Home Image Gallery Email


من يه دختر بيست و چند ساله هستم كه كاملا به وضع اجتماعي و سياسي و اقتصادي ايران و جامعه ايران اعتراض دارم ،مخصوصا حقوق زنان و دختران ايراني .دانشجوي رشته...هستم!و تهران زندگي ميكنم.قصدم از راه انداختن اين وبلاگ براي جوون هاي هم سن سال خودم نگاه كاملا انتقادي به مسايلي كه گفتم  و در كنار اون از داستان ها و خاطراتي كه در وبلاگها و سايت هاي ديگه ميبينم كه با موضوع وبلاگ شبيه هست استفاده ميكنم.اين وبلاگ تمام كارهاش از طرف يكي از دوستان گلم هست كه ايشون سر رشته زيادي توي راه اندازي سايت و بلاگ دارن و طراح بسيار قابلي هستن و سايتهاي زيادي رو راه اندازي كردن...گفتم اينا روبدونيد اينقدر  برام ايميل و آف نفرستيدو اين سوالها رو نپرسيد. درضمن از تمامي اوناي هم كه با من هم عقيده نيستن خواهش ميكنم كه يا اينجا نيان و يا اگر ميان بي خيال نصيحت كردن و موعضه كردن من بشن كه من اونا رو...حساب نميكنم.همه اوناي كه خواننده اين وبلاگ هستن با طرز نوشتن من آشناي دارن اوناي هم كه تازه به اينجا اومدن يا ميان توصيه ميكنم مطالب قبلي من كه در آرشيو هست حتما بخونن...ممنون!



ايميل خود را وارد كنيد تا از بروز شدن ريلكس با خبر شويد
















هیچ کدوم از نوشته های ریلکس کپی رایت نداره! هر غلطی دلتون خواست می تونید بکنید !

بهترین وضوح صفحه 768*1024

Blogger




››› دختر حاج خانوم
يه ماه ميشد كه خونمو عوض كرده بودم. يه اتاق فسقلي تو يه خونه قديمي گرفته بودم. با صابخونش طي كرده بودم كه الان ارديبهشت ماهه هيچ جا خونه نيست و منم نمي تونم اينجا براي هميشه بمونم واسه همينم اينجا رو فقط براي پنج ماه كرايه ميكنم. اونم راضي بود چون اگه من نمي گرفتم خونه خالي مي موند. بنا به دلائلي تنها شده بودم. بايد دوباره از اول واسه خودم هم خونه پيدا مي كردم.
صابخونه يه پيره زن تنها بود مي گفت 10 - 12 سال ميشه كه شوهرش مرده خودش هم سنش بالا بود. فكر كنم پرونده اش توي دفتر دستك خدا گم شده بود. حداقل 80 سال رو داشت. از من خيلي خوشش ميومد. مي گفت پسراش مي خواند اين خونه را از چنگش در بيارند ولي دخترش نذاشته. دلم براش ميسوخت. براش كارهاشو ميكردم. خريد مي كردم ،كارهاي سنگين و انجام ميدادم. حتي اون اواخر بهم ميگفت من حالم زياد خوب نيست شبها در و باز مي ذارم اگه يه وقت حالم بهم خورد و يا ديدي من صبح از خواب بيدار نشدم حتما بيا تو اتاقم. به من اعتماد داشت.
حاج خانم يه دختر داشت تقريبا 38 تا 40 ساله. دخترش پرستار بود. شوهر داشت و سه چهار تا بچه قد و نيم قد. هروقت ميومدند انگار زلزله اومده. هركي نمي دونست فكر مي كرد مغولها از تو اين خونه رد شدند. خونه كوچيك بود ولي همه چي داشت. يه حموم كوچولو هم داشت كه اون ور حياط بود. اون سال من تنها بودم. واسه همين هم حوصله م سر ميرفت و زود زود ميومد تهران. تقريبا هر دو هفته پنج شنبه جمعه ميرفتم تهران. حاج خانم با وجود اينكه ادم خوبي بود ولي فضول بود.منو دوست داشت نمي خواست زود زود برم.
- نامزد داري؟
- نه بابا نامزد چيه؟
- پس واسه چي اينقدر زود زود ميري و منو تنها ميذاري؟
- همينطوري دلم سر ميره پاميشم ميرم خونمون
- من باورم نميشه
هميشه عادت داشت يا پنج شنبه يا جمعه بره خونه دخترش مهموني. هم ميرفت مهموني هم اينكه حمومشو اونجا ميرفت. اصلا از حموم توي خونه استفاده نميكرد. يه روز جمعه مثل هميشه صبح اومد و از من خداحافظي كرد و رفت. بعضي وقتها بدجوري حوصلمو سر ميبرد. همش سفارش ميكرد كه در خونه رو باز نذاري من نيستم يه وقت اينجارو پاتوق نكني. دختر نياري و ....
خلاصه كونده حتي به همسايه ها هم ميسپرد
- من رفتم خونه شهين. هواست باشه اين پسره خونه تنهاست.
ظهر بود خوابيده بودم. حس كردم يكي داره به در اتاق ميكوبه. از خواب پريدم تو همون حالت خواب و بيداري داد زدم
- كيه؟
- ببخشيد منم شهين
در رو باز كردم. ديدم دختر حاج خانومه. باورم نميشد. با بلوز و دامن و بدون روسري. پس چادر و مقعنه كو؟
- خواب بوديد؟ بيدارتون كردم؟
- نه خواهش ميكنم. بفرماييد
- مامان ميخواست بره حموم ولي لباساشو جا گذاشته. يعني مي دونيد همه لباساشو نيورده يه جيزاي بايد براش ببرم..
- خوب؟
- من الان يه ربع اومدم اينم كليد در اتاق مامانه هركاري ميكنم باز نميشه. مي خواستم اگه ممكنه شما بياييد كمكم كنيد
- خواهش ميكنم.
اصلا حواسم نبود. يه شلوارك پوشيده بودم و يه زيرپوش ركابي. هيچ وقت جلوي حاج خانوم اين طوري نميومدم چه برسه به دخترش. سرمو از تنم جدا ميكرد. ازون خشكه مذهبا بود. يه بار گيرداده بود ميگفت برو پشم سينه هاتو بزن.
- واسه چي؟
- زشته دخترها از بالاي پيرهنت ميبينند.
ريدم به اون دختري كه با ديدن دو تا پشم سينه شورتشو خيس كنه.
...
از راه پله رفتم بالا. كف راه پله تميز بود و موكت شده. به پاگرد كه رسيدم ديدم كيف و چادر دختر حاج خانم اونجاست. رفتم بالا تا جلوي در اتاق رسيدم.
- كليد كو؟
- ببخشيد ايناهاش.
يه جفت جوراب مشكي نازك پوشيد بود. دامنش نه بلند بود نه كوتاه. خنده از رو لبش كنار نميرفت. مونده بودم چه غلطي بكنم. بخندم يا همونطوري بمونم. اصلا بهش نميومد كه سه چهار تا بچه زاييده.
- بفرماييد خيلي راحت باز شد.
- دست شما درد نكنه. بياييد تو حالا
- نه مرسي اگه كاري داشتيد من پايينم
- حتما مزاحمتون ميشم
رفتم پايين. هنوز گيج بودم اصلا باورم نميشد. انگار تازه خواب از سرم پريده بود. دختر حاج خانم اينطوري بود چرا؟ هميشه چادر و مقعنه و مانتو و .... ما كه سر در نيورديم. رفتم تو اتاق و اب جوش گذاشتم سر گاز تا يه چايي درست كنم. يه ربع نشده بود كه ديدم دوباره در اتاقمو داره مي كوبه.
- ببخشيد مزاحمتون شدما ممكنه امشب مامان نياد. اخه اگه الان بره حموم ديگه شب نمياد اينجا
كونده انگار مامانش ملكه انگليسه.
- باشه مسئله اي نيست من هستم هر كاري باشه در خدتمم.
- خواهش ميكنم من با اجازتون بايد برم. خيلي ممنون
- خواهش ميكنم. چايي حاضره ها. يه استكان با ما مي خورديد بعد ميرفتيد.
- نه مزاحم نميشم ايشالا يه وقت ديگه
- بابا چه مزاحمتي. دو ساعت اومدي اينجا داري با در ور ميري منم صدا نكردي بيام كمكت
خنديد و انگار ميخواست محبت منو جبران كنه.
- باشه يه استكان با شما مي خورم.
درو تا ته باز كردم و دعوتش كردم تو. پشت سرش زود در و بستم. زود جلوتر از اون كتابها رو از رو زمين جمع كردم و دشكمو كه گوشه اتاق بودمرتب كردم و ازش خواستم اينجا بشينه.
- من اينجا خيلي خاطره دارم ها
همينطوري كه اطراف اتاق و نگاه ميكرد چادرشو از سرش بر داشت. خيلي راحت. فكر ميكرد من بچه ام و مثل يه بچه باهام رفتار ميكرد. البته اون موقع تقريبا نصف سن اونو داشتم. ولي عجب هيكلي. تازه متوجه شده بودم. تازه داشتم اونجاهايي رو كه نديده بودم مي ديدم.
- خاطره هاي خوب يا بد؟
رفت سر وقت طاقچه اتاق. تو طاقچه چند تا كتاب گذاشته بودم. اونايي كه كتابهاي درسي بودند تميز و سفيد بودند. نو و دست نخورده .
يه كتابو دست كرد و برداشت. واي عجب آبروريزي شد. خونه مجردي همينه ديگه همش ايراد داره همه چيزش تابلوئه نميشه همه جاشو پاك كرد بالاخره يه جا سوتي ميدي. وسط كتابو باز كرد شروع كرد بلند بلند خوندن.
- افسر پليس دستشو گذاشته بود روي سينه .....
عجب غلطي كردم اين كتابو از بچه ها گرفتم.
- اينا چيه مي خوني؟ اينم درسته؟
- نه بابا همشو نخوندم نمي دونم چيه. دوستم بهم داده.
- چه دوستايي داري
- مامان ميگه تو دوست دختر داري. همش ميترسه اونو بياري خونه و آبروش بره
- نه بابا. مامان از كجا اين حرفو ميزنه؟
- زنه ديگه بالاخره ميفهمه
- شما چي فكر ميكني؟
برگشت رو به من و نيگام كرد. يه لحظه جا خوردم. فكر كردم زيادي خودموني شدم.
- نمي دونم تو راستشو بهم بگو. دوست دختر داري؟ تهران كه حتما داري. اگه نداشتي اينقدر زود زود نميرفتي
- نه بابا تو اين شهر كوچيك مگه ميشه ادم دوست دختر داشته باشه. تازه اينجا همه متعصب هستند.
- ولي دختراي خوشگلي داره. بهت ميگم حتما يه زن از اينجا بگيري
- من زن نمي خوام دختر ميخوام
زد زير خنده. حالا نخند و كي بخند. چه بيمزه. وقتي ميخنديد تا ته معدشم ميشد ديد. دندوناش بدجوري ميزدند بيرون. دستشو گرفت جلوي دهنش و ميخنديد. خندش قطع نميشد.
- مگه من چي گفتم؟
با دست اشاره كرد كه هيچي ولي هنوز ميخنديد.
- چيه تو خونوادتون دختر داريد ميخواييد به من بندازيد؟
- اره ميخواي؟
انگار بهش اجازه حرف زدن دادم. تازه روش باز شده بود.
- خيلي هم دلت بخواد. من كه زنم اونا رو ميبينم چشم ازشون بر نميدارم
- اگه اينطوره چرا تاحالا ازدواج نكردند؟
يه نگاهي بهم كرد و به زور ميخواست جلوي خندشو بگيره. لباشو بهم فشار ميداد. منم خندم گرفت. ديد كه من خنديدم اونم يهويي تركيد.
- پس اين چايي چي شد؟
- چشــــــم شما بفرماييد بشينيد.
نشست رو تشكم. پاهاشوبه يه طرف رو هم گذاشت و خم كرد. لبه دامنش كوتاه بود. جورابش تا زير زانوش بود. سفيدي پاش افتاده بود بيرون. يه چايي ريختم و گذاشتم جلوش. يه بسته شكلات هم داشتم. مامان هميشه برام ميخريد و به زور ميذاشت تو ساكم. عجب دستاهايي داشت. سفيد لطيف نرم و يه خرده تپل.احساس خوبي داشتم. هردو براي لحظه اي ساكت شديم. يه دستشو زير پستوناش گذاشته بود و فشار ميداد. دست ديگه شم استكان چاي بود.وقتي نفس ميكشيد حال ميكردم صداي نفس كشيدن و هورت كشيدنش ارامش بخش بود. اصلا ادم باورش نميشد اين زن 40 سال سن داره. بهم نيگا كرد. تقريبا چند ثانيه بدون عكس العملي بهم زل زديم.
- چيه؟
- هيچي
- نه بگو
- به حاج خانم نگي من كتاب .. دارم.
- نه بابا اون تو عالم خودشه. اصلا از اين چيزا سر در نمي ياره. تو هم بهتره به جاي خوندن اينا درستو بخوني
- ميشه يه چيزي ازتون بپرسم. البته اگه فضولي نباشه و نارحت نميشيد.
- حتما
- شما هميشه اينطوري لباس مي پوشيد؟
- آره مگه چيه؟ من مامانم ناراحت ميشه واسه اون اينطوري لباس مي پوشم وگرنه شوهرم براش مسئله اي نيست. حتي جلوي دوستاش و مهمونامون از اين راحت تر هم لباس مي پوشم.
- مثلا چطوري؟
- خيلي كنجکاوي ها.
ديد من هيچي نگفتم خودش فهميد لحن صداش مورد پسند من نبود
- اينطوري
پاهاشو دراز كرد و لبه دامنشو تا روي رونهاش اورد بالا. داشتم سكته ميكردم. حالا من يه چيزي گفتم اون چرا اينكارو كرد؟ داشتم ديونه ميشدم. عجب پاهاي خوش تراشي داشت. مثلا ميخواست بگه ميني ژوپ هم مي پوشم. احساس كردم كيرم داره بزرگ ميشه. تو اون حالت نشسته جام بد بود. بدجوري شورتم بهش فشار ميورد. چشم از پاهاش بر نداشتم. همونطوري از حالت چهار زانو بلند شدم و دو زانو نشستم و بعد ديدم چاره اي ندارم براي اينكه جا براي كيرم باز كنم مجبور بودم بهش دست بزنم. زود و سريع دستمو بردم روي كيرم و با يه حركت سريع همانند دفعات قبل جاشو تو شورتم گشاد كردم. شهين متوجه شد. زود دامنشو اورد پايين. رونهاشو سفت بهم فشار داده بود تا مثلا شورتش معلوم نشه.
- چيكار كردي داشتيم نيگا ميكرديم ها
- پرو نشو ديگه. خيلي بهت رو دادم
- بذار بازم ببينم
تو همون حال دستمو بردم تا لب دامنشو بگيرم. با دست سفت دامنشو نگه داشت.
- نكن
- يه بار ديگه. فقط چند ثانيه
زل زده بود به كيرم
- فقط يه بار ها
اصلا باورم نميشد. كنترلم دست خودم نبود. خيلي يواش و اروم دامنشو روي پاهاش كشيد بالا. تو همون حين هم به من نيگاه ميكرد. من داغ داغ شده بود. دستمو كشيدم روي پاهاش. لذت مي برد از اينكه ميديد من دارم اتيش ميگيرم. عكس العمل من براش جالب بود. چشم از من بر نمي داشت. دامنشو خيلي برد بالا درست روي شورتش نگه داشت. دستم بردم لاي پاهاش.چيكار ميكردم خودم حاليم نبود. چي فكر ميكرديم چي شد.
- چرا قائمش كردي؟
- چيو؟
- ميخوام رنگ شورتتو ببينم.
- ديگه قرار نشدها بچه پرو
- تو كه ميدوني اخرش بايد نشون بدي پس يالا ديگه
دستمو به زور لاي رونهاي پاش فشار ميدادم تا به شورش برسم. اونم ميخنديد با دستاش جلوي منو ميگرفت. انگار داريم يه جور بازي ميكنيم. خيلي باحال بود. نمي دونم شايد قلقلكش ميشد.
- بالاخره گرفتمش
- ول كن تروخدا
- اول تو دستتو بردار
شورشتو گرفته بودم نميدونم شايد هم پشم كسشم گرفته بودم. هنوز ميخنديد. مي خواست با خنده و التماس سر من شيره بماله.
- اگه ولي كني بهت نشون ميدم.بخدا راست ميگم. قول ميدم.
-- حتما؟
- حتما
دستمو ول كردم و از روي پاهاش برداشتم. تا ديد من رفتم كنار زود از جا پريد كه در بره. منم زود پاهاشو بغلم كردم. زد زير خنده.
- من بايد برم دير شده
- مگه قول ندادي؟
- يه وقت ديگه
- همين حالا. اگه اين همه طولش نميدادي الان تموم شده بود و تو رفته بودي
مثه كشتي گيرها پاهاشو بغل كرده بودم. دستمو بردم بالا . دامنش كشيده شده بود و كونش جمع و جور نشون داده ميشد. كونشو چنگ زدم. عجب خوش تراش بود.دولا شد رو من تا من پاهاشو ول كنم. همونطوري با يه فشار خوابوندمش رو دشك. رفتم روش يه بوس به صورتش كردم. بعد همونطوري بهم زل زد
- خيلي خوب فقط زود باش. همين يه بار هم هست و خيال نكني از فردا ميتوني هركاري دلت خواست بكني.
معطل نموندم رفتم سراغ صورتش تا بخورمش
- نه نكن ارايش دارم
اومدم پايين افتادم روي سينه هاش شروع كردم مالوندن. پيرنشو زدم بالا. همونطوري بدون اينكه كرستشو باز كنم سينه هاشو در اوردم. عجب چيزي بود. پدر سگ سفت سفت شده بود. مشخص بود كه اونم دلش بدجوري كير ميخواست. داغ داغ بود. احتياج به كاري نداشت. نوك هردو تا سينه هاش سيخ شده بود. يه كم از هر دوشون خوردم. زود اومدم پايين دامنشو دادم بالا. عجب پاهايي. تازه داشتم يه دل سير نيگاشو ميكردم. روي پاهاش دست كشيدم. بگي يه دونه مو داشت. نداشت. پاهاشو از هم باز كردم. شورتشو چنگ زدم و در اوردم. خودم هم شورت و شلواركمو در اوردم. كسش يكم مو داشت ولي لباش از هم باز شده بود. خيس خس بود از دور ميشد تشخيص داد. معلوم نبود از كي به خودش ميپيچيده و حرفي نميزده. رفتم جلو از نزديك برانداز كردم. لاشو باز كردم و انگشتمو فرو كردم توش. سرشو اورد بالا.
- نكن
انگار بدش ميومد كه من با اين سن و سال تو كسش انگشت كنم. پاهاشو بست دستم موند اون تو. دستمو كشيدم بيرون
- خيل خوب حالا باز كن
دوباره باز کرد. ميشد چوچوله شو تشخيص داد. دلم مي خواست مثل هنرپيشه هاي فيلم سوپر يه بار يه زبون بزنم ببينم چي ميشه. يا عكس العملش چيه؟ متوجه شد ميخوام ليس بزنم.
- من خوشم نمياد. همش فكر مي كنم ميخواي گاز بگيري احساس خوبي ندارم.
به درك . كيرمو اوردم جلو پاهاشو خودش برد بالا. گذاشتم لاي لباي كسش. عجب باحال بود. همونطوري يه خرده روش كشيدم. چيزي نگفت اونم خوشش ميومد.
- زود باش ديگه. كاپوت نميخواد. بريز توش من قرص مي خورم
انگار منم كاپوت دارم. تا دسته توش فرو كردم. لباشو گاز ميگرفت و سرشو مياورد بالا و نگاه ميكرد.حس كردم كيرم يه جايي توي كسش گير كرده. . دست نگه داشتم. خودش دستشو اورد و گذاشت بالاي كسش بعد پوسشو كشيد به سمت نافش. حس كردم حالا درست شد. اونم دوباره سرشو گذاشت پايين. خيلي حال ميداد. نه گشاد بود نه تنگ ولي هرچي بود كس بود. داشت ابم ميومد ديدم دستشو دور گردنم انداخت و منو سفت فشار داد. عجب زوري داشت. چشماش بسته بود و دهنش باز. گردنمو داشت مي شگست. ابم اومد. با خيال راحت ريختم تو كسش. هرچي ابم ميومد اونم گردن منو بيشتر فشار مي داد. با خودم فكر ميكردم اگه همون اول همچين زوري ميزد كه من نمي تونستم بكنمش.كم كم دستاش شل شد. هنوز چشماش بسته بود. اصلا حرفي نميزد. از جاش تكون نمي خورد. انگار مرده. صداش كردم. چيزي نگفت دوباره صداش كردم. يه آهان گفت. صداش تغيير كرده بود انگار تازه از خواب پاشده باشه. يهو چشماشو باز كرد.
- دستت درد نكنه. مرسي
انگار نه انگار اتفاقي افتاده باشه. خيلي راحت پاشد رفت دستشويي. بعد اومد و شورتشو پاش كرد. من كه ديگه نا نداشتم دلم ميخواست مثل خرس بخوابم.
- من برم خيلي ديرم شده. الان دلواپس ميشند.
- خداحافظ درم پشت سرت بي زحمت ببندد.!

››› Posted by Relax