Home Image Gallery Email


من يه دختر بيست و چند ساله هستم كه كاملا به وضع اجتماعي و سياسي و اقتصادي ايران و جامعه ايران اعتراض دارم ،مخصوصا حقوق زنان و دختران ايراني .دانشجوي رشته...هستم!و تهران زندگي ميكنم.قصدم از راه انداختن اين وبلاگ براي جوون هاي هم سن سال خودم نگاه كاملا انتقادي به مسايلي كه گفتم  و در كنار اون از داستان ها و خاطراتي كه در وبلاگها و سايت هاي ديگه ميبينم كه با موضوع وبلاگ شبيه هست استفاده ميكنم.اين وبلاگ تمام كارهاش از طرف يكي از دوستان گلم هست كه ايشون سر رشته زيادي توي راه اندازي سايت و بلاگ دارن و طراح بسيار قابلي هستن و سايتهاي زيادي رو راه اندازي كردن...گفتم اينا روبدونيد اينقدر  برام ايميل و آف نفرستيدو اين سوالها رو نپرسيد. درضمن از تمامي اوناي هم كه با من هم عقيده نيستن خواهش ميكنم كه يا اينجا نيان و يا اگر ميان بي خيال نصيحت كردن و موعضه كردن من بشن كه من اونا رو...حساب نميكنم.همه اوناي كه خواننده اين وبلاگ هستن با طرز نوشتن من آشناي دارن اوناي هم كه تازه به اينجا اومدن يا ميان توصيه ميكنم مطالب قبلي من كه در آرشيو هست حتما بخونن...ممنون!



ايميل خود را وارد كنيد تا از بروز شدن ريلكس با خبر شويد
















هیچ کدوم از نوشته های ریلکس کپی رایت نداره! هر غلطی دلتون خواست می تونید بکنید !

بهترین وضوح صفحه 768*1024

Blogger




››› ناشناس
از ناصر خسرو که پيچيدم تو کوچه مروي ضربان قلبم اونقدر تند شده بود كه احساس مي كردم الان از قفسه سينه م مي زنه بيرون . بدنم داغ شده بود . با خودم فکر کردم « امروز ديگه به علامتاش جواب مي دم » . دو روز پيش به مسافرخونه اومده بودن . از ترکيه . همراه چند خونواده ديگه . خراسوني بودن . مال طرفاي قوچان . براي آوردن جنس به ترکيه رفته بودن . طاقه هاي پارچه جين که دلالها مي اومدن و همونجا توي مسافرخونه جنسا رو مي خريدن . هم سن و سال خودم به نظر مي رسيد . با پدر و مادر و برادر بزرگترش بود و سه تا دختر بچه قد و نيم قد ديگه . اتاقشون تقريباْ ته راهرو بود . من تو يه اتاق يه تخته اول راهرو بودم . نزديک دستشوييها . اتاق خيلي کوچيک بود . غير از تخت يه ميز و صندلي کهنه فلزي هم توي اتاق بود . با يه پارچ و ليوان پلاستيکي و يه زير سيگاري . يه هفته اي مي شد که تو اين مسافرخونه بودم . ثبت نام دانشگاه رو انجام داده بودم و منتظر تعيين وضعيت خوابگاه بودم . معلوم نبود به پسرا خوابگاه مي دن يا نه . چشماي درشتي داشت . چند بار غافلگيرش کرده بودم . خيره به من نگاه مي کرد . چشماش برق عجيبي داشت . آدمو وادار مي کرد که نگاهشو بدزده . يه گوشه حياط مسافرخونه مي نشست و خواهرشو مي پاييد که با جيغ و فرياد دنبال هم مي دويدند . توي حياط که مي رفتم سنگيني نگاهشو حس مي کردم . شايد اتفاقي بود که دوبار تقريباْ همزمان دستشويي رفته بوديم اما مطمئنم اتفاقي نبود که موقع رد شدن توي راهرو خودش رو به من مالوند . راهرو خلوت بود . « امروز ديگه حتماْ بهش جواب مي دم » .غوغاي دستفروشهاي کوچه مروي ديگه برام عادي شده بود . پيچيدم توي کوچه باريک و بن بست منتهي به مسافرخونه . مسافرخونه ته کوچه بود . کليد اتاقم رو از تابلو برداشتم و رفتم تو حياط . خلوت بود . خبري از اون نبود . از پله ها بالا رفتم . نگاهي به ته راهرو انداختم . اونجا بود . داشت ظرف غذاي روي گاز پيک نيک را هم مي زد . صداي راه رفتنم روي موزاييکهاي تق و لق راهرو توجهشو جلب کرد . برگشت . نگاهمون به هم گره خورد . به طرف دستشويي رفتم . فکر کردم « اگه بياد اين طرف ... » . آبي به صورتم زدم . زير چشمي مواظبش بودم . گاز پيک نيک رو خاموش کرد و اومد طرف دستشويي . بايد يه جوري تحريکش مي کردم شايد عکس العملي نشون بده .عمداْ باسنم رو عقب دادم و خم شدم . وانمود کردم که دارم صورتمو مي شورم . باورم نمي شد . آهسته خودشو بهم ماليد و رد شد . رفت سراغ شير آب کناري من و شروع به شستن دستاش کرد . شير آب رو بستم . فکر کردم « الان ... الان موقعه شه ... » . تمام جرأتمو جمع کردم . به طرفش خم شدم و طوري که خودمم به زور شنيدم گفتم « اگه يه وخ حوصله تون سر رفت ... در اتاق من بازه ...» .داخل اتاق كه رفتم درو رو هم گذاشتم . خودمو انداختم رو تخت . چشمام تازه گرم شده بود كه صداي جير جير لولاي در اتاق چرتمو پاره كرد . خودش بود . اولين چيزي كه تو صورتش به چشم مي خورد چشماي درشت و سياهش بود . چهره دلنشيني داشت . ته مونده خجالت دخترونه هنوز تو چشماش موج مي زد . قدش بلند نبود . هيكل نسبتاَ تپلي داشت كه حتي از زير چادر سفيد گلدارش هم دلرباي تمام عياري بود . نيم خيز شدم و گفتم « سلام ! » .صورتش از هميشه قرمز تر بود انگار تازه از حموم برگشته بود . در اتاق هنوز باز بود . رفتم از لاي در نگاهي به راهرو انداختم . کسي نبود . درو بستم . گفت « به مادرم گفته م مي رم حموم ... » . ساک کوچکي دستش بود . ساک رو ازش گرفتم و گذاشتم کنار در . دستشو تو دستم گرفتم . گفتم « اسم شما ساراست ... نه ؟ روز اول که اومده بودين شنيدم مادرتون صداتون مي کرد » . سرشو تکوني دادو آروم پرسيد « اسم شما چيه ؟ » . گفتم « سعيد » . پرسيد « دانشجويين . نه؟ » گفتم « بله » . نشوندمش رو تخت . نمي دونستم از کجا بايد شروع کنم ! تصميم گرفتم كمتر حرف بزنم . به نظر مي رسيد زياد اهل صحبت نباشه . چادرشو از سرش برداشتم . اعتراضي نكرد . موهاشو نوازش کردم . هنوز مرطوب بود . تو بغلم گرفتمش . تنگ تر به خودم فشردمش . دستاشو دور کمرم حلقه کرد . صورتمو روي صورتش گذاشتم . لبهامون رو هم جفت شد . لباشو ليسيدم . چقدر شيرين بود . زبونم تو دهنش کردم . ليسيدش و گاز کوچکي ازش گرفت . شروع کردم به مکيدن لب و دهنش . دستمو از سرش به طرف کمرش پايين بردم . کمر و پهلوهاشو نوازش کردم . کم کم اومدم طرف سينه ش . پستونهاي کوچک و سفتشو تو مشتم گرفتم و مالوندم . همونطور که منو مي بوسيد پشتمو نوازش مي کرد . حسابي تحريک شده بودم . اندام سفت و دخترونه اي داشت . لباسش از پشت زيپ مي خورد . زيپشو باز کردم ودستمو زير لباسش رسوندم . بدنشو که لمس کردم يه خورده لرزيد . احساس کردم اولين باريه که با يه پسر تنها شده . بيشتر به خودم چسبوندمش . آروم که شد دوباره شروع کردم به نوازش بدنش . يواش يواش پيرهنشو پايين کشيدم . مخالفتي نکرد . دستاشو از تو آستينش بيرون آوردم . حالا بالا تنه ش برهنه بود . کرست نبسته بود . سرشو پايين انداخته بود . دوباره شروع کردم به لب گرفتن . دستشو گرفتم و رو کيرم گذاشتم . خجالت مي کشيد بگيردش . دستشو کنار مي کشيد . دوباره دستشو همونجا مي گذاشتم . بالاخره خجالتو کنار گذاشت و گرفتش . کم کم شروع کرد به ماليدنش . زيپ شلوارمو باز کردم . دستشو توي شلوارم کرد و از روي شرت کيرمو تو دست گرفت و ماليد . شلوارمو در آوردم . بعد هم پيرهنمو . رو تخت خوابوندمش . پيرهنشو از تنش در آوردم . حالا تنها پوشش هر دو مون فقط شورتهامون بود . كنارش دراز كشيدم و تو بغلم گرفتمش . خودشو به من چسبوند . باسنشو نوازش كردم . دست كردم توي شورتش و ادامه دادم . شورتش مرطوب بود . دستمو به دوست داشتني ترين جاي بدنش رسوندم . خيس بود . يه خورده باهاش بازي كردم . پاهاشو به هم فشار داد . سعي كردم رطوبت كس نازنينشو با انگشت به سوراخ تنگ كونش برسونم . هنوز از روي شورت كيرمو مي ماليد . شورتمو پايين كشيدم و كيرم رو بدون حجاب و مانع در اختيارش گذاشتم . براش جالب بود . سعي مي كرد همه نقاطي كه براش مجهول بود كشف كنه . كيرم . تخمام . باسنم . و حتي اطراف سوراخ كونم رو دست مي كشيد . شورتشو كشيدم پايين و كاملاً از پاش در آوردم . شورت خودمم در آوردم . بلندش کردم . ازش خواستم رو لبه تخت بشينه . خودم پايين پاش رو زمين نشستم . پاهاشو از هم باز کردم . يه خورده مقاومت کرد اما زود تسليم شد . کسشو نگاه کردم . عجب چيزي بود . سفيد و تپل مپل و کاملاً بي مو . همونروز تو حموم موهاشو گرفته بود . جون مي داد براي ليسيدن . شروع کردم . قلقلکي بود . مي خنديد . خودشو به پشت انداخت رو تخت . کسش خيس بود . از در کونش مي ليسيدم و به طرف بالا مي اومدم . داشت خوشش مي اومد . سر جاش بند نمي شد . پاهاشو بلند کردم و رو تخت گذاشتم . حالا به اوضاع مسلط تر بودم . حسابي کس و کونش رو ليسيدم . در کونشو با آب کسش و آب دهنم خيس کرده بودم . حالا وقتش بود که يه قدم جلوتر برم . انگشتمو دم سوراخ کونش گذاشتم و شروع کردم به ماليدن . کم کم انگشتموکردم تو . نرم شده بود . انگشتمو عقب جلو کردم . داخل کونش که ليز شد نگاهي به صورتش انداختم . چشماش حالت خماري داشت . همونطور که انگشتمو تو کونش عقب جلو مي کردم برش گردوندم . کمکش کردم که رو تخت حالت چهار دست و پا بگيره . هنوز انگشتم تو کونش بود . انگشتمو در آوردم و سر کيرمو دم سوراخ کونش گذاشتم . کيرم خشک بود و داخل نمي رفت . تو ساکم يه کرم مرطوب کننده دست و صورت داشتم . به فکرم رسيد از اون استفاده کنم . به کيرم حسابي کرم ماليدم و دوباره شروع کردم . کمي به داخلش فرو کردم . مي ترسيدم داد بزنه و آبرو ريزي بشه . بيرون کشيدم ودوباره فرو کردم . ناله خفيفي کرد . دوباره بيرون کشيدم وداخل کردم . هر دفعه يه خورده جلو تر مي رفتم . کونش حسابي چرب و ليز شده بود . بالاخره تا ته كيرمو داخل كردم . عقب و جلو كه مي رفتم آه هاي كوتاهي مي كشيد كه بيشتر و بيشتر منو تحريك مي كرد . همونطور كه كيرم تو كونش عقب و جلو مي رفت با دستم كسشو ميماليدم . آه و ناله ش بيشتر شده بود . تو وضعيتي بودم كه ديگه برام مهم نبود اگه كسي تو راهرو صداها رو بشنوه چه فكري مي كنه ! تو اوج لذت بودم . ديگه وقتش بود . ازش بيرون كشيدم و به سرعت شروع به مالوندن كيرم كردم . آبم پاشيد رو باسن و كمرش . جا خورد . برگشت و به پشت رو تخت افتاد . خودمو انداختم روش و محكم تو بغلم گرفتمش . گفتم « نترس چيزي نيس ! » . بدنش داغ بود . قلبش تند مي زد . اونقدر بوسيدمش و نوازشش کردم تا يه خورده آروم شد . يه دفعه از جاش بلند شد و گفت « خيلي دير کرده م . مي ترسم مادرم نگران بشه ! » . کمکش کردم خودشو تميز کنه و لباساشو بپوشه . وقتي مي خواست از در بره بيرون گرفتمش تو بغلم و لباشو بوسيدم . دستي به صورتم کشيد و از در بيرون رفت .

››› Posted by Relax