›››
من برگشتم...
سلام ...
حالا میگید بابا تو دیگی کی هستی...عجب...
بعد از مدتها برگشتم...قول نمیدم همیشه آپ دیت باشم...منتاه سعی میکنم برسم به وبلاگ...راستی آدرس جدید هم که فیلتره...من البرز اکانت دارم...نمیدونم واسه شما هم فیلتره یا نه؟
اینم مطلب الان!!!
دخترک عاشق بود. ديوانه وار غرق شده بود. دستهايش بوی آهوی وحشی می دادند.تيـغ را به دست گرفته بود و مادرش اشک ميريخت.دخترک پروايی از سوخـتن نداشت.Fuck it up ها هم بی معنی بود. لذّت نقطه ی عطف ديوانگی است.ديوارها .. ساعتها .. آدمکها .. دروازه ها .. گوشها.. دنيای مادّی و ديوانه ! چشمهای او تلاطم آخـرين ضربه هـای وحـشيانه ی شهوت را منعکس ميکرد. دخترک عاشق بود. و ميدانست که اين عشـق نافرجـام است. ضميـر ناخـود آگاه انسان انـدکی جلوتر است.و همخوابگی را تجربه نمود. با نخستين عشق ..و اکنون .. کنار يک طرح کوبيسم سيگارش را دود می کند.به انتقام می انديشد.از خانه دور است.شبها کابوس می بيند.و ضربه های شهوت آشنايند.واهمه ای در کار نيست.چرا که آرواره های نجابت غرق سکوتند.و فسيلی باقی مانده از آنکه که روزی عاشق بود. (:
›››
Posted by Relax