Home Image Gallery Email


من يه دختر بيست و چند ساله هستم كه كاملا به وضع اجتماعي و سياسي و اقتصادي ايران و جامعه ايران اعتراض دارم ،مخصوصا حقوق زنان و دختران ايراني .دانشجوي رشته...هستم!و تهران زندگي ميكنم.قصدم از راه انداختن اين وبلاگ براي جوون هاي هم سن سال خودم نگاه كاملا انتقادي به مسايلي كه گفتم  و در كنار اون از داستان ها و خاطراتي كه در وبلاگها و سايت هاي ديگه ميبينم كه با موضوع وبلاگ شبيه هست استفاده ميكنم.اين وبلاگ تمام كارهاش از طرف يكي از دوستان گلم هست كه ايشون سر رشته زيادي توي راه اندازي سايت و بلاگ دارن و طراح بسيار قابلي هستن و سايتهاي زيادي رو راه اندازي كردن...گفتم اينا روبدونيد اينقدر  برام ايميل و آف نفرستيدو اين سوالها رو نپرسيد. درضمن از تمامي اوناي هم كه با من هم عقيده نيستن خواهش ميكنم كه يا اينجا نيان و يا اگر ميان بي خيال نصيحت كردن و موعضه كردن من بشن كه من اونا رو...حساب نميكنم.همه اوناي كه خواننده اين وبلاگ هستن با طرز نوشتن من آشناي دارن اوناي هم كه تازه به اينجا اومدن يا ميان توصيه ميكنم مطالب قبلي من كه در آرشيو هست حتما بخونن...ممنون!



ايميل خود را وارد كنيد تا از بروز شدن ريلكس با خبر شويد
















هیچ کدوم از نوشته های ریلکس کپی رایت نداره! هر غلطی دلتون خواست می تونید بکنید !

بهترین وضوح صفحه 768*1024

Blogger




››› Sleep Cycles for Mom and New Baby
چهارشنبه - يازده و سی و سه دقيقه - - - يه روز بارونی و دلپذير و ساکت .. تو خونه تنهـام. موزيک ملايم گذاشتم و لباسهای تميز تنم کردم. کونـم گشاده و به هيچ وجه حال ندارم اتاقـم رو مرتب کنم. ميام دراز ميکشم رو تختخوابم. زل ميـزنم به پنجره و رگ دستمـو با تيـغ می بُرم. يه نـفس عميــــق ميکشم و ميگم هورااااا ! دستم از لبه ی تخت آويزونه ٬ يواش يواش خون ميريزه کف اتاق روی فرش ٬ حسابی هم جاش ميسوزه بلند ميشم و ضبـط رو خاموش ميـکنم و دوباره دراز ميکشم. دستمو نگاه ميکنم که آروم داره ازش خون مياد بيرون و به طور وحشتناکی اطرافش کبود شده. چشمامو می بندم. بازم يه نـفس عميـق ميکشم و سعی ميکـنم به هيـچی فکر نکنم. تيغ رو بر می دارم و يکمی بالاتر هم يه بُرش عميـــق ديگه ايجاد ميکنم! اين دفعه از شدت سوزش اشکم در مياد و نفسم تند تند ميشه. قلبم تالاپ تالاپ داره ميـزنه ! و به اين فکر ميکنم که تا چند دقيـقه ديگه بيهـوش ميشم و حتمـا هيـچ دردی احساس نميکنم. اين بُرش دوم بدجوری ازش خون مياد! کمی بالاتر يه برش ديگه ايجاد ميکنم و يکی ديگه و يکی ديگه و و و ..... حس ميکنـم ديگه دستـم به شدّت درد ميکنـه ! تيغ رو ميذارم رو کشوی بغل تختم. بلند ميشم و آروم لباسهام رو نگاه ميکنم به شدت مراقبم که يه وقت خون روشون چکّه نکنه اما انگار کمی گوشه ی لباسم لک شده! مهم نيست زل ميزنم به سقف و لبخند ميزنم همه ی دستم ميسوزه. خيـــــلی درد داره! حس ميکنم نصف بدنم مور مور ميشه اما از ديدن اينهمه خون خيلی خوشحالم. يهو تلفنم زنگ ميزنه!! همونطوری که دراز کشيدم٬ بر ميگردم و تلفن رو برميدارم. ميگه: چرا صدات اينجوريه شراره ؟ ميگم: هيچی ! چيزيم نيست نگران نشو ٬ مريـض شدم! بعدا باهم حرف ميزنيم. گوشی رو قطع ميکنم و سيم تلفن رو ميکشم بيـرون. هيـچ صدايی از خيابون نمياد. دلم ميخواد پنجره باز باشه ! آره ! بلند ميشـم و لنگ لنگون پنجـره رو باز ميکنم. بارون مياد. هوا ابری و دلـگيره .. يه نفـر با يه چتـر بالای سرش داره رد ميــشه از خيابون ٬ يه ماشين مياد و آب میپاشه و خيسش ميکنه و اونم بـدون توجه مسيرش رو ادامـه ميده. برميگردم و ميفتم رو تختخواب. ايندفعه ديگه حس ميکنم انـرژی چنـدانی ندارم! زنـگ در به صـدا در مياد ! يـه لحظــه بدجوری جا ميخورم ! بلند ميشم و يه کيسه ميکنم تو دستم که خون روی زمين نريزه و ميرم سمت در و بازش ميکنم همسايه مونه! ميگه: شراره جان ؟ خانم بزرگ نيست ؟ خدا مرگم بده چــرا انقدر رنگـت پريده دختر ؟! ميـگم: هيچی ! سرما خوردم حالم زياد خوب نيست .. ! ميگه: شراره جان چيزی شده مادر ؟ يه جوری حرف ميزنی ٬ نگرانم نکن عزيزم ! ميگم : نه چيزی نيست ٬ استراحت ميکنم و خوب ميشم. در رو می بندم و بر ميگردم و همينکه ميام دراز بکشـم ٬ ناخـود آگاه مـيفتم روی تخت و دستم کشيـده ميشه به کشو و تـمام بدنم تير ميکشه و ميسوزه ! از شدّت درد ميپيچم به خودم. صورتم خيس عرق شده ..!
بدنـم سست شده ٬ خيـلی سخت ميتونم نفس بکشم. همــه جـای بدنم درد ميـکنه ! روی تختخوابم دراز کشيدم و زل زدم به قاب عکس روی ديوار.چشمهامـو آروم می بندم. دستـم کرخـت شـده و نميتـونم تکونش بدم. سعـی ميکنم بلندش کنـم و اشکهـای روی گونه هام رو پاک کنم. نميشه ! نميتونم !! .. بدنم اصلا جون نداره. صورتم کاملا خيسه ! حتـّی پلکهای چشمهـام هـم به زور تکون ميـدم.. انگار ديگه آخرشه .. آره ٬ حس ميکنم ديـگه چيـزی نمونده همـه چی تمـوم بشه. نگاهم رو برمی گردونم سمت پنـجره ٬ بيرون داره بارون مياد. بوی نم بارون که ميـره تو سينه هـام حس خوبی بهـم دسـت ميـده و يه لحظـه يه لبخند مياد گوشه ی لبم و بعدش سعی ميکنم بلنــد بلنــد بخندم و لذّت ببرم. خوابـم مياد. ديگه جون ندارم هيچ تکونی بخـورم. دستم به شـدّت ميسوزه. عجيبه! من حس ميکنـم اين سوزش خيـلی دلپذيره. حس ميکـنم يه عـالمـه رشته های تعّـلق داره دونه دونه از بدنم پاره ميشه. حس ميکنم هر لحظـه سبک تر ميـشم. بارون تند تر شده اينو خيلی خوب از روی قطره هايی که گه گاه از تـوری پنجره رد ميـشه و مياد ميخوره به صورتـم حس ميکنم. ضبط اتاقم خاموشه. ميخــوام فقـط سکوت و نم نم بارون به گوشم برسه انگار نفسهام بدجوری داره تند ميشه ٬ اضطراب همه ی وجودم رو گرفته. نميدونم چرا ديگه هيـــچ دردی رو حس نميکـردم. فقط به قطره های خونـی که ديگه خيلی کند از دستم بـيرون ميومد نگاه ميکردم و نهايت تلاشم رو ميکردم تا به هيچی فکر نکنم و آروم باشم. چشمهام سياهی می رفت. سرم به شدت درد ميـکرد و خيلی خوب ميفهميدم که ضربان قلبم انقدر تند شده که صداشو خودم ميشنـوم. چشمام داشت بسته ميشد فقـط آرزو ميکردم اين زمان لعـنتی زود بگذره .. ديگه نميتونستم کنترل چشمهامو داشته باشم. دستم از لبـه ی تخـت آويزون بود و تنها چيزی که ميديدم فرش اتاقـم بود که کاملا همه جاش خـيس شده بود! .. نـفس عميق ميکشيدم ! .. به زور سعی ميکردم هوا بره تو ريه هام. هيچ جای بدنم تکون نميخورد! هيچی احساس نميکردم. نه درد! نه سوزش و نه احساس پشيمونی.. فقط احساس ميکردم دارم لبخند ميزنم. سقف اتاق هر لحظه انگار بهـم نزديک تر ميشد. صدای بوق ماشينها رو تشخيص ميدادم. انگار خيابون شلوغ شده بود. رگ گردنم نبــض ميزد ... ٬ چشمهامو بستم و دهنمـو تا آخر باز کردم که بتونم راحت نفس بکشم ....... لونـه ی کفترهام جلوم بود. مـادرم پشت ميز کارش نشسته بود و سيگار ميکشيد. انگار هيچ توجّهی به من نداشـت! پدرم از ته حياط صدام ميزد. رفتم به طرفـش ٬ بلنـدم کرد و گذاشت روی ديوار کوتاه حياطمون. گفت :‌ بپّر دخترم ! بيا تو بغل بابايی ! .. و من پريدم ! اما پدرم جا خالی داد! .. با صورت خوردم زمين. گريه ام گرفته بود. اما پدرم بالا سرم بود و تهديد ميکرد که اگه گريه کنم کتکم ميزنه ! بغضم رو تو گلـوم نگه داشته بودم ٬ با زبونم زخم دستمو ميک ميزدم که نسوزه. مادرم دويد که بغلم کنه. پدرم محکم زد تو صورتش! افتاد رو زمين و بهم نگاه ميکرد و ميگفت :‌ شراره! دخترم!.. بيا پيشم عزيزم ! ميدونستم نبايد از جام بلند بشم و اگرنه استخونهام رو خورد ميکرد پدرم. جيغ زدم !! هوار کشيدم! مادرم می خنديـد! ... تو بغل يه مرد گنده بود و من دستهام ميلرزيد و ميخواستم برم اون آدمو خفه کنم !! مادرم ميگفت : شراره ؟‌ تا کی مثل بچه ها ميخوای چهار زانو راه بری ؟ ديدم روی زمين نشستم و دارم بدنمو ميکشم. با نفرت نگاهش کردم و اون می خنديد ! به سيگارش پک ميزد و ميگفت : هيــچ وقت نفهميدی چرا از پدرت جدا شدم. تو هنوز يه بچّه ای! اين چيزها رو بچّه ها درک نميکنن .. داد زدم! نعره کشيدم. از ته دلم فرياد زدم ! اما انگار تنهــــا بودم .. هيــچ کس نبود .. کبوترهــای سفيدم اطرافم بال ميزدن. يه عالمه درخت دور و برم بود. همــه جا رو مه گرفته بود. من با سرعت از بين درختها رد ميشدم و گريه ميکـردم .. يهو ديـدم گوشه ی اتاق چسبيدم به شوفاژ و پدرم روبروم وايستاده با يه کمربند به دستش و داره بهم فحش ميده! کتکم ميزد ! گريه ميکردم و مدام ازش التماس ميکردم که نزنه ! ٬ امّا ميــزد .. انقدر محکـم ميزد کـه وقتی کمـربند اشتباهی ميـخورد به شوفاژ همه ی اتاق پُر ميشد از صـدای ضربـه ی قلّاده ی کمربنـد و آهن ! ميترسيدم و هر دفعه سعی ميکردم جای ضربه رو ليس بزنم که کمتر بسوزه... چشمهامو بستم. زل زدم تو چشمهای پدرم .. سکوت شده بود همـه جا ! انگار بالای شهـر دارم پرواز ميکنم. حس ميکردم سبک شدم. حس ميکردم هر جا دلم بخواد ميتونم برم ! نفس نميکشیدم اما تو ريه هام پُر از اکسيژن ناب بود ٬ انگار زمان ايـستاده بود. سکـوت بود و من ديگه از هيچی نمی ترسيدم. پر از قدرت شده بودم! پُر از احساس پرواز رهايی از همه چيز و همه کس! بالای يه درّه ی عميق بودم .. خيـلی عميق! خورشيد داشت طلوع ميکرد و من ايستاده بودم و به پاييـن درّه نگاه ميکردم. حس ميکـردم سرم گيـج ميره .. حس ميکردم دارم پرت ميشم پاييـن !! آره !! داشتم سقوط ميکردم .. شتاب زمين قفسه ی سينه ام رو محـکم چسبيده بود و ترس تو همه ی وجودم پيچيده بود .. تنها چيزی که می ديدم شعاع تابش خورشيد بود روی صخره های پايين درّه! انگار درست خورشيد بالای سرم بود و می تابيد و تنها صدايی که به گوشم می رسيد گريه ی يک نوزاد بود و زمزمه ی يک مادر ............
يه نفر دستمو گرفته بود و فشار می داد. برگشتم طرفش. تو بودی عزيزم! تو اتاقت بوديم و مـوزيک بلند گذاشـته بوديم و می رقصـيديم. مشروب ميخورديم. بيخـودی داد مـيزديم و تو لباسهـای منو در ميآوردی و من لباسهای تو رو .. لخت شده بوديم. روی تختخواب مثل ديوونه ها بالا پايين می پريديم و تو موزيک رو بلند تر ميکردی .. بلند تر و بلند تر و بلند تر! سيگارتو آوردی گوشه ی لبم و گفتی : بکش ! ميخوام هر دو ديوونه ی روانی بشیم !!!!!! من مـی خنديدم. داد ميزدم و می بوسيدمت .. آروم آروم پک ميزدم به سيگار و هر لحظه بيشتر حال ميکردم. تو بغلم کردی و خوابونديم زمين .. همه ی بدنم رو بوسيدی و محکم زدی تو گوشم و گفتی: بگو دوستم داری کثافت ! .. گفتم: دوستت دارم ! .. گفتی: نــه ! داد بزن !!‌ ميخـوام داد بزنی و باز محکـم زدی تو گـوشم .. بلند می خنديدم و داد ميزدم : دوسـتت دارم ! دوستت دارم ! دوستـت دارم !!! ... خيس عرق شده بوديم. تو منو ميزدی و من قاه قاه ميخنديدم. گفتم: من تاحالا اينکارو نکردم.. آروم! و تو ميزدی و ميگفتی خفه شو! دوستت دارم آشغال ! می فهمی‌ ؟ ..تو اوج لذّت بودم. هيچــی ديگه نمی فهمیدم ! فقط بدنت رو لمس ميکردم و بو ميکشيدمت ! وقتی از روی من بلند شدی داشتم ديوونه ميشدم از لذّت ! سجده کردم و گفتم خدايا شکرت ..! داد زدم !! صدای موزيک انقدر بلند بود که صدای خودمو نمی شنيدم. چنگ ميزدم به موهام.. بلند شدم و آيينه ی اتاقت رو گرفتـم تو دستهام. تو گفتی : بشکونش شراره ! ميخوام پودرش کنی .. و کوبيدمش کف اتاق ! هر دو زديم زير خنده و رفتيم روی شيشه خورده ها ايستاديم و بالا پايين میپريديم داد ميزديم و همديگه رو می بوسيديم ..! دلم ميخواست با چاقو تيکه تيکه ات کنم عزيزم دلم ميخواسـت همـه ی گوشتهـای بدنت رو در بـيارم و به دندون بکـشم!! دلم ميخواست بهـت بگـم که ازت متنفّـرم! ازت بيـزارم!‌ دلـم ميـخواست بفهمـی هميشه برام آرزو بود که دست نخورده برم خونه ی شوهرم و تو اينو از من گرفتی.. همه چيزمو ازم گرفتی ! همه! کـف پاهام پُر از خون شده بود و جر خورده بود. با پای برهنه روی شيشه ها راه ميرفتم و صدای خنده های تو مثل پُتک ميکوبيد تو سرم! .. آروم شدم .. نفس کشيدم و نرم شدم صورت مادرم درست روبروی چشـمهام بود. بغلـم کـرده بود و می بوسيد. دلم ميـخواست بهش بگـم مامان ‌؟ پدر من کجاست ؟.. مادرم اشک ميريخت و منو محکم چسبـونده بود به خودش. ميخواستم بگـم : مامان چــرا پدر هيچی بهش نميگه ؟‌ چرا نيست که غيرتی بشه ؟ چرا منو زنجير نکرديد ؟‌ چرا اجـازه داديد برم پيشش ؟ .. چرا هيـچی نگفتيد ؟! چرا صدای منو نشنيديد ؟!‌ چرا منو نديديد ؟! .. امّا مادرم لبخند ميزد ... به دستم سرم وصل شده بود. ماسک اکسيژن روی دهنـم بود. برش داشتم و صورتم رو برگـردوندم. با خودم گفتم : من کجام ؟ اينجا کجاست .. ؟ همسايه مون کنار در بود. يهو به سرعت اومد طرفم و گفت اينو از روی صورتت بر ندار عزيز دلم! آروم باش. همه چی به خير و خوشی تموم شده. حالت بهتر ميشه! تو دلم به خودم لعنت فرستادم! کاش هيچ وقت درو براش باز نميکردم .. کمی رفت عقب و گفت : خدا لعنتشون کنه که جوونا رو به اين روز انداختن! آخه دخترم اين چه کـاری بود ؟ تو به اين خوشگلی و دست گلی! چرا ؟ نگاهش ميکردم و خستگی همه ی بدنـم رو گرفته بود. دستمو آوردم طرف صورتم اما باز اومد طرفم و گفت تکون نخور تـو رو خدا شـراره ! عزيزم يه عالمه خون ازت رفته! الهی که مـن قربونت برم. تکون نخور مادر! .. سوگل اومد تو اتاق. اشک ميريخت. اومد بالای سرم و موهامو نوازش کرد و گفت شراره الهی بميرم ! آخه نگفتی اگه بری من تنها ميشـم ؟! شراره‌ ؟! اين کار درست بود آخه ؟ نصف عمـر شـديم از صبح تاحالا ! برگشتم و به پنجره نـگاه کردم و تـازه فهـميدم که هـوا تاريک شده ... خيلی زود زن داييم و توله هاش هم از راه رسيـدن! همينـو کم داشتم ديگـه .. اون تُخس پدر سوختـه عين قـورباغه از تخت بالا میرفت و ميگفت مامان شراره چی شده ؟ مادرش هم ميگفت هيچی عزيزم حالش بهم خورده و زود هم خـوب ميـشه. اومد بالای سرم و گفت عزيزم ما همه دوستت داريم. چرا اينکارو کردی آخه٬ داشت عقّم ميگرفت! ماسک رو زدم کنار و گفتم : لطف کـرديد اومديد. گفت وظيفمه عزيز دلم خيلی ناراحت شدم به خدا.. توله بزرگه داد زد که مامان ؟ شراره خودکشی کـرده ؟ آره ؟ دستشو بريده و الان واسه همين همه جاشو پانسمان کردن ؟! زن داييـم هم گفت نه عزيزم ! اين چه حرفيه! تصادف کرده! .. منم گفتم تصادف نبود. رگ دستمو ... که يه دفعه زن داييم گفت شراره جان اين چه حرفيه ؟! .. بعد چـشم غرّه رفت که يعنی جلوی بچه ها هيچــی نگو .. ٬٬ اما اون خرس گنده باز گفـت : پشيمون نشدی شراره ؟! درد داشت خيلی !؟ نگاهش کردم و گفتم نه ! .. زن داييم يهـو هول شده بود ! گفت نه بابا اين چه حرفيه شراره جان .. خودتم پشيمون شدی ديگه ؟!‌ مگه نه ؟!!! ٬٬٬٬ منم لبخند زدم و گفتم نـه ! اتفاقا حس خيلی خوبی بود. اينکه می ديـدم داره همه چی آروم آروم تموم ميشه .... اونم معطل نکرد و دست بچه هاش رو گرفت و رفـت بيرون و دم آخر بازم يه چشم غّره رفت بهم که يعنی مثلا حالا دارم واست بعدا !! منـم لبـخند ميزدم و سوگل هم يه دفعه بلند بلند زد زير خنده و گفت تو ديگه چه موجودی هـستی شراره ! همسايه مون هم بيچاره هاج و واج مونده بود چی بگه.. منو نگاه کرد و گفـت : چی بگم والّا ! خيلی شجاعی دختر ! .... دست سوگل رو محکـم گرفتم. گونه ی منـو بوسيد و باز نوازشم کرد. اومد در گوشم گفت : خيلی خری به خدا ...! خيلی خری !!

››› Posted by Relax