گنده (باز از اون خنده ها) واي خدا من چقد خرم ................ باز گند زدم يه لب 10 دقيقه ازش گرفتم رفت بيرون اتاق منم لباسامو پوشيدم و اومدم بيرون از خونه عجب چيزي بود لاذهب هنوز مزش زير زبونمه
&lt;br&gt;
&lt;A href="http://iranxiran.com"&gt;بر گرفته شده از سايت ايران سكس&lt;/A&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111402449779426440?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111402449779426440'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111402449779426440'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/04/blog-post_20.html' title='اولین تجربه سکس'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111331864224108929</id><published>2005-04-12T19:39:00.000+04:30</published><updated>2005-04-13T10:18:50.640+04:30</updated><title type='text'>يه تيكه از سكس ايراني</title><content type='html'>&lt;p&gt;بله...اينم يدونه از اون پسراي دهن سرويس كه داره با يكي از همون دختراي كه به 
فاك رفته و البته همين الان هم داره به فاك ميره،سكس ميكنه!البته اين آمارش خيلي 
بيشتر از ايناست ،پسره رو ميگما...كس كش با هر كي دلش خواسته اومده خونه خالي و 
بيچاره دختراي كه نميدونن توي فيلم افتادن و كس و كونشون به باد دادن!!!!&lt;/p&gt;&lt;CENTER&gt;

&lt;img src="http://img154.echo.cx/img154/2906/movie0zu.jpg" border="0" width="320" /&gt;
&lt;/CENTER&gt;
&lt;p&gt;اين قسمت اولشه اگه ديدين و خوشتون اومد و ادامشو خواستين انت 
بدين يا ايميل تا بذارم توي وبلاگ در ضمن اين عكساي كه گذاشتم رو ديدين؟ حتما 
خوشتون نيومده كه هيچي نگفتين!!! آره يا اينكه بسكه با حال بوده هنوز تو كفشون 
موندين؟؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
خداييش گشاد بازي تا كي؟ روزي 600 يا 700 بازديد بعد يه كلام هم در مورد ريلكس چيزي نگفتن...خب گشاد بازيه ديگه...نيست؟
&lt;/p&gt;
&lt;a href="http://relax.issexy.tv/Movie/Movie.wmv"&gt;دانلود همين فيلمه &lt;/a&gt;
يادم رفت بگم كه حتما بايد برنامه هاي دانلودر داشته باشيد مثل DAP&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111331864224108929?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111331864224108929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111331864224108929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/04/blog-post_12.html' title='يه تيكه از سكس ايراني'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111323314795190478</id><published>2005-04-11T19:28:00.000+04:30</published><updated>2005-04-11T19:59:18.450+04:30</updated><title type='text'>يه نگاه به دور و برت بنداز!!!!!</title><content type='html'>يه نـگاه بنـداز به دور و بـرت. اين جی اف بـازی و بی اف بازی اين                 ملت شهيد پرور رو ببيـن!&lt;img src="http://img218.echo.cx/img218/6272/irjavan5mw.jpg" border="0" align="left" width="300" height="225" /&gt;&lt;br /&gt;                اين به اون ميده. اون اينو ميکنه. دوتا باهم يهـو يکی رو ميکـنن. همـه                 به هم شکاک. همـه                تـو کف رابـطه ی اون يکی با بقيه. يکی به فـاک ميره. يکی به فاک ميده.                 رو اعصاب هم راه                 ميرن. واسه هم خط و نشون می کشن. گنـدی بالا آوردن خـلاصه که هيـچ                 جای دنيا نمونه                 نداره. به قـول فرويـد عزيز تمـام روابـط نا بهنجار يک جامعه در اثر                 عقده های روانی حاصل از                 واپس زدگی ميل جنسی است. تو همه جای دنيا حل شده سکس ! اينجا هنوز                 همه دارن                 توهم ميلولن و دست و پا ميـزنن. همـه چی شده بکن بکن ! .. حالا کی                 کرده ميشه و کی                 ميکنه مهـم نيـست. مهّم اينه که پسر ميکنه و دختر کرده ميشه..(!) چقدر                 ساده و احمقن                 بعـضی از دختـرها. آخه چرا خيـلی راحت به اينـو اون ميديد ؟! کی گفتـه                 پسـر نجـيب و آدم                 حسابی پيدا ميشه ؟‌ بياد من دهنشو گل بگيرم چـــوب تو کونش کنم. اگرم                 بشـه خب يک                 در هـزاره با احتماله زير دو درصـد ! ... که آخرش اونم يه گندی مياره                 بالا بالاخره. من هرگز و                هيـچ وقت نميگم سکس بده. خـيــلی هم خوبه و همه جا هم هست. اما بايد                 جهت دهی                بشه. واگرنه انحطاطـه..! دقت کرديد اکثر کسانی که خونواده ای مذهبی                 دارن مرتبا دارن به                شما ميگن که با اسلام به گا رفتن ؟ منکر خدا ميشن و کفر ميگن ؟ همينه                 ديگه .. ربطـش                دقيقا بر ميگرده به سکس. اينجور افراد دقيقا عقـده ی روانی دارن و                 براشون مهم تريـن چيز                توی زندگی تجربه ی رابطه ی جنسی يه و بس! نه فقط در مورد اينجور خانواده                 ها بلـکه در                اکثــر خونواده های ايرانی به دلـيل محدوديت هـای موجود در جامـعه                 و همـون حرفـهايی که                 شمـا بهـتر از من بلديد اين قضيه دقيقا به همين شکله که ميگم. محيط                 بسته و گه و هرزه                چنين نتايج افتضاحی هم حتما خواهد داشت. دخترهای                 عزيز شماچيزی کم نداريد از پسر-                های کـس کـش! انقدر خودتون رو دست کم نگيريد. کی ميگه دختر بدبخته                 و بيچاره ؟‌ مگـه                 دختر نيازی به جز خوشگلی و خوش هيکل بودن و لوند و بانمک بودن داره                 ؟ تـازه اين ديگـه                شکل مسخره ای بود که مثال زدم واگرنه از نظر تحصيلات که فعلا دخترها                 ريدن به پسرها !                اکثر پسـرها دنبـال نعشگـی و کس کردن و الواتی هستن. پسر خوب هم هست                 اما خيلی                کم پيـدا ميشـه. و اين تقصيـر خود شـما دخـترهاست که جنده شديد و را                 به را به اين و اون                 و هــــر ننه قمـری که از راه بـرسه ميديد و خب پسر جماعت هم که ذاتا                 تو اين جامعه ی گه                و عوضـی بزرگ شده و عمرا با دختری که راحت بده ازدواج نميکنه و اين                 حرفها ی تکراری که                شنيديد قبلا ديگه خلاصـه .. و اما من نميـخوام اينارو بگم ! ميدونم                 از اين حرفها عين سوزن                از صبــح تا شب تو کون همه ی ماها ميره.. ميـخوام بگم نذاريد بهتـون                 مثل يه سـاده لوح و&lt;img border="0" src="http://img24.echo.cx/img24/3350/irjavan24hb.jpg" align="left" width="300" height="231" /&gt;                احمـق و بی فکـر نگاه بشه و ازتون کسی سوء استـفاده کنه. اين خيلی                 مهمه که رابطه ی                جنسی را زمانی ايجاد کنيد و اجازه بديد که يه شناخت نسبی خوب از طرف                 داشته باشد.                در عرض يکی دو هفتـه يا دو سه ماه نميشه کسی رو شناخت. شما دختر خانوم                 عزيز زود                ميدی به شازده و اونم حال ميکنه و بعد چند ماه که دلشو زدی ميـذاره                 ميره و تو براش هی                آبغوره ميگيـری و موزيـک غمـناک گوش ميدی. سکس رابطـه ی بسيار عميـق                 و زيبا و قابـل                تامل و فکر کردنيه. بايد به بهـتـرين شـکل ممـکن انجـام بشه. بـا کسی                 که بدونيد مال شما                خواهد بود و جنبه شو داره و کس شعر هم نگـيد که کجـاست و پيدا نميـشه                 و از اين حرفها                که من به کونم ميـگيرم همشو ! اينا همش يعنی توجيـه بی عرضه بودن ماها                 ! .. خود من                هم ميدونم پيدا نمـيشه و نبايد دنبالش گشت اما اگه پيدا شد هم اين                 شماييد که به فـاک                ميديد همه چيز رو و خراب ميکنيد. ميدونم ديگه ! .. بعضی وقتها بعضی                 دخترهـا جدا باعـث                ميشن از دختر بودنم خجالت بکشم. جنـده هم حداقـل شرف داره و ميـگه                 بابا من جنده ام                بيا بکن ! .. خجالت نميکشيد هر سال يه دوست پسر جديد ؟!!!! هر سال                 يه آدم جديد بايد                ُبکنـه و در بره ؟! .. هــان ؟!..  چرا انقـدر احمقيد آخه ؟!                 چرا همـش از روی احساس تصميم                ميگيريد ؟! دلم ميسوزه.                 &lt;br /&gt;                &lt;br /&gt;                &lt;span style="color:#ff3333;"&gt;*&lt;/span&gt; پسرها جدا بعضی هاشون مادر جنده ان                 ! از بن و ريشه!                                &lt;br /&gt;                                البته دختر ها هم بعضياشون دسته كمي از همين جور پسرها ندارن...بايد حسابي به فاك برن!!!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111323314795190478?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111323314795190478'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111323314795190478'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/04/blog-post_11.html' title='يه نگاه به دور و برت بنداز!!!!!'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111258930318202176</id><published>2005-04-04T08:44:00.000+04:30</published><updated>2005-04-04T09:05:03.186+04:30</updated><title type='text'>عبور از فيلتر</title><content type='html'>سيستم فيلترينگ يك مزيت خوب بر روي اينترنت است كه اين امكان را فراهم ميكند تا استفاده كنندگان از اينترنت ناخواسته به سمت سايت هايي كه داراي مطالب مفيد نيستند كشانده نشوند ولي سيستم فيلترينگ داراي مشكلات فراواني نيز هست از جمله ان که روش هاي فيلترينگ هر كدام داراي كمبودهايي هستند كه اين روش ها را نا كار امد ميكند و در اغلب موارد اعمال فيلترينگ يك كار پر هزينه ولي بي نتيجه مي سازد و امكان كنترل افرادي كه قصد عبور از فيلتر را دارند كار مشكلي خواهد بود در اين مطلب قصد بررسي سيستم ها و روش هاي مختلف فيلترينگ را نداريم اما در سيستم فيلترينگ مخابرات كه توسط سرويس دهندگان اينترنت اعمال ميشود نقص ساده اي وجود دارد كه اين امكان را به هر كاربر ايراني ميدهد بدون هيچ برنامه و بدون هيچ سايتي از فيلتر عبور كند كاملا مشابه زمانيكه هيچ فيلتري بر روي اينترنت وجود نداشت براي بررسي مشكل سيستم فيلترينگ ميتوانيد مراحل زير را انجام دهيد‌: به &lt;a href="http://asdfhost.com/members/relaxblog/Posts/filter.gif" target="_blank"&gt;این عکس&lt;/a&gt; توجه کنيد يک پنجره مرورگر اينترنت IE (internet Explorer) را باز کنيد و همانطور که در عکس ميبينيد به محلي که با عدد 1 علامت گذاري شده يعني tools برويد و کليک کنيد سپس گزينه Internet options را انتخاب کنيد تا پنجره مشابه پنجره اي که با عدد 2 نشانه گذاري شده است باز شود در اين پنجره به قسمت Connections برويد که در عکس با عدد 3 مشخص شده است و کليک کنيد در اين پنجره شما ليستي از ايکون هاي اتصال به اينترنت مي بينيد مانند شکل که با عدد 4 مشخص شده است حالا ايکوني که با ان به اينترنت متصل ميشود را انتخاب کنيد توجه کنيد شما براي اتصال به اينترنت به قسمت Dial-up ميرويد و روي يک ايکون کليک ميکنيد و به اينترنت متصل ميشويد در اينجا شما بايد همان ايکوني را انتخاب کنيد که در اتصال به اينترنت از ان استفاده ميکنيد بعد از يکبار کليک کردن بر روي ايکون اتصال به اينترنت بر روي Settings كه با عدد 5 در شكل مشخص شده است كليك كنيد تا پنجره اي مانند پنجره اي كه در بالا مي بينيد باز شود در وسط اين پنجره يك نوشته بصورت Use a proxy server ديده ميشود شما در كنار اين نوشته علامت تيك را مانند قسمتي كه با عدد 6 مشخص شده است بزنيد تا قسمت شماره 7 كه با دو كادر قرمز رنگ مشخص شده است نمايان شود از اين مرحله به بعد اصل مطلب را خواهيم داشت در شكل شما يك ip و يك port مي بينيد اين دو پارامتر مهم به شما اجازه ميدهند كه با تعريف يك سرور در خارج از سيستم فيلترينگ مخابرات و isp icp ها بجاي اينكه شما مطالب دريافتي از اينترنت را توسط سرويس دهنده isp دريافت كنيد مطالب را از يك سرور خارجي كه بر روي ان فيلترينگ اعمال نمي شود دريافت كنيد و اينجا است كه شما مخابرات را كنار ميگذاريد و فقط به عنوان يك واسطه بين شما و سرويس دهنده جديد شما عمل ميكند و سرويس دهنده جديد شما بدون هيچ محدوديتي مطالب سايت ها را در اختيار شما ميگذارد و مخابرات به عنوان واسطه هيچ عمل فيلترينگي انجام نميدهد چون شما به هيچ سايت غير مجازي نمي رويد در اصل سرويس دهنده جديد شما به سايت هاي غير مجاز ميرود و مطالب را براي شما ميفرستد ip : 202.78.69.213 - Port : 8080 ip : 66.119.33.134 - port : 8000 شما ميتوانيد يكي از دو ادرس بالا را به عنوان پارامتر هاي ip - port بنويسيد و بعد تمام پنجره هاي باز شده را ok بزنيد و حتما و حتما پنجره IE را ببنديد و مجدد باز كنيد حالا به اينترنت متصل شويد و ادرس هر سايتي را كه بزنيد با كمي كاهش سرعت دريافت خواهيد كرد توجه كنيد در اين روش كمي سرعت ارتباط كاهش مي يابد پس ميتوانيد ادرس هاي مختلف را امتحان كنيد و هر كدام سريعتر جواب داد از ان استفاده كنيد مثلا: ip:128.121.235.252 -port:8080 ip:128.121.235.249 - port:8080 اين چهار آدرس كه در اختيار شما قرار گرفته است توسط 5 نفر به همين روش امتحان شده اند و 100% فيلترينگ را رد خواهند كرد و بجاي پيغام مسدود بودن سايت شما وارد سايت خواهيد شد باز هم تاكيد ميكنم اگر سرعت امدن صفحات كم است و به كندي مطالب را دريافت ميكنيد از ادرس ديگري كه در بالا ذكر شده است استفاده كنيد براي غيرر فعال كردن اين روش عبور از فيلترينگ كافيست مراحل بالا را انجام دهيد و در قسمتي كه با عدد 6 مشخص شده است تيك كنار use a proxy server را برداريد و تمام پنجره ها را Ok ‌بزنيد تا امكان عبور از فيلترينگ غير فعال شود و شما از سيستم مخابرات كه داراي فيلترينگ و سرعت بيشتري است استفاده كنيد . البته ممكن است زمانيكه شما اين مطلب را ميخوانيد چهار ادرسي كه ذكر شد غير فعال شده باشند كه شما ميتوانيد از جستجو گر اينترنت مثل www.google.com استفاده كنيد و به دنبال free proxy جستجو كنيد برای دیدن سریع صفحات فیلتر شده می تونید به سایت &lt;a href="https://www.nopath.com/"&gt;https://www.nopath.com/&lt;/a&gt; یا &lt;a href="https://www.proxify.com/"&gt;https://www.proxify.com/&lt;/a&gt; برید(توجه کنید که بعد از http یک S قرار گرفته که این آدرس را تبدیل به Secure یا محرمانه می کنه و فیلتر آی اس پی قادر به چک کردن آدرس نیست) و از طریق قسمت آدرسی که داره از فیلتر عبور کنید . البته اگر از این سایت استفاده کنید یه کمی سرعت افت می کنه . پیشنهاد می کنم هر جوری شده یه آی پی پروکسی از لیستهای پروکسی پیدا کند و از اونها استفاده کنید.اگر این لیستهای پروکسی هم فیلتر بودند به این آدرس برای بدست آوردن پروکسی استفاده کنید. عمرا نتونن این رو فیلتر کنند&lt;a href="https://www.nopath.com/antilog.php?url=http://www.samair.ru/proxy/"&gt;https://www.nopath.com/antilog.php?url=http://www.samair.ru/proxy/&lt;/a&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111258930318202176?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111258930318202176'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111258930318202176'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/04/blog-post_04.html' title='عبور از فيلتر'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111242331504655245</id><published>2005-04-02T10:57:00.000+04:30</published><updated>2005-04-02T10:58:35.050+04:30</updated><title type='text'>سرويس شدن عسل(به صورت كاملا خفن)</title><content type='html'>داستان خيلی الکی شروع شد با يک کل الکی و بيخود. توی يک مهمونی با دوستام نشسته بودم که طبق معمول يکی از پسر ها باز خودشو نخود کرده بود و خود شيرينی می کرد. من هم طبق معمول که عادت دارم حال پسر هارو بگيرم زدم تو ذوقه پسره. پسره اسمش عليرضا بود. نمی دونم چرا يهو از کوره در رفت شروع کرد به فحش ناموسی دادند. خوب پسر ها هم که دهنشونو باز ميکنن يا جنده می گن يا مادر جنده. من هم حال نکردم و خيلی بهم بر خورد. جلوی دوستام بد رفت تو حالم. هيچی به عليرضا نگفتم اما تو دلم گفتم من يه کونی از تو بگام. فهميدم که عليرضا هم بد رفته تو حالش. يکی دوستام ميگفت بابا يارو زياد کسی رو تحويل نميگيره چرا اینطوری ريدی بهش که اینطوری بخواد جلو جمع ضايعت کنه گفتم کس ننش. اما ديگه رفته بودم تو نخش. دوستام هم که فهميده بودند هر خبری که از يارو می شد می آوردند ميگذاشتن کف دسته من. تا يک روز ديدم آرزو دوست دختر جنده قبلی همين عليرضا خان پاشد و اومد برای من و دوستام از سکسش با عليرضا تعريف کرد . که آره بابا عليرضا اصلاً کيرش بالا نمی آيد. من هم سر همين موضوع باهاش به هم زدم. آرزو می گفت که هر کاری می کردم کيرشو تا ته تو حلقم می کردم کيرش بالا نمی آمد که نمی آمد. عسل اگر ميخواهی يارو کير کنی الان بهترين وقته. پسر ها بفهمند يارو اینطوریه ديگه تو جمعشون راش نميدن. ميشه بساط خنده يه مدت ما! من هم که دنبال فرصت بودم تا داستانو شنيدم با دوستا نشستيم به نقشه کشيدن. کلی خنديديم با دوستام اون روز. هر يک چيز ميگفت از کير عليرضا. خلاصه بساط خنده ما با این کير معلول عليرضا يه مدتی کلی جور بود. با بچه ها قرار گذشتيم که مهمونی بگيريم و تموم اونايی که من جلوشون ضايع شدم رو دعوت کنيم. و از همه مهم تر به عليرضا کير معلول هم بگيم بياد. نقشه از این قرار بود که تو مهمونی مثلن من مست کنم و با عليرضا يه تيريپ بريم تو اتاق و من مثلا ميخوام يه دست به عليرضا بدم اما وسط کار که معلوم ميشه آقا کيرش مشکل داره به بچه ها بگم که بريزن تو اتاق. خدايش چند تا از پسر ها هم خيلی طلبه بودن که کير شدن عليرضا رو ببيند. نقشه رديف رديف بود. روز مهمونی شد و عليرضا با همون آرزو جنده پاشد امد مهمونی. يک دسته گل کيری هم برداشته بود آورده بود. تو دلم بهش کلی ميخنديم که امشب ما اینجا باهات برنامه ها داريم. مهمونی شروع شد و از هر جای خونه ديگه يک سر و صدای بلند ميشد. من حواسم بود که زياد نخورم از همون اول مهمونی يک ابجو دستم بود و ادا در می آوردم که این مثلا دوميه يا سوميه به همين ترتيب . همينجور که مثلا مست بودم قاتی جمع می رقصيدم تا رسيدم کنار عليرضا. خودم زدم به خريت گفتم عليرضا امشب چه خوشتيپ شدی! خدايش خوش تيپ هم شده بود. گفت چشمات قشنگ ميبينه. ديدم تيريپ خر کنی رديفه، من هم بافتم. خداييش تا حالا چشمای خمارشو نديده بودم اما خوب تو دلم ميخنديدم ميگفتم تابلوه که کونی هستی با این ريخت قيافه زنونه اش. ديگه کم کم رفتم تو بغلش و ادا در آوردم که ديگه نميتونم رو پام واسم . گفتم ببرتم تو اتاق پهلویی يک خورده دراز بکشم. تنهایی ميفتم زشته جلوی بچه ها!!!! اونهم خنده ای کرد و گفت چشم. رفتيم تو اتاق بهش گفتم خيلی گرمه، نه؟ گفت آره ميخواهی این کت رويی رو در بيار يک خورده بهتر ميشه. بعد روشو کرد که از اتاق بيرون بره که بهش گفتم تو لباسات رو در نمی آری؟ يه نگاهی کرد و گفت در بيارم؟ گفتم آره! بيا باهم دوست باشيم يه چشمک بهش زدم! گفت باشه و خندید. لباساشو توی يک آن در اورد. چشمتون روز بد نبينه! کيرش که راست کرده بود هيچ من تا اون روز کير به اون گندگی نديده بودم. آخه پسر ایرانی کير کلفتش کجا بود. يک آن ديدم چشمام سياهی رفت فقط فهميدم که کيره رو خوردم حسابی. يک خنده ای کرد و گفت چی شد؟ ... اگه ميزدم زيرش که ميگفت يارو کير ديد زد به چاک و ميشد سوژه سال خنده بچه ها ... اگه میگفتم نه بابا این نقشه بود که باز هم کير می شدم. اصلاً نميتونستم فکر کنم فقط ماتم برده بود به کير عليرضا. تو دلم هر چی فحش بود بار آرزو و ننه و خواهر آرزو کردم. عليرضا کم کم امد جلو گفت يالا در بيار! گفتم چی رو؟ گفت کس کلک بازی برای من در نيار، حالا بقيه لباساتو در بيار يا خودم در بيارم! گفتم خيلی کسکشی! گفت اره ميدونم قاه قاه خنديد. آروم آروم لباسامو در اوردم همش فکر می کردم چيکار کنم که از زيره این عليرضا در برم که امد در گوشم گفت زياد حرص نخور بايد يکی بهت ياد ميداد که به پسر ها هم حال بدی. اصلاً به روی خودم ديگه نياوردم که چه حرصی می خورم. حرص ميخوردم بيشتر حال می کرد. لخت شدم عليرضا يه نگاهی به هيکلم انداخت و دستی کشيد گفت يالا کيرمو بخور، درست هم بخور تا من هم بهت حال بدم. کيرشو کرد تو دهنم. توی دهنم جا نمی شد. همونی هم که رفت من خيلی حرص ميخوردم. يه گازی ازش گرفتم. موهامو کشيد گفت هوی جنده درست بخور. ديدم نميشه ديگه کسکلک بازی در آورد. مجبور شدم براش کلی کيرشو بخورم. درش که می آوردم، ميگفت نه هر موقعی من گفتم بسه مياريش بيرون!!! باز دوباره کيرشو هل ميداد تو دهن من. اونقدر خوردم که کيرش از ان اون گندگی باز گنده تر شده بود. همش کس آرزو می امد تو ذهنم ميگفتم جنده معلوم بود چرا اینقدر کسش گشاد شده بود هر شب پيشه این کس کش ميخوابيده. که يهو ديدم عليرضا رفته لای پای من و داره کس منو ديد ميزنه. ميگفت کسه قشنگی داری. هر چقدر که بد اخلاقی این کست به آدم ميخنده. دلم ميخواست روش تف بندازم اما ميدونستم هر گهی بخورم بدتر سرم می آره با خودم ميگفتم عسل بد کيری خوردی که ديدم يهو انگشتشو داره رو کسم بالا پايين ميکنه بد جوری قلقلکم می داد يه نگاهی بالا انداخت و ميخواست ببينه چه شکلی ميشم گفت شنيدم خيلی دوست داری برات بليسن. امشب اینقدر کير خوردی دلم سوخته ميخوام برات يک خورده بليسم . که يهو انگشتشو فرو کرد اون تو. انگشتشو تو کسم بد ميتابوند من هم ديگه حالی به حالی شده بودم. نگام می کرد و ميخنديد ميگفت دوست داری نه؟ گفتم خفه شو، فقط صداتو نشوم. گفت پس اینطورياست. يهو هلم داد عقب و افتدم رو تخت. برم گردوند و گفت به کست زيادی هل دادم بايد کونه تورو فقط گذاشت. که يه تف زد به کيرشو و به کون من فرو کرد تو. من تا اون زمان به کسی کون نداده بودم برای همين تو نرفت آنقدر فشار داد و تف زد که آخر يهو همش باهم رفت تو . هر چی بالشتو گاز زدم که جيق نزنم نشد که نشد. داد زدم عليرضا ترخدا ولم کن نميخام .ميخنديد ميگفت ميگفت مامان هم مامان هم بگو خانم کوچولو. اشکم در امده بود ديگه نمی فهميدم چی دارم ميگم. به آرزو فحشه ميدادم به عليرضا فحش می دادم. ميخواستم ازش در برم اما نميذاشت. خوشش امده بود. گفت ميدونستم بايد سر و صدای تو زير کير اینطوری باشه. خوبه ادامه بده داره آبم می آيد. اونقدر که رفت تو بيرون که ديگه دردش کمتر شده بود که در اورد. گفت داره ابم می آيد جون ميده این کير گهی رو بکنم تو دهنت. که يهو دو تا دستامو با يه دستش گرفت همه کيرشو فرو کرد تو دهنم . آبش امد من هم برای اینکه خفه نشم همه رو قورت دادم. گفت تا تو باشی يکی نازتو ميکشه خودتو گه نکنی ان خانوم که مجبور ميشی اینطوری بعدش گه خوری کنی. گفتم چند دادی به آرزوی جنده که بياد اون داستانا رو رديف کنه. گفت ديگه گه زيادی نخور که هنوز لخت زيره من خوابيدی. این دفعه زر زر کنی می برمت وسط مهمونی جلو جمع ميکنمت. تو دلم گفتم همون خفه شم بهتره. از این بعيد نيست. گفت ديگه کاريت ندارم برو خوش باش. من لباسامو پوشيدم و از اتاق امدم بيرون. دوستام از اون رژ ماليده شده و موهای وز کرده و اون طرز راه رفتن و اون خنده موزيانه عليرضا همه چيز رو گرفتن. هيچکی جرات نکرد بپرسه که چی شد تو اتاق عسل. فرستنده: &lt;a href="mailto:dastan_sexi@yahoo.com"&gt;عسل&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111242331504655245?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111242331504655245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111242331504655245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/04/blog-post_02.html' title='سرويس شدن عسل(به صورت كاملا خفن)'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111242294024864028</id><published>2005-04-02T10:50:00.000+04:30</published><updated>2005-04-02T10:52:20.253+04:30</updated><title type='text'>خواهر</title><content type='html'>اين ماجرا رو که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به شهريور1380 ميشود من يک خواهر دارم که در حال حاضر 33 سالشه واسمش شهين است يک دختر12ساله هم داره بنام الناز اين خواهره بنده يک زن چادري هست که بعضي وقتها اگه وقت ميکرد منو نصيحت ميکرد .يک روز که اتفاقي فهميد من دوست دختر دارم خيلي ناراحت شد و کلي نصيتم کرد که اينکارا خوب نيست و.....تابستان گذشته شوهر خواهرم براي يک سفر کاري رفت کانادا و تا 6 ماه هم بر نميگشت .ضمنا اينو هم بگم که در آپاتمان کناري خواهرم يک زن مينسال حدود45سال که اسمش منيژه بود و شوهرش 3 سالي ميشد فوت کرده با پسرش به نا م شهرام که24داشت( که خوشتيپ وخوشگل بود) زندگي ميکرد که با توجه به رفت و امد زيادي که من به خانه خواهرم داشتم با شهرام دوست شدم.منو شهرام انقدر صميمي بوديم که از همه چيزه زندگي هم خبر داشتيم بعد يک هفته که شوهر خواهرم به کانادا رفت يک روز عصر رفتم خونشون ديدم خواهرم يک بلوز و دامن چسب بدن پوشيده و جلوي آينه موهاي فر زده شوژل ميزنه و يک مانتوي سفيد اندامي که کاملا چسب بدنش بود و انداموشوميزد بيرون ؛ پوشيد و به من گفت :اين مانتو رو تازه خريدم بهم مياد منم گفتم آره ولي تو که از اين مانتوهاي تنگ نميپوشيدي گفت زير چادر معلوم نميشه بعد چادرشو سرش کرد و رو به من کرد وگفت اين منيژه خانم يکمي کسالت داره و پسرش هم نيست من ميرم يک سري ازش بزنم. الناز هر چي خواهش کرد تا اونم بره خواهرم قبول نکرد و گفت نه منيژه خانم مريضه و ميخواد استراحت کنه. به منم گفت من تا يک ساعت ديگه ميام ورفت حدود نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد گوشي رو که برداشتم ديدم شوهر خواهرم از کانادااست سريع رفتم تا خواهرمو از خونه منيژه خانم صدا کنم وقتي در زدم منيژه خانم درو باز کرد؛ هم منو ديد بد جوري هول کرد؛ گفتم به خواهرم بگيد تلفن از کانادا واگه ميشه بگيد شهرام بيا دم در کارش دارم گفت: که شهرام نيست و رفته خونه عموش و تا فردا نمياد الان خواهرتو صدا ميزنم و فورا درو بست چيزي که برام جالب بود اين بود که من اصلا کسالتي در وجود منيژه خانم نديدم بعد که خواهرم اومد که جواب تلفن رو بده وقتي رويه مبل نشست ناگهان ديدم يکي از دکمه هاي مانتوي خواهرم بازه و کمي از لختيه بدن خواهرم معلوم با خودم گفتم اينکه موقعي که رفت لباس تنش بود حالا چراهيچ لباسي زيره مانتو برش نيست؟! بعد از اينکه تلفنش تموم شد دوباره به خونه منيژه خانم رفت و من بدجوري به اون شک کردم با خودم گفتم نکنه خواهرم با منيژه هم جنس بازي ميکنن اما باز گفتم نه اون اصلا اهل اين حرفا نيست. بعد از حدوا 25 دقيقه يکي در اپارتمانو زد من رفتم درو باز کردم ديدم خواهرمه؛ وقتي ميخواست بياد تو چنان بوي مني(آب کمر)خورد تو صورتم که يک لحظه سرم گيج رفت بعد گفت من ميرم دوش بگيرم بعد از حمام اومد الناز گفت بايد برام ديکته بگي منم از فرصت استفاده کردم و بهانه دستشويي رفتم سراغ رخت چرکاشون و ديدم همون لباسي که ساعتي پيش تنش بود الان تو لباساي کثف است وقتي بو کردم ديدم بو مني ميده و قسمت جلوي لباس خيس است وقتي دست زدم درست معلوم بود که با ابه مني خيس شده چون کاملا لزج بود و بوي آب مني ميده. بلا فاصله بيرون امدم و به خواهرم گفتم من ميرم بيرون زود ميام.رفتم بيرون و از تلفن عمومي خونه منيژه خانم زنگ زدم ديدم شهرام تلفن رو برداشت ديگه مطمئن شدم منيژه خانم به من دروغ گفته و شهرام خونه عموش نيست با خودم گفتم يعني شهرام با خواهرم سکس داشته و مامانش هم خبر داره از خواهرم يک همچين کاري بعيد بود ازاون لحظه به بعد يک احساس ديگه به خواهرم پيدا کردم وياد حرف شهرام افتادم که يک بار به من گفت: من عاشق سکس با يک زن سفيد و خوشگل که بدن خوش اندام ودست و پاش گوشتي باشه وقتي خوب فکر کردم ديدم خواهر من همون مشخصاتي رو داره که شهرام برام تعريف کرده بود. وقتي به خونه خواهرم برگشتم اينبار يه جوره ديگه نگاش کردم واي عجب بدني داشت مثل هلو؛هم خوش اندام بود هم دست و پاش گوشتي بود وقتي نگاه به کونش کرد م يک لحظه کيرم بلند شد عجب کوني داشت شب موقع خواب به سکس شهرام با خواهرم فکر کردم و يک دست جلق جانانه به ياد سکس اونا زدم ! روز بعد به شهرام زنگ زدم و شهرام گفت بيا پيش من کسي خونمون نيست مامانم رفته خونه خالم و تا شب نمياد و منم سريع رفتم خونشون بعد با هم نشستيم پشت کامپيوتر و رفتيم تو اينترنت من گفتم بريم تو سايت سکسي؛ شهرام خنديد و گفت چيه تو کفي؟ کفتم آره بد جوري گفت: اتفاقا من ديروز روي يک خانم بودم مثل هلو؛ جات خيلي خالي بود عجب حالي کردم منم گفتم کس جديد گير آوردي بيارش منم بکنمش پولش هرچي بشه ميدم شهرام گفت نه خره کس نيست شوهر داره جز منم به کسي نميده گفتم چه جوري دوست شدي گفت دوست مامانمه؛ گفتم مامانت خبر داره گفت: به کسي چيزي نگي مامانم برام جورش کرد گفت : وقتي به مامانم گفتم عجب دوستي داري اولش دعوام کرد گفت اون شوهر داره بعد يک مدت ازم قول گرفت اگه دوستيموبا سوگل ( سوگل دوست دختره شهرام بود که مامان شهرام اصلاً ازش خوشش نميامد ) بهم بزنم منم سعي ميکنم اونو با تو هم دوست کنم شهرام گفت خودمم فکر نميکردم مامانم بتونه انو براي من جورش کنه همين طوري که صحبت ميکرديم من وارد يک سايت سکسي ايراني شديم و يک داستان سکسي ضربدري که يک زن و شوهر با يک مرد غريبه دوست ميشن و 3نفري با هم سکس ميکنن رو خونديم بعد من رو به شهرام کردم و گفتم عجب مرداي بي غيرتي پيدا ميشن ( ميخواستم ببينم نظر شهرام در اين مورد چيه ) شهرام گفت : هر کسي يه جور حال ميکنه بعد به شهرام گفتم تو دوست داري يک زنو جلو شوهرش بکني ؟ خنديد و گفت : آره حال ميکنم ولي بيشتر از اون خيلي دوست دارم يک زنو جلوي برادرش بکنم بعد خنديدم گفتم راست ميگي ؟ گفت آره اگه يک برادر با خواهر سراغ داري براي منم بيار گفتم آره سراغ دارم گفت جدي ميگي ؟ گفتم آره ولي خواهره خبر نداره تو هم ميشناسي شهرام گفت جدي ؟ اون کيه ؟ گفتم من هميجوري که نگام ميکردگفتم : البته فقط تو شهرام - گفت شوخي ميکني ؟ با جديت گفتم نه گفت يعني اگه من يک روز بکنمش و تو بفهمي ناراحت نميشي ؟گفتم : نه. شهرام گفت : راستشو بخواي ديروز که خواهرت اومد خونه ما من کردمش و من خونه بودم منم خنديديم و گفتم پس حالا که مامانت نيست بلند شو زنگ بزن بگو خواهرم بياد منم پشت پرده ديد ميزنم شهرام بلند شد و تلفن کرد و به خواهرم گفت:گفت کيرم بد جوري واست راست کرده منتظرتم چند دقيقه بعد خواهرم اومد و به همراه شهرام وارد اتاق شدن اول همديگرو لخت کردن بعد شهرام حسابي از جلو و عقب خواهرمو کرد از اخر هم شهرام آبشو ريخت رو سينه هاي خواهرم بعد از اون خواهرم بدونه اينکه آب مني رو از رو سينش پاک کنه لباساشو پوشيد و رفت !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111242294024864028?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111242294024864028'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111242294024864028'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title='خواهر'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111227911276587671</id><published>2005-03-31T18:52:00.000+04:30</published><updated>2005-03-31T22:34:37.796+04:30</updated><title type='text'>اينا چي ميگن؟؟؟؟</title><content type='html'>ديروز وقتي در خونمو رو باز كردم و رفتم دم در ايستادم يه نكته جالب به چمم خورد!
روي ديوار خونمون نوشته بودن
&lt;center&gt;&lt;b&gt;مرگ بر جمهوري اسلامي !!!!&lt;/b&gt;&lt;/center&gt;
آقا ما رو بگيد جفت كرديم كه اين جمله شيطاني رو كي نوشته روي ديوار خونون و يه وقت نيان بگيرن ببرنمون خلاصه شب رو با ترس و لرز رفتيم به خواب!!
فردا صبح كه اومدم برم بيرون ديدم كه روي ديوار كلي سياه شده و اين واژه به چشم ميخوره
&lt;center&gt;&lt;img height="108" src="http://relax.issexy.tv/Images/Shah.gif" width="300" border="0" /&gt;
&lt;/center&gt;حالا ديگه نمي دونم اين شاه بيچاره چيكارشون كرده كه بعد از 25 - 26 سال هنوز دارن اينو روي درو ديوار مينويسن اونم به اين صورت (شاهش به صورت شق شده).
بعدم معني اين كارا چيه ميان روي در و ديوار خونه مردم حرفاي ركيك مينويسن. نميگن ملت بچه چشم و گوش بسته دارن!!!!!!!!!!!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111227911276587671?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111227911276587671'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111227911276587671'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/03/blog-post_31.html' title='اينا چي ميگن؟؟؟؟'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111153868417317015</id><published>2005-03-23T05:12:00.000+04:30</published><updated>2005-03-23T05:14:44.176+04:30</updated><title type='text'>فاطی کماندو</title><content type='html'>چند ماه قبل بود . روز جمعه . برای یه کاری رفته بودم انقلاب . خلاصه دم دمای ظهر داشتم از جلوی دانشگاه تهران رد میشدم. نماز جمعه تموم شده بود و همه داشتن بر میگشتن .یه دفعه چشمم افتاد به یه کس تمیز و بچه مثبت. این کس با اون هایی که تا به حال کرده بودم کلی فرق داشت. این یکی چادری بود و تا به حال سبیلا شو حتی نزده بود . نمی دونم چرا یه دفه کونم خارید برم مخش رو بزنم. آ قا ما گفتیم نگاه هم به ما نمیکنه . رفتیم جلو و بعد از کلی قر دادن و دلقک بازی مخش رو ریختم تو کاسه. خلاصه شماره رو دادیم و زدیم به چاک . اصلآ چشمم آب نمیخورد تماس بگیره . از اون روز به بعد دهن موبایل منو گایید. اسمش فاطمه بود و از اونجایی که آمار میداد از اون خونواده های خفن حزب ا... داشت . میگفت بابا ننش اجازه نمیدن از خونه بره بیرون میگفت درسش تموم شده و حتی توی عمرش با یه پسر درست و حسابی حرف نزده چه برسه با یکی دوست بشه.خلاصه از اونجایی که من تخمام میخواره واسی این جور دختر ها شروع کردم به خر کردنش. خودمونیم ها این جور دختر ها خوب خر میشن . ما هم تا جایی میتونستیم روش کار کردم تا راضیش کردم یه تریپ قرار بزاریم بیرون .خلاصه قرار شد جمعه ی بعد یه جوری نماز جمعه رو دو در بزنه تا همدیگه رو ببینیم. جمعه بعد رفتم انقلاب تا دیدمش یهو کس خانوم شکفت اومد جلو . دستم رو طرفش دراز کردم اما یهو دیدم اخم کرد و گفت من دست نمیدم چون گناه کبیره هست. آقا ما رو میگی از همون لحظه تصمیم گرفتیم دهن خوشگل خانومو بگاییم. برای همین مجبور شدم از شیوه های درجه اول مخ زنی استفاده کنم. کلی باهاش صحبت کردم بد جوری عاشقش کردم . از اون روز به بعد فقط با تلفن با هم در ارتباط بودیم .کلی پشت تلفن گریه میکرد و میگفت از عاشقی داره میمیره . تا اینکه همین جمعه قبل یه تریپ تصمیم گرفتم بیارمش خونه ببینم چند زنه حلاجه . فکر نمیکردم بیاد ولی مثل آب کیری که میپا شه اون هم پرید تو خونه. نماز جمعه رو دو در زده بود . وقتی اومد تو حتی چادر ش رو هم نکند ما هم یه جو رایی بیخیال گاییدنش شده بودم پیش خودم میگفتم این بدبخت چه گناهی داره به همین زودی بی پرده بشه . اومد نشست رو کاناپه . من هم رسیور رو روشن کردم و نشستم کنارش . گفت: ببین محسن اصلآ فکر بدبدی به ذهنت نرسه من اصلآ از اون دختر هانیستم که بدنم رو نا محرم ببینه. از ودکا و آبجو براش حرف زدم میگفت اصلآ تو عمرش این چیزا رو نشنیده چه برسه بخواد بخوره. تا اینکه نمیدونم چی شد خواست بزنم شبکه شو . من هم از خدا خواسته زدم شبکه شو سوپر. فکر میکردم ناراحت میشه . ولی خوشش هم اومده بود . برای چند لحظه سکوت حکمفرما بود. دیدم چهرش داره عوض میشه.کیر ما هم داشت شق میشد. هی میگفتم بابا محسن بیخیال تو توبه کردی ولی فشار کیر نمیذاشت. دستم رو حلقه کردم دور گردنش فکر میکردم ناراحت میشه ولی به روی خودش نیوورد .تازه فهمیدم خوشگل خانوم هم حشری شده. کم کم لاله ی گوشش رو مالیدم. دیدم خودش رو زده کوچه علی چب. گفتم فاطمه جون چادرت رو در بیار گرمت میشه ها. تو همون حس گفت : خودت درش بیار. من هم از خدا خواسته شروع کردم اولش چادرش رو در اووردم . کس خانوم هم فکر میکرد من نمیدونم همش چشم دوخته بود به تلویزیون. ما هم داشتیم عملیات انجام میدادیم. حشرم زده بود بالا. لبم رو گذاشتم رو لبش.بدبختی لب دادن هم بلد نبود.تا جایی میتونستم زبونم رو کردم تو دهنش در اوردم. کردم و در اوردم. یهو دیدم یه چیزی داره کیرم رو میماله. دستش رو گذاشته بود رو کیرمو داشتم میمالید.گفت: محسن این کارا که گناه نداره؟ منم گفتم: نه عزیزم تازه اگر دو طرف راضی باشن صواب هم داره!(پیش خودم هم میگفتم:اره جنده خانوم برو عمت رو خر کن چرا خودت رو خر میکنی) روسریش رو کندم. چه موهای قشنک و بلندی داشت.کم کم رفتم به سمت پایین . خابوندمش رو کاناپه. پستونش رو که دیدم داشت آبم میومد. تا حالا اینطور پستونی ندیده بودم. نوک پستونش خفن شق کرده بود.منم یه ربع لیسش زدم. شروع کرد به آه آه کردن. داد میزد. حشرش زده بود بالا. رفتم پایین تر مانتوش رو در اووردم.و بعدش شلوار و شرتش رو که کیشیدم پایین نزدیک بود غش کنم.چه کس تمیزی.چه کس تنگ و جمع و جوری .بابا اصلآ حیفم میومد این چنین کسی رو بازش کنم. گفتم پاتو باز کن. اونم باز کرد . شروع کردم لیسیدن. عجب چوچولی داشت.چقدر ناز وتمیز بود . چه بوی خوبی داشت کسش. دیدم داره از حال میره. گفتم محسن حالا نوبت منه. شلوار رو کشیدیم پایین و خانوم شروع کرد به سا ک زدن. چنان کیر ما رو میخورد که فکر کردم الانه که کیرم تموم بشه.داشتم ارضا میشدم که از دهنش کشیدم بیرون. دلم نیومد بزنم تو کسش گفتم برگرد گف واسیه چی از عقب.تعجب کردم .همونطوری که روش خابیده بودم کیرم رو گرفت کرد تو کس نازش.گرمای کسش رو حس کردم. چه گرمای دلپذیری. چه کس تنگی داشت.تازه فهمیدم جنده خانوم از اون حرفه ای هاست.و داشته تا الان برای ما فیلم بازی میکرده. ما هم شروع کردیم به بالا پایین کردم. چقدر داد و ناله میکرد. بهش گفتم فاطمه جون آهسته تر میگفت نمیشه دست خودم نیست. نتونستم خودم رو نگه دارم و تنگی کسش هم باعث میشد کیر ما زود تر تف کنه. بهش گفتم فاطمه ابم داره میاد بزار بکشمش بیرون گفت نه من دارم ارگاسم میشم.آ قا ما کف کردیم اسم ارگاسم رو دیگه از کجا بلده! خلاصه راضی شد به جای کسش ما ابمون رو بریزیم تو کون مبارکش. عجب کون تنگ و تمیزی داشت. گفتم بزار ابم دیر بیاد .کشیدم از کسش بیرون و شروع کردم به لیسیدن کونش. وای چه حالی میداد. کونش اینقدر تنگ بود که زبونم نمیرفت توش حالا ما مونده بودیم چطوری کیری به این کلفتی بکنم توش. خلاصه هرچی تف و مف بود زدیم به آقا کیره و از فاطمه جون هم یه ذره تف قرض کردیم و با تمام قدرت سر کیره رو فشار دادیم تو سوراخ کون خانوم.چنان داد و قالی میکرد که گفتم الان شهید میشه.گفتم فاطمه دردت اومده بکشم بیرون داد میزد نه بکن تو ما هم با تما م توان کیر رو تا دسته کردیم تو خودم هم موندم چطوری کیر به اون کلفتی رفت تو اون سوراخ دو میلیمتری یهو دیدم آقا کیره داره فوران میکنه خلاصه تا میتونستیم کون مبارک خانوم رو پره آب کردیم فکر کنم یه دو لیتری اومد. بعدش دوتا یه نیم ساعت بی حرکت افتادیم رو کاناپه.آخرش که داشت میرفت بهش گفتم فاطمه کی اپنت کرده؟ گفت یه پسر عمویی داره که 10 سال ازش بزرگتره و تازه زن وبچه داره و از اون ریشوهاست اولین بار اون اپنش کرده و هر سری خونه تنها هست میاد سراغش و تا دسته ترتیبش رو میده. خلاصه بعد از اینکه رفت ما تا چند ساعت منگ و گیج میزدیم و هنوز باورم نمیشد دختر چادری که به من حتی دست نمیداد بیاد و تا دسته بکنمش و اونم زمانی که از نماز جمعه جیم شده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111153868417317015?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111153868417317015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111153868417317015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/03/blog-post_23.html' title='فاطی کماندو'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-111092265794542642</id><published>2005-03-16T01:06:00.000+03:30</published><updated>2005-03-16T01:07:37.946+03:30</updated><title type='text'>سال نو مبارك</title><content type='html'>نه بابا...اي ول...تبريك ميگم...به اين گروه &lt;i&gt;&lt;b&gt;حديد&lt;/b&gt;&lt;/i&gt;...راستي نگفتي بچه كجاي ؟ يه حال اساسي بهت بديم!آقا من نمي خوام همچين آدماي رو تحويل بگيرم كه بعد به خودشون ببالن كه آره ما كارهاي كه خواستيم رو كرديمو جلوي خيلي از وبلاگ ها رو گرفتيم!.&lt;br /&gt;البته يه سري صحبت بود كه مي خواستم بهتون بگم.&lt;br /&gt;1.اينكه نشون ميده ايراني ساديسمي هم وجود داره(البته اين مورد از 25 سال پيش ثابت شده) &lt;br /&gt;2.اينكه معناي آزادي رو حتي توي اين دنياي مجازي هم نمي تونن بپذيرن و درك كنن كه البته با وجود شماره يك اين مسئله خود به خود ثابت شده و حل شده هست3.طرف مثل اينكه خيلي در كارشوارده و تونسته 4 يا 5 تا وبلاگ رو حك كنه...و در تمام مطالبش از خوانندگان خواسته كه آدرس وبلاگهاي سكسي و پرنو رو بدنو يا خلاف اسلام واين نظام سگي!!!در صورتي كه همون وبلاگ آخ آه اوف رو كه حك كرده رو يه نگاه به لينكدونيش بندازه كليسايت و وبلاگ پورنو و سكسي  ميبينيد كه اگر طرف به قول خودش شجاعت داشت ميرفت سر اونها و تا به حال همه وبلاگ ها و سايت ها حك شده بودن!!!&lt;br /&gt;4.طرف اينقدر عقل نداره كه به قول خودش در اين دنياي سايبر همتون نشستين پشت كامپيوتر و اسم آدرسي ندارين  و به خودتون ميگيد شجاع.خوبه كه خودش هم ميگه دنياي سايبر... توي دنياي مجازي شما ميتونيد هر كس و هر چي باشيد بدون هيچ مزاحمتي...حالا ايشون توقع دارن هر كدوم از ماها شناسناممون چسبيده باشه جلوي پيرهنمون كه ايشونم هو تو تو!!!!&lt;br /&gt;5.در مورد شجاعت هم بگم كه اوني كه ترسيده فعلا داره سايت فيلتر ميكنه و حتي Orkut و Hi5 رو فيلتر كرده و Cloob رو درست كرده كه جاي گزين اونا باشن و هر غلطي خودشون خواستن با اين جوون هاي بيچاره بكنن.شما ترسيدي كه داري دراي چنتا وبلاگ نويس رو از كاري كه ميكنن باز ميداري&lt;br /&gt;6.در ضمن لكه ننگ وبلاگ هاي فارسي شما هستي كه داري با وبلاگ نويسان انجام ميدي&lt;br /&gt;7.ارزش نداره ديگه چيزي بگم...خلاصه در آخربه قول بچه ها بيا ست بذار برو بالا!&lt;br /&gt;
در آخر بگم كه اين سايت بر روي اين آدرس هم در دست رس علاقه مندان ميباشد&lt;a target="_blank" href="http://relax.issexy.com/"&gt;http://relax.issexy.com&lt;/a&gt;يه چند وقتي چيزي ننوشتم.راستش امشب يعني 4 شنبه سوري خيلي حال داد...يه اتفاق سكسي هم برام افتاد از همونا كه خودتون ميدونيد. كه الا تازه ساعت 3 بعد از نيمه شب برگشتم خونهخسته و كوفته...بعدا تعريف ميكنم.&lt;br /&gt;سال نو تمام ايراني هاي واقعا ايراني و با شرف و آبرو و عاشق كشورشون ايران مبارك باشه...سال خوبي داشته باشيد.&lt;br /&gt;به اميد ايراني آزاد و خالي از هر چي ساديسمي !!!!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-111092265794542642?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111092265794542642'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/111092265794542642'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/03/blog-post_16.html' title='سال نو مبارك'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-110989497322540737</id><published>2005-03-04T03:33:00.000+03:30</published><updated>2005-03-05T07:56:45.836+03:30</updated><title type='text'>آپارتمان</title><content type='html'>ساعت 5/2 بعد از ظهر بود همه رفته بودن و من تا آخر شب بیکار بودم از بیکاری یهو زد به سرم که
برم درو باز کنم ببینم خبیری تو آپارتمان هست یا نه{آپارتمانی که ما در اون هستیم 4 طبقه هست} و از خوش شانسی من
خونه روبروئی ما یه خانواده درش زندگی میکنن که 2 تا دختر داره یکی کوچولو و یکی هم همسن خودمه
و باز از خوش شانسی من دقیقا همونی که من دنبالش بودم و انها حدود 4 ماه بعد از ما اومدن به اونجا و از اون موقع تا حالا هر وقت که بهش برمیخوردم یکمی همچین خودشومیگرفت و من هم تا حالا هر کاری کردم که بتونم باهاش رابطه برقرار کنم نشوده.
و خوشبختانه امروز که هیچکی خونه ما نبود و تنها بودم همین طور که مشغول گشت زدن بودم رفتم پشت بوم و یکمی که گذشت دیدم یه دختری اومد جلوی در آپارتمان و زنگ زد منم تا دیدم که در وشد و اون خواست بیاد داخل تندی اومدم پائین تا ببینم با کی کار داره
…وای یهو دیدم همین جوری داره از پاها میاد بالا طرف در ما.
تندی رفتم پشت در و از لای در مشغول نگاه کردن بودم که دیدم دختر روبروئی ما در خونشون رو باز کرد و اون دختری هم که داشت از پلها بالا میامد دوستش بود .نمیدونی چی بود از همه قشنگ تر اون پاهاش بود همین طور به پاهاش چشم دوخته
بودم که دختر همسایه دسشو گرفت وبردش تو خونشون.
منم که دیگه با دیدن اون صحنه نمیتونستم خودمو نیگردارم یواش درو وا کردم و رفتم کفششو برداشتم و اومدم تو خونه .
دیگه داشت آب از دهنم راه میفتاد گفتم حالا که نمیتونم اون پاها رو با دستام لمس کنم با کفشش خودمو ارضاء میکنم
شروع کردم به بو کردنشش و هی زبونمو میزدم به کفش هر دو لنگه رو گرفتم دستم هی لیس میزدم هی بو میکردم
تا این که حسابی آلتم شق شده بود دیگه نتونستم بیشتر از این خودمو نگه دارم
حد اقل میتونستم 50 درصد حس فتیشی خودمو ارضا کنم. یه لنگه شو گرفتم دستم و حسابی مالوندمش به آلتم و بعد اون یکی لنگه رو هی مالوندمشون به آلتم تا این که حسابی حشری شدمو آب منیم زد بیرون منم نصفشو ریختم توی کف یه لنگه و نصف دیگشو توی اون لنگش و چون کفشش بند بندی بود معلوم میشد که توش خیس شده منم گفتم بزار باشه.
خلاصه بعد از این که خودمو با اون کفشائی که حسابی داغ بود و بوی شهوت انگیزی میداد ارضا کردم بردم گذاشتم سرجاش .و اومدم تو خونه .بعد از 10 دقیقه که گذشت دباره آتیش شهوت زد بالا و رفتم لای در باز کردم که ببینم آیا میاد بیرون یا نه اما هر چی
نشستم نیومد و یواشکی اومدم بیرون و رفتم رو راپله های طبقه بالائی نشستم طوری که اونا بیان بیرون بتونم ببینمششون .
نزدیک 15 .20 دقیقه نشستم اما نیومد خلاصه انقدر نشستم که دیگه داشتم کسل میشدم و بلاخره بعد 1 ساعت اومد بیرون .
تندی سرمو از نردها آوردم جلو تا بتونم هم پاهاشو ببینم و هم ببینم که موقعی که پاهاشو میزاره تو کفش چه عکس العملی نشون میده
بعد مدت کوتاهی که با هم مشغول قرار گذشتن و خداحافظی کردن بودن منم خوب پاهاشو که یه جوراب مشکی نازک پاهاش بود داشتم نظاره میکردم که یهو دیدم که رفت گوشه دیوار که کفششو بپوشه .
یه پاشو گذاشت تو کفش اما هیچ تغییری تو چهرش دیده نشد وبعد اون یکی پاشو که گذاشت تو کفش فهمیدم که یه چیزی حس کرد و من گفتم شاید تا الان خشک شده یا شاید هم فکر کرده آبه.
خلاصه من که اونجا خشکم زده بود اون با دختر همسایمون یه دست دادن و خداحافظی کردن .منم تندی بلند شدم و آروم رفتم از
راپله ها پائئن تا اگر بشه و جراتشو پیدا کنم به باهانه رفتن به بیرون یه نگاهی بهش بندازمو از بغلش رد شم تا ببینم میشه یه جورائی باهاش رابطه ایجاد کنم.
همین طور که داشتم میرفتم پائین دیدم یهو کنار در ورودی ایستاد و نشست رو پله .....اونجا بود که فهمیدم یه چیزائی فهمیده همین طور که داشتم از پشت نردها یواشکی نگاش میکردم چون تکیه داده بودم به نردها و زیر نردها لغ بود و پایه نرد تکان خورد و از صدای که از تکان خوردن نردها درآمد یهو سرشو برگردوند و پشت سرشو نگاه کرد و منم یهوئی قافلگیر شدم و سرم کشیدم عقب .ولی فایده ای نداشت منو دیده بود .اولش خیلی ترسیدم و همون جا رو پله در جا نشستم که یهو دیدم داره میگه .میشه یه لحظه بیای.منم چون راستش اولین بارم بود و چون یه همچین تجربه ای تا بحال برام پیش نیومده بود از ترسم تکون نخوردم و همین طور نشسته بودم که دیدم گفت عیب نداره خودم میام .منم تا اینو شنیدم آروم بلند شدم و رفتم بالا که برم تو خونه ولی در باز گذاشتم که اگر اون خواست بیاد بالا شاید به بهانه باز بودن در بفهمه که من این توام. ورفتم نشستم رو صندلی وسط حال.و همین طور قلبمم داشت تند تند میزد یه یک دقیقه ای نشستم و یهو دیدم خودشه و داره صدا میزنه&gt; ببخشید یه لحظه میشه بیاید منم چون جرات اینو نداشتم که برم باهاش حرف بزنم چون آخه نمیدونستم چه عکس العملی از خودش نشون میده بخاطر کاری که من با کفشاش انجام دادم و منم
با ترس و لرز جواب دادم بفرمائید داخل کسی نیست.
و دیدم در زد و اومد تو و منو دید که نشسته بودم روبروش .اومد تو ویه نگاه به من کرد و گفت شما بودی تو راپاه ها پشت من قایم شده بودی . منم از یه طرف چون میترسیدم سرصدا را بنداز و هم خیلی حشری شده بودم و هی آب دهنمو قورت میدادم
{پیش خودم گفتم هر چی میخواد بزار بشه}گفتم بله من بودم .بعد گفت شما تو کفش من اون کارو کرده بودی منم یکمی مکس کردم. گفتم کدوم کارو .گفت راستشو بگو به نفعته. منم چون دیدم اینطوری گفت گفتم آره من کردم .همین طوری که دلشوره داشتم چی میخواد بگه گفت حالا شد.میتونم بشینم .اینو که گفت فهمیدم که اونم بدش نمی آد ومن هم کمی آروم تر شدم .
بعد من گفتم چیزی میخورید براتون بیارم .اگه بیاری ممنون میشم ومنم بلند شدم و اول رفتم درو بستم که یه وقت کسی نیاد داخل یا صدای ما رو بشنوه بعد رفتم شربت درست کردم و آوردم گرفتم جلوش و اونم یه نگاهی به من کرد و بعد شربتو برداشت و منم رفتم نشستم روبروش .همین طوری که مشغول به هم زدن بود یهو ازم پرسید بهتر نبود بجای این کاری که کردی با خودم در میون میزاشتی .منم گفتم اگه روم میشد این کارو میکردم و اونوقتم چجوری میتونستم بگم که من این کارو دوست دارم.سرشو یه تکونی داد و گفت &gt;فوت فتیشی!!! منم چشام یهوئی گرد شد و گفتم شما پس میدونی گفت بهتر از خودت {تو دلم داشت قند آب میشد} .و من گفتم خیلی دوست داشتم که دختری رو ببینم که اونم مثل من به این کار علاقه داشته باشه .
بعد من گفتم تا حالا کسی با شما این تجربه رو داشته .گفت نه من با کس دیگه ای این تجربه رو داشتم .!!!!!من تعجب کردم گفتم یعنی چی .گفت مگه تا حالا ندیده که زن با زن فتیش داشته باشن .مگه حتما باید مردا با زنها فتیش داشته باشن .من {با تعجب}گفتم رابطه سکسی زن با زن دیدم و فتیش زن با زن رو اصلا فکرشم نمیکردم. گفت منظورم اینه که من بیشتر دوست دارم باهمجنس خودم رابطه فتیشی داشته باشم ولی رابطه غیر فتیشی را با مردا دوست دارم .{اینو که گفت منم دیگه خجالتم کامل از بین رفت} و منم گفتم یعنی اگر من بخوام با شما اول رابطه فتیشی داشته باشم بعد رابطه سکسی اصلی رو&gt; شما دوست ندارید .اون گفت چون اولین بارم هست بدم نمیاد ببینم یه جنس مخالف با من رابطه فتیشی داشته باشه .....دیگه داشتم از شدت شهوت منفجر میشدم .گفتم پس بیا بریم تو اتاق گفت یه وقت کسی نیاد گفتم خیالت راحت حالا حالاها کسی نمیاد بعد کیفشو گذاشت رو میز و بلند شد پشت سر من اومد تو اتاق ....یه نگاهی کرد و گفت وای ی عجب جائی ...منم ایستاده بودم کنارش و دیگه داشتم کنترل خودمو از دست میدادم گفتم بشن دیگه .اونم نشت رو تخت منم به طوری که پاهاش جلوی من بود منم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و خودمو انداختم رو پاهاش {خدای من}باورم نمیشد که الان به آرزوئی که از بچگی با منه دارم میرسم .
جفت پاهاشو گرفتم تو دستم و هی با دستم میمالوندمشون و بعد به صورت سینه خیز خوابیدم رو زمین به طوری که نوک پاهاش جلوی دماغم بود .یه پاشو آوردم جلو و هی آروم آروم بو میکردم و گاهی هم نوک زبونمو میزدم بهش .و چون آلتم داشت منفجر میشد نتونستم رو زمین بخوابم و نشستم و پاهامو بردم زیر تخت که راحت تر بتونم پاهاشو تو دستام بگیرم .یه پاشو گذاشتم از رو شلوار به آلتم و یه پای دیگشم تو دستم و داشتم کفشو لیس میزدم نمیدونی به چه لذتی رسیده بودم بوی جورابش اونقدر شهوت انگیز بود که داشتم دیوونه میشدم .بعد اون یکی پاشو گرفتم تو دستم و اون یکی پاشو چسبوندمش به آلتم .حسابی لیس زدم .بو کردم .بوسیدم .و بعد جفت پاشو گرفتم تو دستم و خوب پرستیدمشون .و در همین حال که بودم اونقدر سرگرم لذت بردن خودم بودم که نفهمیدم اونم داره در حینی که من مشغول پرستش پاهاش هستم اونم دسشو کرده بود تو شلوارش و داشت به آلتش ور میرفت و منم که این صحنه رو دیدم شلوارشو زدم بالا تا بتونم تا بالاهای پاهاشو مورد پرستش خودم قرار بدم .همین جوری جفت پاهاشو گرفتم تو بغلم و آلتم وسط دو تا کف پاش بود و همین طور که بینی خودمو چسبونده بودم به پاهاش و بو میکردم و هی لیس میزدم آلتم را هم هی میمالوندم به پاهاش و بعد چون شدت شهوتم خیلی خیلی زیاد شده بود دستمو بردم و زیپ شلوارمو باز کردم تا بتونم به طور مستقیم آلتمو بمالم به پاش .و بعد چون تو تمام سایت های فتیشی که دیده بودم خواستم عین اونها عمل کنم و با این کار بیشتر خودمو ارضاء کنم .جفت پاهاشو گرفتم تو دستم و میمالوندم به آلتم طوری که نصف آب منی ازم همین جوری داشت میرفت و در همین حین دیدم صدای آه و ناله شهوتی اونم بلند شد .به صورت نصفه خوابیده بود رو تخت و پاهاش کاملا در اختیار من بود {هنوز باورم نمیشد } و منم که دیدم اون حسابی تو حال خودشه سر جورابشو با دندونم سوراخ کردم و آلتمو کردم داخل به طوری که آلتم هم به پای لختش میخرد و هم به جوراباش با این کار دیگه حسابی به اوج رسیده بودم و اون یکی پاشم چسبوندم به صورتم و تمام کف پا و پاشنه و نوک پاشو لیس زدم و بعد شروع کردم روی پاشو بو کردن و لیس زدن از یه طرف آب دهانم میریخت رو پاش و از طرفی دیگه آب منی هی سرازیر میشد .دیگه داشتم کامل خودمو ارضاء میکردم و بلاخره اون یکی پاشم چسبوندم به آلتم و هی همین طور کف پاشو مالوندم به آلتم تا آخر همه آب منی رو ریختم رو پاهاشو جورابش . حدود 10 دقیقه تو حالت مستی بعد از استمنا ساق پاهاشو تو بغلم گرفته بودم و هی لیس میزدم .و تا این که اونم خودشو ار ضاء کرد.و بعد از چندین دقیقه که هر دو تامون از حالت مستی خارج شدیم وبعد من بلند شدم و نشستم کنارش و بعد دوباره با کمی حرف زدن و تحریک شهوت یکدیگر دوباره شروع کردیم البته اینبار سکس فتیشی نبود و .............چون دیگه اینجا از موضوعی که ما در اینجا دنبالشیم خارج میشه ......
و من حدود 2 ماه هست که با او دوست هستم و از اون موقع تا حالا 4 بار دیگر با هم رابطه سکسی و سکسی فتیشی داشتیم که برای من اولین باری که با او این رابطه را داشتم لذتش خیلی بیشتر از دفعه های دیگه بود....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-110989497322540737?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110989497322540737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110989497322540737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='آپارتمان'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-110947825588310150</id><published>2005-02-27T07:53:00.000+03:30</published><updated>2005-02-27T07:54:15.883+03:30</updated><title type='text'>سال به سال ؛ قربون پارسال</title><content type='html'>يکی دو سال قبل :&lt;br /&gt;پسر پولدار با کاندوم خار دار.&lt;br /&gt;يکی دو سال بعد :&lt;br /&gt;پسر خوش تیپ ٬ ترجيحا بدون کاندوم.&lt;br /&gt;همين ديروز‌ :&lt;br /&gt;فرقی نمی کنه فقط آدم باشه.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-110947825588310150?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110947825588310150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110947825588310150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/02/blog-post_27.html' title='سال به سال ؛ قربون پارسال'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-110919384061707181</id><published>2005-02-24T00:54:00.000+03:30</published><updated>2005-02-24T01:07:52.220+03:30</updated><title type='text'>دخترک</title><content type='html'>شما برای عاشق بودن دنبال بهانه اید ٬&lt;br /&gt;ابتدا چشمهای دخترک&lt;br /&gt;سپس لبهای او&lt;br /&gt;کمی بعد ٬ گرمی بدنش&lt;br /&gt;و در نهايت ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترک تابلوی زيبايی ست که ترکيب رنگهايش&lt;br /&gt;برای شما جذاب است ولی هرگز موضوع آنرا نمی فهميد (!)&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-110919384061707181?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110919384061707181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110919384061707181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/02/blog-post_24.html' title='دخترک'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-110895614972032484</id><published>2005-02-21T06:49:00.000+03:30</published><updated>2005-02-23T08:16:30.443+03:30</updated><title type='text'>ناشناس</title><content type='html'>از ناصر خسرو که پيچيدم تو کوچه مروي ضربان قلبم اونقدر تند شده بود كه احساس مي كردم الان از قفسه سينه م مي زنه بيرون . بدنم داغ شده بود . با خودم فکر کردم « امروز ديگه به علامتاش جواب مي دم » . دو روز پيش به مسافرخونه اومده بودن . از ترکيه . همراه چند خونواده ديگه . خراسوني بودن . مال طرفاي قوچان . براي آوردن جنس به ترکيه رفته بودن . طاقه هاي پارچه جين که دلالها مي اومدن و همونجا توي مسافرخونه جنسا رو مي خريدن . هم سن و سال خودم به نظر مي رسيد . با پدر و مادر و برادر بزرگترش بود و سه تا دختر بچه قد و نيم قد ديگه . اتاقشون تقريباْ ته راهرو بود . من تو يه اتاق يه تخته اول راهرو بودم . نزديک دستشوييها . اتاق خيلي کوچيک بود . غير از تخت يه ميز و صندلي کهنه فلزي هم توي اتاق بود . با يه پارچ و ليوان پلاستيکي و يه زير سيگاري . يه هفته اي مي شد که تو اين مسافرخونه بودم . ثبت نام دانشگاه رو انجام داده بودم و منتظر تعيين وضعيت خوابگاه بودم . معلوم نبود به پسرا خوابگاه مي دن يا نه . چشماي درشتي داشت . چند بار غافلگيرش کرده بودم . خيره به من نگاه مي کرد . چشماش برق عجيبي داشت . آدمو وادار مي کرد که نگاهشو بدزده . يه گوشه حياط مسافرخونه مي نشست و خواهرشو مي پاييد که با جيغ و فرياد دنبال هم مي دويدند . توي حياط که مي رفتم سنگيني نگاهشو حس مي کردم . شايد اتفاقي بود که دوبار تقريباْ همزمان دستشويي رفته بوديم اما مطمئنم اتفاقي نبود که موقع رد شدن توي راهرو خودش رو به من مالوند . راهرو خلوت بود . « امروز ديگه حتماْ بهش جواب مي دم » .غوغاي دستفروشهاي کوچه مروي ديگه برام عادي شده بود . پيچيدم توي کوچه باريک و بن بست منتهي به مسافرخونه . مسافرخونه ته کوچه بود . کليد اتاقم رو از تابلو برداشتم و رفتم تو حياط . خلوت بود . خبري از اون نبود . از پله ها بالا رفتم . نگاهي به ته راهرو انداختم . اونجا بود . داشت ظرف غذاي روي گاز پيک نيک را هم مي زد . صداي راه رفتنم روي موزاييکهاي تق و لق راهرو توجهشو جلب کرد . برگشت . نگاهمون به هم گره خورد . به طرف دستشويي رفتم . فکر کردم « اگه بياد اين طرف ... » . آبي به صورتم زدم . زير چشمي مواظبش بودم . گاز پيک نيک رو خاموش کرد و اومد طرف دستشويي . بايد يه جوري تحريکش مي کردم شايد عکس العملي نشون بده .عمداْ باسنم رو عقب دادم و خم شدم . وانمود کردم که دارم صورتمو مي شورم . باورم نمي شد . آهسته خودشو بهم ماليد و رد شد . رفت سراغ شير آب کناري من و شروع به شستن دستاش کرد . شير آب رو بستم . فکر کردم « الان ... الان موقعه شه ... » . تمام جرأتمو جمع کردم . به طرفش خم شدم و طوري که خودمم به زور شنيدم گفتم « اگه يه وخ حوصله تون سر رفت ... در اتاق من بازه ...» .داخل اتاق كه رفتم درو رو هم گذاشتم . خودمو انداختم رو تخت . چشمام تازه گرم شده بود كه صداي جير جير لولاي در اتاق چرتمو پاره كرد . خودش بود . اولين چيزي كه تو صورتش به چشم مي خورد چشماي درشت و سياهش بود . چهره دلنشيني داشت . ته مونده خجالت دخترونه هنوز تو چشماش موج مي زد . قدش بلند نبود . هيكل نسبتاَ تپلي داشت كه حتي از زير چادر سفيد گلدارش هم دلرباي تمام عياري بود . نيم خيز شدم و گفتم « سلام ! » .صورتش از هميشه قرمز تر بود انگار تازه از حموم برگشته بود . در اتاق هنوز باز بود . رفتم از لاي در نگاهي به راهرو انداختم . کسي نبود . درو بستم . گفت « به مادرم گفته م مي رم حموم ... » . ساک کوچکي دستش بود . ساک رو ازش گرفتم و گذاشتم کنار در . دستشو تو دستم گرفتم . گفتم « اسم شما ساراست ... نه ؟ روز اول که اومده بودين شنيدم مادرتون صداتون مي کرد » . سرشو تکوني دادو آروم پرسيد « اسم شما چيه ؟ » . گفتم « سعيد » . پرسيد « دانشجويين . نه؟ » گفتم « بله » . نشوندمش رو تخت . نمي دونستم از کجا بايد شروع کنم ! تصميم گرفتم كمتر حرف بزنم . به نظر مي رسيد زياد اهل صحبت نباشه . چادرشو از سرش برداشتم . اعتراضي نكرد . موهاشو نوازش کردم . هنوز مرطوب بود . تو بغلم گرفتمش . تنگ تر به خودم فشردمش . دستاشو دور کمرم حلقه کرد . صورتمو روي صورتش گذاشتم . لبهامون رو هم جفت شد . لباشو ليسيدم . چقدر شيرين بود . زبونم تو دهنش کردم . ليسيدش و گاز کوچکي ازش گرفت . شروع کردم به مکيدن لب و دهنش . دستمو از سرش به طرف کمرش پايين بردم . کمر و پهلوهاشو نوازش کردم . کم کم اومدم طرف سينه ش . پستونهاي کوچک و سفتشو تو مشتم گرفتم و مالوندم . همونطور که منو مي بوسيد پشتمو نوازش مي کرد . حسابي تحريک شده بودم . اندام سفت و دخترونه اي داشت . لباسش از پشت زيپ مي خورد . زيپشو باز کردم ودستمو زير لباسش رسوندم . بدنشو که لمس کردم يه خورده لرزيد . احساس کردم اولين باريه که با يه پسر تنها شده . بيشتر به خودم چسبوندمش . آروم که شد دوباره شروع کردم به نوازش بدنش . يواش يواش پيرهنشو پايين کشيدم . مخالفتي نکرد . دستاشو از تو آستينش بيرون آوردم . حالا بالا تنه ش برهنه بود . کرست نبسته بود . سرشو پايين انداخته بود . دوباره شروع کردم به لب گرفتن . دستشو گرفتم و رو کيرم گذاشتم . خجالت مي کشيد بگيردش . دستشو کنار مي کشيد . دوباره دستشو همونجا مي گذاشتم . بالاخره خجالتو کنار گذاشت و گرفتش . کم کم شروع کرد به ماليدنش . زيپ شلوارمو باز کردم . دستشو توي شلوارم کرد و از روي شرت کيرمو تو دست گرفت و ماليد . شلوارمو در آوردم . بعد هم پيرهنمو . رو تخت خوابوندمش . پيرهنشو از تنش در آوردم . حالا تنها پوشش هر دو مون فقط شورتهامون بود . كنارش دراز كشيدم و تو بغلم گرفتمش . خودشو به من چسبوند . باسنشو نوازش كردم . دست كردم توي شورتش و ادامه دادم . شورتش مرطوب بود . دستمو به دوست داشتني ترين جاي بدنش رسوندم . خيس بود . يه خورده باهاش بازي كردم . پاهاشو به هم فشار داد . سعي كردم رطوبت كس نازنينشو با انگشت به سوراخ تنگ كونش برسونم . هنوز از روي شورت كيرمو مي ماليد . شورتمو پايين كشيدم و كيرم رو بدون حجاب و مانع در اختيارش گذاشتم . براش جالب بود . سعي مي كرد همه نقاطي كه براش مجهول بود كشف كنه . كيرم . تخمام . باسنم . و حتي اطراف سوراخ كونم رو دست مي كشيد . شورتشو كشيدم پايين و كاملاً از پاش در آوردم . شورت خودمم در آوردم . بلندش کردم . ازش خواستم رو لبه تخت بشينه . خودم پايين پاش رو زمين نشستم . پاهاشو از هم باز کردم . يه خورده مقاومت کرد اما زود تسليم شد . کسشو نگاه کردم . عجب چيزي بود . سفيد و تپل مپل و کاملاً بي مو . همونروز تو حموم موهاشو گرفته بود . جون مي داد براي ليسيدن . شروع کردم . قلقلکي بود . مي خنديد . خودشو به پشت انداخت رو تخت . کسش خيس بود . از در کونش مي ليسيدم و به طرف بالا مي اومدم . داشت خوشش مي اومد . سر جاش بند نمي شد . پاهاشو بلند کردم و رو تخت گذاشتم . حالا به اوضاع مسلط تر بودم . حسابي کس و کونش رو ليسيدم . در کونشو با آب کسش و آب دهنم خيس کرده بودم . حالا وقتش بود که يه قدم جلوتر برم . انگشتمو دم سوراخ کونش گذاشتم و شروع کردم به ماليدن . کم کم انگشتموکردم تو . نرم شده بود . انگشتمو عقب جلو کردم . داخل کونش که ليز شد نگاهي به صورتش انداختم . چشماش حالت خماري داشت . همونطور که انگشتمو تو کونش عقب جلو مي کردم برش گردوندم . کمکش کردم که رو تخت حالت چهار دست و پا بگيره . هنوز انگشتم تو کونش بود . انگشتمو در آوردم و سر کيرمو دم سوراخ کونش گذاشتم . کيرم خشک بود و داخل نمي رفت . تو ساکم يه کرم مرطوب کننده دست و صورت داشتم . به فکرم رسيد از اون استفاده کنم . به کيرم حسابي کرم ماليدم و دوباره شروع کردم . کمي به داخلش فرو کردم . مي ترسيدم داد بزنه و آبرو ريزي بشه . بيرون کشيدم ودوباره فرو کردم . ناله خفيفي کرد . دوباره بيرون کشيدم وداخل کردم . هر دفعه يه خورده جلو تر مي رفتم . کونش حسابي چرب و ليز شده بود . بالاخره تا ته كيرمو داخل كردم . عقب و جلو كه مي رفتم آه هاي كوتاهي مي كشيد كه بيشتر و بيشتر منو تحريك مي كرد . همونطور كه كيرم تو كونش عقب و جلو مي رفت با دستم كسشو ميماليدم . آه و ناله ش بيشتر شده بود . تو وضعيتي بودم كه ديگه برام مهم نبود اگه كسي تو راهرو صداها رو بشنوه چه فكري مي كنه ! تو اوج لذت بودم . ديگه وقتش بود . ازش بيرون كشيدم و به سرعت شروع به مالوندن كيرم كردم . آبم پاشيد رو باسن و كمرش . جا خورد . برگشت و به پشت رو تخت افتاد . خودمو انداختم روش و محكم تو بغلم گرفتمش . گفتم « نترس چيزي نيس ! » . بدنش داغ بود . قلبش تند مي زد . اونقدر بوسيدمش و نوازشش کردم تا يه خورده آروم شد . يه دفعه از جاش بلند شد و گفت « خيلي دير کرده م . مي ترسم مادرم نگران بشه ! » . کمکش کردم خودشو تميز کنه و لباساشو بپوشه . وقتي مي خواست از در بره بيرون گرفتمش تو بغلم و لباشو بوسيدم . دستي به صورتم کشيد و از در بيرون رفت .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-110895614972032484?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110895614972032484'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110895614972032484'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/02/blog-post_21.html' title='ناشناس'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-110878149070823553</id><published>2005-02-19T06:17:00.000+03:30</published><updated>2005-02-19T06:21:30.710+03:30</updated><title type='text'>Just Relax</title><content type='html'>حتما پيش خودتون ميگيد اين وبلاگه کجا بوده ؟
راستش من حرف واسه گفتن زياد دارم.البته اين مطالب سکسي که اين چند روزه ايتجا گذاشتم از سايت ديگه اي بود.
و فقط براي تست و اينکه خب داستان هاي جذابي بودن.
من اينجا باز مينويسم.باز باز!!!
يعني اينکه از هرچي آخوند ,آخوند زاده,جوجه بسيجي, هر عنصر حزبي و جناهي و هر آدمي که از اين مسائل و حرفا خوشش نمياد
خواهش ميکنم که اينجا نياد...يعني نياد بهتره!!!

از ما گفتن بود...بعد مساله اي پيش اومد نگيد نگفتي.
اما در مورد حرفام.اول که خوش ندارم خودم رو معرفي کنم!
دوم پسر يا دختر بودنم زياد مهم نيست...مهم اينه که پاستوريزه باشه...البته بعضيا خيلي وست دارن که دختر باشمااااااا...شايدم باشم!نميدونم!!!.
سوم...حرف که زياده! از چي بگم؟
اما نه من اينجا يه سري مطلب مينويسم که همون طور هم که قبلا گفتم ,خيلي رک راست و بي شيله پيله مينويسم.
البته سعي ميکنم که همش از خودم باشه...ولي يه دفعه هم ديدين اين طوري نشد.
مطالب اينجا در مورد همه چيز هست
از داستان سکسي گرفته تا گير دادن به اينو اون و اين وبلاگ و اون وبلاگ. از درد دل جوون هاي اين دور وزمون تا حرفاي بي سرو ته!

خلاصه ما رو بايستي تحمل کنيد ديگه...البته شايد خوشتون بياد....شايدم نياد.
اونش ديگه به استقبال خودتون بستگي داره.
در مورد وبلاگ و قالب و طرح و هر چيزي که اينجا ميبينيد و ميخونيد...ميتونيد نظر بدين... هر چي دوست داريد بگيد و رو در واسي نکنيد... Just ReLax.

از وبلاگ نويسان با حال هم درخواست دارم اين Relax رو هم جزء وبلاگ به ها به حساب بيارن و يه لينکي ؛ لوگوي... يه چيزي بهش بدن.
ممنون ميشه .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-110878149070823553?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110878149070823553'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110878149070823553'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/02/just-relax.html' title='Just Relax'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-110844192264257798</id><published>2005-02-15T08:02:00.000+03:30</published><updated>2005-02-15T08:28:10.810+03:30</updated><title type='text'>مهناز</title><content type='html'>مادروپدرم براي
ديدن مادربزرگم رفته بودن كرج من تك وتنها توخونه بودم خانه خالي بود به همين
خاطر تلفن روبرداشتم وخونه

دوست دخترم زنگ زدم .خوشبختانه خودمهناز گوشي رابرداشت بعد ازاخوال پرسي بهش
گفتم وقت ميكنه تاخونه مابياد .اونم گفت :اتفاقا الان مي خواستم برم كلاس شيمي
نميرم وميام خونه شما .منم ازخداخواسته گفتم بي صبرانه منتظر شما هستم.خلاصه
توخونه رو كمي مرتب كردم ومنتظر اومدن مهناز شدم .توفكراين بودم كه چطوري مخ
مهنازو كاربگيرم تابتونم يك كام درست حسابي ازاون بگيرم.تو همين افكاربودم كه
ناگهان اف اف خونمون به صدادر اومد من باعجله رفتم وگوشي رابرداشتم .گفتم: كي؟
يك صداي نازك گفت :منم مهناز زود دربازكن. منم دروباز كردم چند ثانيه طول نكشيد
كه مهناز به جلوي درب آپارتمانمون رسيد .دروباز كردم واز مهناز دعوت كردم بيادتوخونه
.اون بلافاصله اومد تو بعد از احوال پرسي گفت كسي كه خونتون نيست؟ منم گفتم:
نه هيچ كس خونه نيست ومي توني راحت باشي.مهناز ازخدا خواسته مانتوي كوتاهشو در
اوردو روي مبل لم داد منم رفتم آشپزخونه واز توي يخچال دوتاليوان شربت پرتقال
ريختم واوردم روي ميز گذاشتم .خودمم رفت كنار مهناز نشستم شربتها روبه سلامتي
هم خورديم .من دستمو انداختم دور گردن مهناز واونو به طرف خودم كمي فشاردادم
مهناز هم كمي لبخندزد وخودشو توبغل من انداخت. من به مهناز گفتم اگه حوصله داره
كمي باهم حال كنيم .اونم با لبخندي زيبايي رضايت خودشو اعلام كرد.ازش خواهش كردم
بياد بريم تو اطاق خواب اونم موافقت كرد وهردو به طرف اطاق خواب راه افتاديم.
بعد از كمي مكث من لباسهامو دراوردم وفقط يك شورت پام بود به طرف مهناز رفت وباكمك
هم لباسهاي مهناز رو هم دراوردم .حالا هردو لخت بوديم فقط با يك شورت .خودمو
نزديك مهناز كردم وهردو روي تخت ولو شديم مهنازو به طرف خودم كشيدم ولبهامو روي
لباش گذاشتم كمي باهمين منوال گذشت .مهناز منو كمي از خودش دور كرد وبه طرف پاين
رفت شورتمو دراورد وشروع به ساك زدن كرد خيلي قشنگ ساك ميزد ومنم داشتم لذت مي
بردم .مهناز بعد ازچندلحظه سرمو گرفت وبطرف كسش هدايت كرد .شورت مهناز رو دراوردم
.جون چه كس سفيد و بي موي بود اول چندتا بوسش كردم بعد بازبونم روي چوچولش ليس
زدم . صداي اخ واوخ مهناز بلند شده بود .زبونمو داخل كسش مي كردم ومهناز ازاين
كار خيلي خوشش مي اومد.مهناز ازجاش بلند شد منو دراز كرد وبصورت بلعكس روي من
خوابيد طوري كه كس سفيد وصورتي رنگش روي دهن من قرارگرفته بود وكير من هم تودهن
مهناز بود وساك مي زد .مدتي رو به همين منوال گذرونديم مهناز ومن حسابي شهوتي
شده بوديم .من از مهناز تقاضا كردم تا به پشت روي تختخواب بخوابد اونم همون كارو
كرد من هم خودمو روش انداختم وبادوتادستم سينه هاي سفيد وبلوريشو تودستام گرفتم
وشروع به مالش كردم.مهناز ومن خيلي شهوتي شده بوديم .مهناز ازمن تقاضا كردكه
كيرمو بكنم توكسش منم ازخدا خواسته پاهاي مهناز با دوتادستام باز كردم كيرم كه
شق شده بود ومثل گرز رستم سفت سيخ شده بود رو نزديك كس سفيد مهنازبردم كمي كيرمو
روي كس نازش كشيدم وسر كيرمو كردم توكس مهناز وكم كم تمام كيرمو تو كسش فرو كردم
وشروع به تلبه زدن كردم .اخ واوخ مهناز ومن دراومده بود وحسابي داشتيم حال ميكرديم.
البته لازم به ذكر كه مهناز خانم كسش اپن (پرده نداره) واين مسئله كارمنو راحتر
كرده بود.بعداز اينكه كمي ازجلو بامهناز حال كردم ازش تقاضا كردم كه بذاره از
كون هم اونو بكنم .مهناز هم باكمي ناز وگفتن اينكه از عقب درد داره راضي شد.
به مهناز گفتم برگرده واون هم همين كارو كرد .يك متكا زير كسش گذاشتم تا كونش
كمي بالا بياد تا بتونم به راحتي كيرمو بكنم توكون تنگش.ازداروخونه كرمهاي مخصوص
عقب خريده بودم از توكشو ميز كرم مخصوص رو دراوردم و بادستم كمي ازاون كرم روروي
سوراخ كون مهناز مالوندم وباانگشت تو كونش كردم مهناز خوشش مي امد واز من تقاضا
كرد زودتر بكنم تو.كمي كرم به كيرم زدم وسركيرمو نزديك سوراخ مهناز نزديك كردم
وكم كم كيرمو به طرف جلو هدايت كردم .كيرم داخل كون تنگ مهناز رفته بود وشروع
به تلبه زدن كردم .اخ واوخ مهناز بلند شده بود هم به خاطر اينكه درد داشت وهم
به خاطر اينكه حال مي كرد اخ واوخ زيادي راه انداخته بود .داشتيم كم كم به ارگانيسم
مي رسيديم به همين خاطر مهناز كيرمو از توكونش دراورد وبه من گفت كاندم به كيرم
بكشم وكيرمو بكنم تو كسش تايك دفعه آبم كه اومد شكم مهناز بالانياد.منم كيرمو
ازكونش بيرون كشيدم وبه كيرم كاندم كشيدم .روي تخت خوابيدم تامهناز بياد رو كيرم
بشينه مهناز هم همين كارو كرد باكمي جابجاي كيرم تاآخرتوكس مهناز فرو رفت .مهناز
خودشو بالا پايين مي كرد من هم دوتادستمو دوركپلهاي مهناز گرفته بودم وبا تمام
قدرت مي مالوندم وگاهي هم با انگشتم تو سوراخ كون مهناز فرو مي كردم.حسابي حشري
شده بوديم واخ واوخ منو مهناز اطاق خوابو پركرده بود .كم كم اخ اوخ مهناز تبديل
به جيغ شده بود ومن فهميدم كه داره آب مهناز مياد منم خودمو آماده كرده بودم
.بعد ازمدتي كه به همين منوال گذشت مهناز فريادي كرد ومن فهميدم كه آب مهناز
ومده منم خودمو عقب جلو بردم تا يكدفعه احساس كردم آبم اومد وهردو ما حسابي حال
كرديم.همون طور كه مهناز روي من بود خودشو روانداخت وبي حال شده بود چندتابوس
ازهمديگه كرديم وهردو روي تخت ولو شديم.چنددقيقه روي تخت استراحت كرديم .يكدفعه
مهناز به ساعتش نگاه كرد وبه من گفت :من داره ديره ميشه اگه اجازه ميدي ميخوام
برم خونمون چون بايد تانيم ساعت ديگه خونه باشم .ازروي تخت بلند شد ولباسهاشو
پوشيد منم بلند شدم وازمهناز تشكر كردم وباچندتابوس ازش خداحافظي كردم ومهناز
رفت.منم رفتم حموم دوش گرفتم وروي همون تخت به استراحت پرداختم آخه كارشاقي كرده
بودم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-110844192264257798?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110844192264257798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110844192264257798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/02/blog-post_15.html' title='مهناز'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-110809343230447034</id><published>2005-02-11T07:13:00.000+03:30</published><updated>2005-02-11T07:25:06.346+03:30</updated><title type='text'>سكس در شركت</title><content type='html'>و شركت بودم داشتم آماده مي شدم واسه رفتن به خونه كه ساسان زنگ زد گفت كجايي بابا؟ مهمون برام اومده از آمريكا اينقدر ازت تعريف كردم كه گرفته بايد همين حالا ببينمش آماده باش ميام دنبالت در ضمن به مامان گفتم مهمون دارم به خانواده بگو شام مهمون مايي!خلاصه اومد و سوار شديم ( الته بگم ساسان رو خيلي وقت بود مي شناختم و خداييش سكس باهاش نداشتم كلا من ادم اهل سكس نيستم ولي خوب بدم نمياد ) بابك خان و همونجا ملاقات كرديم يه پسر هيكل دار و خوش زبون .از اونايي كه تا يه جنس لطيف رو ميديد زود مي خواست مخشو بزنه.بهش گفتم بابك خان نمي خاد با اين حرفا مخ منو بزني ما گوشمون از اين حرفا پره.خنديدگفت ساسان گفته بود افروز دختر زبون درازيه.خلاصه رفتيم خونه ساسان اينا.مامانش نبود گفتم پس مامانت؟گفت رفته بيرون.خوب مانتو و روسريمو در اوردمو نشستم رو مبل ساسان هم تلويزيون رو روشن كرد يه فيلم سوپر گذاشته بود كه نرداي 40-50 ساله داشتن دختراي 10 –11 ساله رو مي كردن يه پير مرده كيرشو به زور كرده بود دهن دختره بيجاره داشت بالا ميورد خيلي دلم براش سوخت.خلاصه بابك رفت حموم گفت شماها نميان گفتم من ظهري حموم بودم لخت اومد بيرون ساسان گفت افروز با هر دو ما راحتي؟ گفتم آره منظور؟گفت مي خوايم حال كنيم با هم تكي يا دونفري؟تودلم گفتم بد نيست دو نفري تجربه كنم اينهمه تو فيلم ديدم.خلاصه هر دوشون لخت لخت شدنساسان سبزه و هيكلي و بابك هم سرخ وسفيد و هيكلي كلا من مرداي هيكلدار رو خيلي دوست دارم چون خودم هيكلم ورزشكاريه. هر دوشون اومدن طرفم.من وسط ايستاده بودم و اونا از هر دو طرف خودشونو مي مالوندن به من.هر كودوم يكي از سينه هامو فشار ميداد يكي گردنمو ليس ميزد و اون يكي ازم لب مي گرفت.خودم كم كم داشتم شلوارمو پايين مي كشيدم حالا ديگه يه سوتين و شورت مشكي تنم بود با موهاي فر و بلند و قهوه اي روشن (واي چه تاپ بودم ههههههه)منو هل دادن رو مبل جوري كه كله ام خورد به ديوار اشكم دراومد.كير شون حسابي شق شده بودساسان پايين پام بود از نوك انگشتام مي ليسيد ميومد بالا. بابك هم صورتمو گرفته بود تو دستاشو لبامو مي خورد .كير بابك دم دستم بود داشتم با دستام مي مالوندمش بابك با دندوناش سوتينمو مي كشيد ساسان هم شورتو با دندوناش مي كشيد پايين. كم كم لخت لختم كردن.بابك يه سينه مو مي خورد ساسان اون يكي رو .منم تو حال خودم بودمبا دستام موهاشونو مي كشيدمو نازشون مي كردم به سينه ام فشار شون ميدادم.كم كم آه و ناله ام بلند شد.بابك مي گفت جون جون ..جيچرتو برم …عزيز دلم. بابك رفته بود پايين پاهامو باز مي كرد وسرش لاي پام گم شده بود و با حرص و ولع كسم مي خورد . آه و ناله و واي واي من بلندتر شده بود .ساسان اومد بالا تر روي زمين دراز كشيده بوديم ساسان كيرشو گذاشت لاي سينه هام و فشار ميداد و عقب و جلومي رفت. چشماشو بسته بود و فقط آه و ناله ميكرد همه مون نفسامون تند شده بودبابك داشت كسمو مي خورد.خيلي لذت داشتبرام زير بدن ساسان و بابك داشتم مثه كرم لول مي خوردم.بابك كاندوم گذاشت و يواش يواش كيرشو گذاشت در كسم و خيلي آروم كرد توش و هي جلو عقب مي كرد يه ذره درد داشت بعد از مدتي صداي فرياد بابك بلند شد ديوونه . ديوونه ام كردي كه يهو احساس كردم كيرش تو كسم مثه نبض ميزنه وبابك بي حال افتاد رو پاهام.ساسان همينطور داشت با سينه هام ور مي رفت كير بابك كه اصلا نمي خوابيد جاشو با ساسان عوض كرد حالا بابك دوتا سينه هامو گرفته بود تو دستاش و مي خورد باز بونش ليس مي زدوساسانم داشت كسم و مي خورد و زبونش و مي كرد تو كسم . من واقعا لذت مي بردم چنگ مي زدم تو موهام و آه و ناله مي كردم. ساسان كيرشو مي مالوند در كسم گفت بابك بيا كس شو وا كن كيرمو بذارم تو كسش. بابك هم اومد پايين ساسان كيرشو گذاشت تو كسم يه ذره سئخت ولي خوشم اومد . همينطوري كه ساسان عقب جلو ميرفت بابك هم كس من و بيضه هاي ساسانو مي ليسيد واي ساسان داشت ديوونه ميشد داد ميزد. كه يهو بي حال شد . هر دو نسشتن رو مبل رفتم پايين پاشون كيرشونو گرفتم تو دستم يه ليس از اين يه ليس از اون ..هاممممم چه حالي داشت يه كير سيا يه كير سفيد هههههه با اون چشمام نيگاشون مي كردم و قتي كه كيرشونو مي كردم تو دهنم لبام غنچه ميشد يه چشمك زدم بهشون.گفتم مي خوام از هم لب بگيرين شما دوتا.گفتن نمي شه لوس نشو گفتم پس منم واستون ساك نميزنم!خلاصه به زور راضي شدن اونام از هم لب مي گرفتن منم يه ليوان شراب سرخ انگور ريختم رو كيرشون و مي خوردم و حتي تخماشونم و ليس ميزدم زير تخماشونو با زبون مي ليسيدم دوباره وحشي شدن .من ارضا نشده بودم ولي اونا دوبار ارضا شده بودن با يه حالت وحشيانه منو پرت كردن رو تخت گفتن بايد ارضا بشي.هر دو افتادن به جون من بابك كسمو مي خورد و انگشتشو كرده بود توش و چوچوله امو ليس ميزد ساسانم سينه هامو مي خورد و باز بونش نوكش ميليسيد. ديگه داشتم ديوونه مي شد . داد ميزدم ولم كنين كشتين منو واي ديوونه ها …واي بسه بسه دارم ميشم اونا اصلا به حرفم گوش نميدادن به كارشون ادامه ميدادن دادميزدم بابك بخور ليس بزن ساسان بكن منو سر بابك رو با پام فشار ميدادم ساسان رو با دستام محكم چسبيده بودم انگشتم و كردم تو دهنم و مي مكيدمش تا يه ربع من فقط داد ميزدم اونا دو تا وحشي تموم تنمو مي خوردن بي حال شدم ساسان و بابك داد زدن هورااااااااااااااااااااا و هردوش بغلم كردن مي بوسيدن منو خداييش خيلي باحال بود واسه من كه با هر مردي سكس بهم نمي چسبه … باي خوش باشين&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-110809343230447034?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110809343230447034'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110809343230447034'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/02/blog-post_11.html' title='سكس در شركت'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-110826760977364629</id><published>2005-02-09T07:36:00.000+03:30</published><updated>2005-02-13T07:57:26.396+03:30</updated><title type='text'>22 بهمن</title><content type='html'>باز22 بهمن رسيد ، روزي که 27 سال پيش قرار بود ايران را از شاهنشاهي به دموکراسي
تغييردهد اما افسوس که هرگز اين اتفّاق با آمدنِ بني عباس بعد از بني اميه ممکن نبود.

باز ** بهمن رسيد روزي که سربازان وظيفه به اجبار با لباس شخصي با حاضر و غايب کردن،
کارمندان از ترس دردسرها ، روستائي ها با سادگي شان و ارتشي ها و از همه مهم تر روحانيون
.... به خيابان ريخته مشتي محکم بر دهن آمريکا، آزادي و انسانيت مينوازند. افسوس و
صد افسوس ((دريغ است ايران که ويران شود / کنام پلنگان و شيران شود))(فردوسي)

-----------------------------------------

ده دستاورد از هزارن دستاورد انقلاب



*-قبلا مردم به دين عقيده نداشتند ولي حالا باورهاي ديني مردم بالا رفته است.

*-قبلا تمام مملکت چپاول ميشد ولي حالا خرج کشور مي شود تازه زيادي آن هم به فلسطين
و عراق فرستاده ميشود.

*-قبلا همه معتاد بودند ولي حالا معتادي نداريم.

*-قبلا وابسطه به نفت بوديم ولي حالا چنان پيشرفت کرده ايم که مي خواهيم فروش نفت را
قطع کنيم.

*-قبلا آمريکا در منطقه خليج فارس و ايران نفوذ داشت ولي از برکت جمهوري اسلامي جرات
ندارد از چند هزار کيلومتري ايران رد شود.

*- قبلا کسي جرات نداشت برعليه آمريکا يا اسرائيل حرفي بزند ولي از برکت انقلاب آزادانه
به خيابان ميريزيم و به همه اينها فحش ميدهيم.جمعه هم آزادانه نماز جمعه مي رويم.

*-قبلا آزادي مفهوم نداشت ولي حالا خبري از بازداشتگاهها و شکنجه گاههاي مخوف آن زمان
نيست.

*-قبلا کسي جرات پوشيدن چادر نداشت ولي اکنون زنان فرانسه و آلمان حسرت روسري و چادر
ايران را دارند بيچاره ها چند تاشان هم از مدرسه اخراج شدند.

*-قبلا تمام دوستانمان کشور هاي عقب افتاده بودند ! ولي حالا همپيمانانمان پيشرفته
ترين کشورهاي دنيا هستند.

*-آن زمان حقوق يک کارمند شش هزار تومان بود ولي حالا يکصد و شصت هزار تومان.


امروز توي تاكسي سه تا جوون نشسته بودن كه با سوار شدن يك پيره مرد و با بودن من كه
4 به 1 ميشديم ...شروع به صحبت كردن و مزه پروني كردن. يه دونه از جوون ها گفت : پدر
جون شما اومدين گند زدين به مملكت و رفتين حالا ما بايد بكشيم... وبيچاره پيره مرده
در جواب جوون هيچي نمي تونست بگه!

بدبختي اينجاست كه هيچ كدوم از اون آدماي كه اون دوره بودن و نخورده مس كرده بودن گناه
شون رو به گردن نميگيرن و همين جوري سر تكون ميدن!.

منم خودم سنم به اين چيزا قد نميده يعني خودم با مشكلات اون زمان از نزديك برخورد نداشتم
ولي حتم دارم بدبختي ها كمتر از الان بوده و ملت خوشي زده بوده زير دلشون كه ...


نميدونم اين چند ساله چرا هر چيزي ساختن و درست كردن براي اين كشور(البته خرابكاري
ها بيشتر از آباد سازي ها بوده) ولي با 26 سال پيش و اون شاه بدبخت مقايسه ميكنن؟!
حتما آلماني ها هم كه اين همه پيشرفته هستن...خودشون رو با زمان هيتلر مقايسه ميكنن!


خلاصه 22 بهمن ها ميان و ميرن و ما هنوز كه هنوزه توي راه و چاه اوليه زندگيمون مونديم...
راستي يادم رفت يه بدختي ديگمو رو بگم...اونم اينه كه جوون هاي اون موقع اينقدر جراتش
رو داشتن كه يه غلطي بكنن ولي امون از ما جوون هاي اين دوره كه كه عمرا مال اين حرفا
نيستيم!!!!يا شايد نمي ذارن باشيم!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-110826760977364629?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110826760977364629'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110826760977364629'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/02/22.html' title='22 بهمن'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10694087.post-110783649984156596</id><published>2005-02-08T07:48:00.000+03:30</published><updated>2005-02-09T09:00:54.260+03:30</updated><title type='text'>ساحل</title><content type='html'>یادمه بهاره پارسال ساحل دختری که اشنایه خانوادگیه ما بود قرار شد بره فرانسه من و ساحل قبلا 1/2 بار همو دیده بودیم اما خوب اصلا با هم حرف نزده بودیم روزه قبل از اینکه بخاد بره Good Bye Party گرفت خوب ما هم دعوت بودیم و رفتیم همه مشغوله رقصیدن بودن من خواستم برم Wc اما قبلش یکی دیگه اشغال کرده بود اونجارو من منتظر موندم تا بیاد بیرون وقتی در باز شد من دیدم که صاحب مجلس یعنی ساحل خانوم اون تو بودن وقتی اومد بیرون ما چند ثانیه داشتیم همو نگاه میکردیم که برشت به من گفت : -ببین من دارم میرم اما میخوام همچنان با تو رابطه داشته باشم -من که از خدام بود چون وقتی اون هیکله نازشو میدیدم واقعا حالی به حولی میشدم بهش گفتم : -ساحل خانوم بنده نوازی میکنین من از خدامه تو ماله من باشی -باشه پس من رسیدم اونجا باهات تماس میگیرم و شمارمو بهت میگم -باشه واقعا خوشحالم کردی بعد من رفتم تو و اونم اومد بیرون تو همین حین شونشو زد به من منم دستمو زدم به دستاش وای چه گرم و لطیف بود من برگشتم بیرون اومدم و سر جام نشستم بعد چند دقیقه ساحل اومد دستمو گرفت و گفت : -پاشو با هم برقسیم وای خدا انگار دنیار بهم داده بودن رقصیدن با همچین جیگری ..... باید بگم تا اون موقع هیچ دختر و پسری تو رقص جلو من کم میاوردن تو هر تور رقص :تکنو/بندری/عربی/بابا کرم و ... (البته بچه ها اینو به حسابه چیز بودن نزارنا ) خلاصه منی که تا حالا کم نیاورده بودم جلو ساحل کم اورده بودم لا مذهب چنان قری به کمرش میداد که ادم خشک خشک ابش میومد بالاخره اون شبه رویایی تموم شد و ما با ساحل خدا حافظی کردیم تو راه همیه فکرم پیشه اون بود شب هم خوابم نبرد فرداش ساحل رفت بغض سختی تو گلوم بود که نمیترکید شب ساحل به قولش عمل کرد و زنگ زد : -الو بله -الو عماد.... عماد سلام -سلام خانومی....رسیدن به خیر -خوبی -اره عزیزم - تو چتوری ... راحت سفر کردی -ای بد نبود -عماد شمارمو یاد داشت کن من نمیتونم زیاد حرف بزنم -باشه باشه بگو -00336741...... -باشه مرسی -زود زود زنگ بزنیا -باشه حتما -خدا حافظ -خدافظ از اون به بعد من شروع کردم به زنگ زدن با هم کلی حرف میزدیم میخندیدیم گریه میکردیم و .... معمولا شبا ساعت 3/4 بهش زنگ میزدم اونم بدونه کارت تلفن یه شب خیلی حشری شده بودم نمیدونستم چی کار کنم تلفن کردم به ساحل گفتم بلکه بتونم با اون یه حالی بکنم..... اما مگه میشد من بهش چی بگم اخه هر چی فکر میکردم بدتر نا امید میشدم گرمه صحبت بودیم که دیگه کیرم داشت شرتمو پاره میکرد هر چی اومدم بهش بگم چه حالی دارم نمیشد میترسیدم نا راحت بشه و دوستیمون به هم بخوره تو همین گیرو داد گفتم از طریقه شوخی وارد شم بعده چنتا جک سکسی بهش گفتم : -ساحل -بله -ساحل میای سکس تل کنیم (البته نه به این اسونی که اینجا گفتم) -چی -سکس تل اره سکس تل میای یه کم خندید بعد گفت اره -تا گفت اره گفتم چی تنته {بعدها ساحل از این حرفه من به عنوانه یه خاطره خوب یاد کرد که تا بهم گفت اره منم نه ورداشتم نه گذاشتم گفتم چی تنته } -گفت : یه تاپ با شلوارک همون مینی جوپ -درشون بیار -باشه -گرمایه بدنشو احساس میکردم بهش گفتم ساحل ؟ -بله -من دوست دارم میخوامت -منم میخوامت عزیزم -یه لب میدی -بیا لبایه من ماله تو -احساسه عجیبی بود حس میکردم واقعا لباش رو لبامه بعد چند دقیقه گفتم ساحل دستم رو سینه هاته دیدم هیچی نمیگه گفتم دارم سینتو میمکم اونم میگفت باشه ا....ه احساس میکردم سینه هاش تو دهنمه ساحل دارم نوک سینتو با نوکه زبونم میمالم میخوام همشو بخورم... -من متعلق به تو ام بخور عزیزم من پشته تلفن ملچ مولوچ میکردم گفتم دارم میام پایین تر میخوام کستو بخورم اوووووم دارم از بالا تا پایینشو میلیسم -اه ا.....ه اروم تر با نوکه زبونم دارم لاشو میخورم قشنگ از بالا تا پایین و بر عکس لبامو میزارم رو کست و هر چی اون تو هستو میک میزنم میکشم بیرون اوووووف تو این حال چشمامونو میبستیم و به یه سکس واقعی فکر میکردیم بعد بهش گفتم میخوای ساک بزنی گفت : -بدم نمیاد -گفتم پس بخور -اونم شروع کرد به گفتن و خوردن چنان اه اوه میکرد که انگاری واقعا داشت ساک میزد -دارم میخورم نوکشو لیس میزنم تند تند میخورم -اخ تا تشو بخور همش ماله تو خب این قسمتو کوتاه میکنم ( سکس میکردیم و تقریبا ارضا میشدیم) من واقعا دوسش داشتم همیشه با هم کلی حرف میزدیم و مسه همه حتی قهر میکردیم و .... تابستون سال 81 یعنی 10 تیر روزی که روزه تولدشم بود ساحل قرار شده بود بیاد ایران خیلی خوشحال بودم چون هم میتونستم ببینمش و هم اینکه دیگه رومون به هم باز شده بود و من میدونستم میتونیم با هم Real Sex داشته باشیم . از روزه قبل خودمو اماده کردم از هر لحاظ اماده اومدنش بودم نمیدونم اون روز چرا تا شب بشه انقد طول کشید.به هر حال شب شد ساعت 12 پرواز میشست منم مشتی تریپ زده بودم یه دست لباس رسمی و با کلاس خلاصه رفتم فرودگاه مامانش / داداشش/ خواهرش/داییش/خاله و شوهر خالشم اومده بودن همه منتظر ماندیم ..... بالاخره عشق من اومد واییییی عجب چیزی شده بود ابو هوا بهش ساخته بود وای موهایه طلایی عجب گوشتی معرکه شده بود هر چی بگم کم گفتم اومد اما هنوز منو ندیده بود بعده احوال پرسی و ماچو بوسه با مامانش و بقیه راه افتاد که بره فکر کرده بود من نیومده بودم که یهو مامانش گفت : -ساحل حواست کجاس عماد اونجاست =====&gt; ساحل همونتوری که 2 تا کیفش دستش بود برگشت و منو دید 2 تا کیفی که دستش بود از دستاش افتاد و دوید طرفه من ظرفه 3 سوت دیدم تو بغله یکیم ساحل حسابی بغلم کرده بود و منو میفشرد و گریه میکرد منم بغلش کردم و بهش میگفتم اروم باش عزیزم و سرشو ناز میکردم بعد از من جدا شدو رفت به منم گفت با داداششو داییش بیام خونشون منم گفتم باشه اونا با یه ماشین رفتنو ما هم با یه ماشین رسیدیم دره خونه ما زودتر رسیدیم اونام رسیدن بعد گوسفندیو که از قبل اماده کرده بودن رو جلوش قربونی کردن اونم انگشته نازشو زد تو خونه گوسفنده و زد به پیشونیش بعد همه رفتن تو مشغول رقصیدن بودن همه اما من عین بچه ها یه گوشه نشسته بودم یواش یواش داشتن بساط شام رو اماده میکردن دیگه همه سر و صدا ها خوابید تو تمامه این مدت ساحل به من نگاه میکرد و لبخند ملیح و عاشق کشی به من میکرد شام اماده شده بود همه دوره میز نشستن منم نشستم اما تو دلم غوغا بود میل هیچیو نداشتم همه شروع کردن اما من دست به هیچی نزدم همه میگفتن بخور اما من فقط نگاه میکردم نگاهم فقط به خوردن و لبهایه ساحل بود. همه غذاشونو خوردن و یواش یواش رفتن خوابیدن . فرزام داداشه ساحل واسه من یکی از شلواراشو اورد که مثلا راحت باشم.اما اون شلوار واسه من گنده تر بود و هی از پام می افتاد و همه و مخصوصا ساحل مسخرم میکردن خلاصه من کش شلوار رو گره زدم اما فایده نداشت بازم می افتاد.همه رفته بودن .سکوت همه جا فریاد میزد.من مونده بودم و اون خانوم خوشکله مامانش و خواهرش تو اتاق مامانش بودن/فرزام و داییش تو حال خوابشون برده بود//خالش و شوهر خالش و کوچولوشون هم تو اتاق سابق ساحل و فعلیه داداشش من و ساحل هم تو حال بودیم و با هم حرف میزدیم که یه دفعه ساحل گفت : -پاشو بریم اشپز خونه من گشنمه -من با تعجب زیاد گفتم : تو که همین الان این همه غذا خوردی -خوب بازم گشنم شد پاشو بریم تو همین حال دیدم که دستم گرفت بلندم کرد و منو با خودش برد اشپز خونه رفت سر یخچال و گاز یه بشقاب پره برنج و مرغ کشید و سالاد و ماست ... شروع کرد به خوردن منم نگاش میکردم بعده چند دقیقه یه قاشق برنج گرفت روشم یه کم مرغ گذاشت و گفت : -بیا بخور -نه ساحل نمیتونم اصلا اشتها ندارم -میگم بخور -نه نمیتونم بعد خودش قاشق رو گذاشت تو دهنش یه کم جویید بعد چونه منو گرفت و کشید جلو.... لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن هر چی غذا تو دهنش بود میومد تو دهنه من تا حالا هیچ غذایی به خوش مزگی اون غذا نبود دیگه تو حاله خودم نبودم شروع کردم به خوردن لباش همینطور لبایه همو میخوردیم زبونمو حلقه میکردمو زبونش رو میخوردم وای چه حسه عجیبی بود ساحل قلبش تند تند میزد دستمو بردم رو سینه هاش همینتور که لبامون رویه هم بود شروع کردم به مالوندنه سینه هاش واااییییی چه سینه هایه نرمی همینتور میمالوندمدستمو از زیر بردم زیره لباسش قلبم داشت تند میزد با نوکه انگشتم نوکه سینشو میمالوندم دیگه تو حاله خودش نبود لباسشو در اوردم یه سوتین عجیب /قشنگ به رنگه کرم تنش بود از رویه سوتین سینه هاشو میمالوندم و می بو سیدم کیرم حسابی شق کرده بود داشتم از گرما میمردم که ساحل همه لباسامو در اورد منم دامنشو یواش یواش کشیدم پایین حالا فقط شرت و کرستش تنش بود چه تنه سفیدی شرو کردم رونه پاشو خوردنبا یه دستم سینشو میمالوندم با یه دستمم میکشیدم رو کسش و دایم پاهاشو میبوسیدم و رونشو لیس میزدم با دستاش موهایه منو گرفت و سرمو کشید بالا و گذاشت رو کسش منم خواستشو اجرا کردم من شرتشو اروم از پاش در اوردم و اونم همزمان سوتینشو باز کرد . حالا دیگه وقتش شده بود من داشتم کسه نازشو نگاه میکردم که یهو شکمشو اورد بالا منم دستامو انداختم زیره کونش و بالا نگهش داشتم اروم سرمو اوردم پایین 2 تا بوس به وسط کسش زدم و شروع کردم به لیسیدناول اروم شروع کردم و اون اروم میخندید اما خوردنو تند تر کردم حالا دیگه از گرما به خودش میپیچید خیلی داغ شده بود هم خودش هم کسش . دستشو میذاشت رو سرم و محکم فشار میداد رو کسش وای که چه کسه سفید و بی مویی تند تند واسش لیس میزدم خیلی حال کرده بود بلند شدم اونم نشست رو زانوهاش کیرمو گرفت تو دستش یه کم مالوند بعد گذاشت تو دهنش اول جلو عقب نمی کرد همونتور که تو دهنش بود با زبوش میکشید به کیرم اه اخ که چه حالی میداد شروع کرد به ساک زدن همیه کیرمو میکرد تو دهنش و در میاورد با زبونش از نوکه کیرم تا تخمامو لیس میزد رفت بین پاهام و شروع کرد از پایین خوردن تخمامو میکرد تو دهنش بعد افتادم روش باز لباشو خوردم... حالا دیگه هم من هم اون کاملا حشری شده بودیم با یه دست ته کیرمو گرفته بودم و بهش گفتم برگرد میخوام بکنمت اما اون کسشو نشون داد با نگاش میگفت کیرتو بکن تو کسم بهش گفتم مطمینی گفت : -بهت گفته بودم من از تو بچه میخوام یه بچه میخوام که خون تو توو رگهاش باشه **اره راست میگفت همیشه بهم میگفت من از تو یه بچه میخوام میگفت اسمشم میخوام بزارم مجید اما من فکر میکردم شوخی میکونه اما الان اومده بود که حرفشو بهم ثابت کنه** یه لبخند رضایت زد و چشماشو بست .من هم خواستشو رد نکردم.سر کیرمو مالوندم به چوچولش یه کم با انگشت بازش کردم یه تف زدم به سر کیرم یه تفم انداختم رو کس اون سر کیرم اروم کردم تو کسش خیلی تنگ بود خیلیم داغ !! در اوردم و با یه فشاره دیگه کیرمو کردم تو و شروع کردم به تلمبه زدن واسه اینکه صداش در نیاد انگشتمو کردم تو دهنش من دیوونه شده بودم داشتم جرش میدادم اشکش در اومده بود اما رضایت تمومه وجودشو گرفته بود منم تند تند کیرمو میکردم تو در میاوردم بعد که کاملا کسش خیس شده بود کیرمو در اوردم و از پشت مالیدم به کونش پاهاشو وا کردم و 3 چاف کیرمو کردم تو کونش یه اخ بلند گفت و تقریبا بی هوش شد منم شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت ابم میومد اونم فهمید سریع برگشت و گفت بریز تو کسم منم بدونه هیچ حرفی با 2 تا کف دستی تمامه ابمو ریختم تو کسش اونم حسابی با دستش کیر من و کس خودشو میمالوند حسابی حال کرده بودیم و به ار گاسم رسیده بودیم .چند تا لب از هم گرفتیم و لباسامونو تنه هم کردیم و رفتیم بخوابیم که فهمیدیم ساعت 7 صبحه من لباسایه خودمو پوشیدم اماده رفتن شدم اونم بدرقم میکرد تو را پله دستمو گرفت و گفت : -به خاطر همه چی ممنون منم شونهاشو گرفتم و گفتم : -دوست دارم و میخوامت یه کم به هم نگاه کردیم و لبامونو نزدیک کردیم و یه لبه داغ از هم گرفتیم بعد خدافظی کردیم و من رفتم اما رفتن هماناو ........... وقتی رسیدم خونه دوش گرفتم یه کم دراز کشیدم و به اون شبه رویایی فکر میکردم.حدوده ساعت11 صبح زنگ زدم بهش اما مامانش ور داشت و گفت ساحل در دسترس نیست یعنی خونس اما مهمون داره ... از ساعت 11 صبح 1 ساعت به 1 ساعت زنگ زدم تا با ساحل حرف بزنم اما نشد تا ساعت 11 شب !!!! ساعت 11 وقتی زنگ زدم : -الو ساحل سلام کجایی تو بابا !!؟؟ -سلام ا................ه چی میگی بابا چقدر زنگ میزنی -من با تعجب گفتم مگه چی شده ؟ -گفت من امروز سور پرایز شدم - د چی شده مگه ؟ -مانیو سیا اومدن پیشم -اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد (من مانی و سیا رو خوب میشناختم ) -با عصبانیت بهش گفتم Ok امشب با مانیو سیا بخواب -bye و گوشیو قطع کردم اونم دیگه زنگ نزد بی معرفت مثله اینکه منو به خاطر همون بچه میخواست ! خلاصه دیگه باهاش رابطه نداشتم تا چند روز پیش که فهمیدم ازدواج کرده اول نا را حت شدم اما بعد دعا کردم خوشبخت بشه دوستی با اون واسه من چند تا ضرر به همراه داشت : 1-پول تلفن 1 ملیون و 500 هزار تومان که هنوز دارم با هاش دستو پنجه نرم میکنم و به مشکل خوردم 2-از دست دادن یه خوشگلی مثله اون 3-شق موندنه کیرم زمانی که یاده کس نازش می افتادم به هر حال اینم داستانه من البته فهمیدم که ساحل کرج زندگی میکونه دوست دارم بدونم الان مجید ما رو دسته شوهرش شاشیده یا نه... ها ها ها ها بچه ها از همتون ممنون امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه اینتوره بگید تا بازم واستون بنویسم یه چیز دیگه منو ببخشید اگه بد شده این اولین نوشتم بود به خوبیه خودتون "SoRrY" اها یه چیز دیگه فارسی تایپ کردن واسه من خیلی خسته کننده بود چون من همیشه لاتین تایپ کردم چشمام واقعا درد گرفت تا تمومش کردم اما واسه اینکه شما راحت باشین این سختی رو به جون خریدم همتونو دوست دارم حتی ساحل عزیزمو
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10694087-110783649984156596?l=xrelax.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110783649984156596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10694087/posts/default/110783649984156596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://xrelax.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='ساحل'/><author><name>Relax</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13270212335593480973</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://www.asdfhost.com/members/relaxblog/Template/pic70.jpg'/></author></entry></feed>
